شعر و پندی از عُبيد


عُبید زاکانی را معمولآ با لطیفه ها یش می شناسند ولی گاهی مطالبی که بوی جدیّت از آن می آید نیز به او نسبت داده شده است که بعد از خواندن می فهمیم چندان جدّی هم نیستند و رگه هایی از طنز را به همراه دارند. به عنوان نمونه به این شعر و پند توّجه فرمایید :

خدايا  تو  ما  را صفايي  بده         به  ما   بينوايان    نوايی بده

در گنج رحمت  به ما  برگشا        و زان  داد  هر    بينوایی  بده

همه  دردناكان   درما نده‌ايم        حكيمي به  هر يك دوايی بده

سگ   کوی   رندان  آزاده‌ايم       در آن كوچه ما   را سرایی بده

بلاييست اين نفس كافرعبيد       گرش می‌تو اني  سزايی  بده

 

از منت خويشان و سفره خسيسان و گره پيشانی خدمتكاران و ناسازگاری اهل خانه و تقاضای قرض خواهان گريزان باشيد.

حكايـت(1)


روزي شاعري {احتمالا" عبدالرحمن جامي} در جمعي اين شعر را مي‌خواند:

بس كه در جان فكار و چشم بيمارم تويي       هر كه پيدا مي‌شود از دور پندارم تويي

شخصي كه در آن جمع بود به شاعر گفت: شايد خري از دور پيدا شد

و شاعر بلافاصله جواب داد: باز پندارم تويي!

جشن عاطفه ها


جشن عاطفه ها پنجشنبۀ هفتۀ قبل بود ولی هنوزم دیر نشده و میشه این مطلبُ به اون مناسبت خوند.قضاوت با شما.

.

.

.

یادمه چند سال پیش که وزیر کشاورزی وقت از وضعیت کود و سمّ انتقاد کرده بود یکی از نشریات طنز(شاید گل آقا) کاریکاتوری چاپ کرده بود که وزیرُ جلوی آیینۀ بزرگی نشون میداد و آقای وزیر خطاب به خودش می گفت :"آخه این چه وضعیه؟".حالا شده حکایت برنامۀ تکراری و کلیشه ای "جشن عاطفه ها" که سالی دوبار برگزار میشه.یکی نیست به این آقایون بگه این کارا مثل تُف سربالاست که شما هر چقدر بیشتر کاسۀ گدایی رُ جلوی مردم دراز کنین و با انگشت گذاشتن روی احساسات آنها و کمک گرفتن از صدا و سیما در لزوم کمک به کودکان بی بضاعت و فقیر بیشتر شعار بدین و آمار کمکهای قبلی رُ بازگو کنین و هی از همدیگه بابت زحماتی که در این مورد میکشین تشکرکنین و واسۀ همدیگه نوشابه باز کنین در حقیقت مثل همون کاریکاتور از خودتون انتقاد کردین و خودتونُ زیر سؤال بردین که چرا 28 سال بعد از انقلاب و 18 سال بعد از پایان جنگ هنوز کودکان فقیری در جامعه هستن که حتّی لوازم اوّلیۀ زندگی و تحصیلشونُ هم ندارن و هزینۀ تهیّۀ این لوازم باید مستقیمآ از جیب مردم تأمین بشه.در ثانی با تمام این حرفا اگه کمکی هم لازمه به افراد بی بضاعت بشه چرا باید اینقدر علنی باشه؟نمیشه مثل زمانهای قبل کمک به افراد فقیر پنهانی باشه تا آبروی اونا حفظ بشه؟حتمآ باید چهرۀ عروسایی رُ که از ارگانهای امدادی جهاز گرفتن و صورت دامادایی رُ که با کمک از این سازمانها ازدواج کردن نشون بدین و فیلمشونُ پخش کنین تا همه بدونن که شما وظایفی رُ که بابتشون حقوق در یافت می کنین و قاعدتآ از این لحاظ نباید هیچ منّتی سر کسی بذارین انجام دادین؟آیا شما خودتونُ پیرو امامانی می دونین که انبان نان و خرما رُ شبانه به دوش می کشیدن و به فقرا میرسوندن تا اونا کمک کننده را نبینن و احساس حقارت نکنن؟ آیا میدونین خیلی از اونایی که این آذوقه ها رُ میگرفتن تازه بعد از شهادت اون عزیزان و با قطع شدن اون کمکها اونا رُ می شناختن؟آیا شما واقعآ فکر کنین راه اون بزرگواران رُ طی می کنین؟کمی در خلوت و نه جلوی دوربینها و پروژکتورهای پر  نور صدا و سیما به حرفا و  اعمالتون خوب فکر کنین حتمآ جوابتونُ پیدا می کنین شاید این پاسخ تکونی به شما بده.البتّه شاید.

داستانک(1) - دروغ


مبلغ قابل توجّهی بدهی داشت.برای جرّاحی زنش بدهکار شده بود.امروز آخرین روزی بود که باید بدهیشُ تسویه می کرد.از صبح تا حالا به خیلیا رو انداخته بود حتّی از طلبکار هم مهلت خواسته بود ولی خُب....خسته و کوفته به خونه رسید.صدای اذان ظهر شنیده شد.به نماز ایستاد.در رکعت دوم نماز عصر که جملۀ "فقط تو را می پرستیم و فقط از تو یاری مجوییم" رُ به زبون آورد احساس کرد کسی از پشت به شانه اش می زند.نا خود آگاه خواست برگردد ولی خودش را کنترل کرد.ندایی همراه با پژواک از درونش شنید: "دروغ نگو... دروغ نگو...".به نماز برگشت و آن را تمام کرد.زنگ خانه به صدا درآمد.برادرش بود.خبر خوبی داشت.مشکلش حل شده بود...     

شهریار شعر فارسی


                تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم       روزی سراغ وقت من آیی که نیستم

مطلبی در مورد تعطیلی روزنامۀ شرق نوشته بودم که می خواستم به عنوان پست امشب تقدیم دوستان کنم امّا به یادم آمد که فردا(27 شهریور) سالروز درگذشت شاعر بزرگ شعر فارسی شهریار شیرین سخن است لذا دریغم آمد یادی از این سیّد بزرگوار نکنم.شهریار در بارۀ انتسابش به خاندان علوی وخطاب به مولا علی(ع) می گوید:

        جز یک نسب که بسته به خود از تو چیستم    من آنچنان که آل علی هست نیستم

        امّا مرا هم ای  علی از  خود  مران  که   من     تا چشم داشتم به حسینت گریستم

شما را به خواندن حکایتی در مورد معروفترین شعر او جلب می کنم :

 

مرحوم آيت‌اله‌العظمي مرعشي نجفي فرموده‌اند:

شبي توسل پيدا كردم تا يكي از اولياء خدا را در خواب ببينم، آن شب در عالم خواب ديدم كه در زاويه مسجد كوفه نشسته‌ام و وجود مبارك مولا اميرالمومنين عليه السلام با جمعي حضور دارند. حضرت فرمودند: «شعراي اهل بيت ما را بياوريد» چند تن از شعراي عرب را آوردند . فرمودند: «شعراي فارسي زبان را بياوريد». آنگاه محتشم و چند تن از شعراي فارسي زبان آمدند. فرمودند: «شهريار ما كجاست؟» شهريار آمد حضرت خطاب به او فرمودند: « شعرت را بخوان». شهريار خواند: علي‌اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را 0000 فرداي آن روز پرسيدم شهريار كيست؟ گفتند: شاعري است در تبريز. گفتم: از جانب من او را دعوت كنيد كه به قم بيايد. وقتي شهريار آمد، ديدم همان كسي است كه درخواب ديده‌‌ام . پرسيدم : اين شعر را كي ساخته‌اي؟ شهريار با تعجب گفت: شما از كجا خبر داريد؟ من اين شعر را تازه سروده‌ام و آن را نه به كسي داده‌ام و نه در مورد آن با كسي صحبت كرده‌ام. شهريار با شنيدن ماجراي خواب منقلب شد و وقتي تاريخ و ساعت سرودن شعر را گفت، معلوم شد مقارن سرودن آخرين مصراع آن بوده كه آن خواب به وقوع پيوسته‌است:

علی ای همای رحمت توچه آيتی خدا را

 

 

كه به ما سوا  فكندی همۀ سايه هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی  بين

 

 

به علی شناختم  من به خدا قسم خدا را

به خدا كه در دو  عالم  اثر  از  فنا  نماند

 

 

چو علی  گرفته  باشد  سر چشمۀ بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

 

 

به شرار  قهر سوزد  همه جان ما سوا را

برو  اي  گدای  مسكين در خانۀ علی زن

 

 

كه  نگين  پادشاهی  دهد از كرم گدا را

چو به  دوست عهد  بندد  ز ميان پاكبازان

 

 

چوعلی كه می‌تواند كه به سر برد وفا را؟

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

 

 

متحيرم چه نامم  شه  ملك  لافتي  را

چو زنی چو نای هر دم ز نوای شوق او دم

 

 

كه«لسان غيب» خوشتر بنوازد اين نوارا:

« همه شب دراين اميدم که نسيم صبحگاهی

 

 

به  پیام  آشنایی  بنوازد   آشنا   را »

ز ندای  مرغ يا  حق بشنو  كه  در دل شب

 

 

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهريارا

 

بعضی لینکها


مدتیه رسم شده مدیران یا نویسنده های بعضی از سایتها مثل "صبحانه" و امثالهم  که فکر می کنن همونطوری که خودشون به تَرَک دیوار هم میخندن و همه را مسخره می کنن بقیه هم باید همین کارُ بکنن میگردن و از سایت مراجع تقلید فتواهایی رُ پیدا می کنن که علی الظاهر خنده داره و به اونها لینک میدن.این آدمهای غربزده که خودشونُ قیّم وبلاگ و وبلاگ نویسها می دونن و  کاملآ در فرهنگ غربی استحاله پیدا کردن و  دائمآ  آزادی بیان و گفتگو و این چیزا را بلغور می کنن اگه یه روزی یه روزنامه نویس معمولی توی یه نشریۀ درجۀ چندم کشوری که اونجا ساکنن مطلبی بنویسه که بشه گوشه ای از اونُ با چسب به نفی دین چسبوند زود  اونُ تو بوق می کنن و دربست می پذیرن امّا اگه یه مرجع تقلید که توی رشتۀ خودش متخصّصه و  هزاران مقّلد داره بخواد به روشی که مورد قبول هر دو طرفه(مرجع و مقلّد) مشکلی را حل کنه و سؤال فرضی را پاسخ بده  همۀ اون افاضات قرضی رُ که از این و اون یاد گرفتن به فراموشی می سپارن و اون فتواها رُ به باد تمسخر می گیرن. واقعآ که وابستگی و ذوب شدن در یه فرهنگ دیگه هم حدّی داره که اونایی که می خوان به اینا پذیرش بدن و براشون ویزا صادر کنن به کمترین اون راضین ولی اینا ول کن نیستن و هی می خوان نوکریشونُ به اونا و سواد و روشنفکریشونُ به دیگران ثابت کنن.

نکته(4)


اگر براي خطا هزار دليل هم بياوری می‌شود هزار و يك خطا.

                                                           "بوعلی سینا"

عادت و ترک عادت


تا حالا شده به یه چیزی عادت کنین؟.فرقی نمیکنه چی باشه مهم اینه که عادت باشه.از خاروندن گاه و بیگاه پشت گردن تا سرفه های غیر ضروری و عادتهای مهمتری مثل سیگار کشیدن.آیا تا حالا سعی کردین بعضی عادتهای ولو کوچولو و به ظاهر بی اهمیت رُ ترک کنین؟اگه این کار رُ کرده باشین می دونین که چقدر کار سختیه.عادتهایی در ما آدمهاست که گاهی به قیمت جونمون تموم میشه ولی ما حاصر نیستیم اونا رُ کنار بذاریم.کسی را می شناسم که عمل جرّاحی "قلب باز" کرده و با این حال روزی یه پاکت سیگار میکشه.به نظر شما آیا اون نمی دونه که هر پُک به سیگار اونُ به مرگ نزدیکتر می کنه؟چرا میدونه ولی چیزی که مانع اصلی در ترک سیگاره همون عادتیه که الآن مورد بحثه.اگه به این موضوع بیشتر فکر کنیم متوّجه میشیم که عادتهای سختی مثل اعتیاد که برای کسایی که بهش مبتلا شدن واژۀ مخصوصی به نام "معتاد" ساخته شده چقدر سخته؟من از اون موقعی که سخت بودن ترک عادتُ فهمیدم دیگه به دوستام اشکال نمی گیرم که چرا سیگارُ ترک نمیکنی یا ....؟البتّه اینُ هم بگم که منظور من از سختی ترک عادت  این نیست که من شما یا هر کس دیگه ای که عادتهای بد و ناپسند داره در صدد ترک اون نباشه  بلکه منظورم اینه که ترک عادت سخته و هر چند غیر ممکن نیست ولی به آسونی هم به دست نمیاد.یه نظافتچی توی  محّل کار ما بود که اعتیاد به هرویینُ ترک کرده بود.گویا روزی قرار بوده دوست پسر دبیرستانیش به خونۀ اونا بیاد.پسره که خجالت می کشیده دوستش بابای معتادشُ ببینه داشته به مادرش سفارش می کرده که در مدّتی که دوستش خونۀ ایناست نذاره باباش آفتابی بشه و بابا این حرف پنهانی رُ شنیده بود و .....پس میبینید که ترک عادت غیر ممکن نیست فقط همّت بلند لازم داره.نمیخوایین بیشتر به این موضوع فکر کنید؟.  

یادآوری به خودم و دوستان


ماه شعبان در حال اتمام است حافظ می گوید:

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید    از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

انشاءلله دوستانی که اهل دلند منظور بنده را در خواهند یافت.

نکته(3)


چاپلوسی يونجه‌ای دلنشين براي ابلهان درازگوش است.    

                                                               « جاتان سويفت»

 

سندرم حاد توهم وبلاگ نويسی


چند وقت پیش مقاله ای در سایت گویا خواندم که بسیار جالب بود.مقاله به موضوعی اشاره داشت که کم و بیش برای همۀ کسانی که حـتّی آشنایی مختصری با وبلاگ نویسی داشته باشند ملموس و آشناست.هر چند با رونویسی مطلب از این سایت و آن سایت مخالفم ولی دریغم آمد دوستان این مقالۀ جالب را نخوانند بنابر این اصل مقاله را بی کم و کاست در اینجا می آورم تا کسانی که به سایت گویا دسترسی ندارند آن را بخوانند :

سندرم حاد توهم وبلاگ نويسی-نویسنده دکتر محمود فرجامی

سندرم حاد توهم وبلاگ نويسی يا ساوز(Severe Acute Webloger Syndrome) نوعی بيماری واگيردار است که به راحتی ممکن است هر وبلاگ نويسی را مبتلا کند. اين بيماری که تا پيش از اين به ندرت و آن هم در ميان برخی از وبلاگر های پر سن و سال تر ديده می شد، با يک جهش ژنتيکی در کل اکوسيستم وبلاگستان شيوع يافته و نمونه های فراوانی از ابتلای به آن نه فقط در ميان وبلاگر های پرسابقه بلکه حتی تا در ميان وبلاگرهايی با سابقه چند ماهه نيز مشاهده شده است. از آنجايی که بهترين شيوه با شيوع اين نوع بيماری های خطرناک و به شدت واگير دار اطلاع رسانی عمومی است، علايم بيماری و برخی از راهکارهای مبارزه با آن از اين طريق به اطلاع می رسد.

ساوز چيست؟
SAWS يا سندرم حاد توهم وبلاگ نويسی، نوعی بيماری است که در بين وبلاگ نويسان شيوع می يابد و باعث بروز اختلالاتی در افکار و اعمال مبتلايان می شود. وبلاگ نويس مبتلا به اين سندرم، دچار خودبزرگ بينی شديدی شده و حالاتی خدای گونه از خود بروز می دهد. "احساس مالکيت" در بيمار به شدت تقويت شده بطوريکه علاوه بر بروز واکنش های بسيار شديد در خصوص وبلاگ خود، نسبت به فضای وبلاگستان نيز دچار نوعی حس پدرخواندگی می شود. بيمار مبتلا به ساوز، احساس می کند که جزئيات افکار و حتی روابط شخصی وی، برای مخاطبان وبلاگش اهميت حياتی دارد و در نتيجه علی رغم احساسات خدای گونگی اش، تلاش طاقت فرسايی را برای رفع اين نقيصه بکار برده و ضمنا از اين طريق به ارائه نوعی الگوی کامل و دقيق از خود به ديگران اهتمام می ورزد!

بقیّۀ مقاله را در ادامۀ مطلب بخوانید

ادامه نوشته

عروسی


چند روزی گرفتار بودم و نتوانستم مطلب جدید پُست کنم.ازدوستان دائمی و گذری عذر خواهی می کنم.
.
.
.
.
 
نیمه شبه.با خانواده تو ماشینم.از یه مهمونی بر میگردم.دخترم روی صندلی پشتی خوابش برده.بزرگراه نسبتآ خلوته.یهو از راه دور تراکم ماشینا رُ می بینم.فکر میکنم تصادف شده.سرعتم زیاد نیست.پامُ میزارم روی ترمز و سرعت ماشینُ کمتر میکنم.کم کم به انبوه ماشینا نزدیک میشم.صدای بیب بیبی که از بوق ماشینای همراه عروس و دامادی که دارن به این وسیله شادیشونُ نشون میدن جواب سؤالیه که از ترافیک بزرگراه اونم این موقع شب توی ذهنم پیدا شده.یه نفر دوربین به دست خودشُ تا کمر از پنجرۀ یه ماشین بیرون کشیده و همونطوری که ژست فیلمبردارای فیلمای سینمایی رُ به خودش گرفته هی به راننده امر و نهی میکنه که توی یه موقعیت مناسب نسبت به ماشین عروس قرار بگیره تا اون بتونه کارشُ انجام بده.راننده هم توی اون شلوغی سعی میکنه از چپ ، راست ، عقب و جلو به ماشین عروس نزدیک بشه تا خدای نکرده  نکنه صحنه ای از دست فیلمبردار بپّره.دُخترم از خواب می پره و اوّل با تعجّب بیرونُ نگاه می کنه ولی بعدآ که موقعیت خودشُ می فهمه سعی داره عروسُ ببینه.حالا سه چهارتا موتور سیکلت گذری هم که چند تا جوون  اونا رُ میرونن خودشونُ به صحنه رسوندن.یکیشون سعی داره تک چرخ بزنه.صدای بوق ، موسیقی(فکر بد نکنین مجازبود!) ، اگزوز موتور سیکلتا با صدای کف زدن همراهای عروس و داماد  و جیغ و داد بچّه ها قاطی شده و حسابی آسایش مردمی رُ که از بخت بد خونشون کنار بزرگراهه به هم ریخته.ماشینای عبوری هم وقت رد شدن از کنار ماشین عروس شُل میکنن و سرکی میکشن.پلیس هم که طبق معمول غایبه و اگه اتّفاقی پیداش بشه بزرگترای فامیل یه جوری مشکلُ حلّ می کنن(با این روش حلّ مشکل! همه آشنایی دارن و نیازی به تکرار اون نیست!)کم کم در حال رد شدن  از کنار این کاروان هستم.چند شب پیش یادم میاد.دارم دم درخونه شمشادا رُ آب میدم.شب به نیمه نزدیک میشه و رفت و آمد ماشینا کم شده.بعضیا خوابن و بعضی دیگه مثل من روی تعطیلی فردا حساب کردن و بیدارن.سکوت نسبتآ خوبیه.فقط صدای بوقی که نشونۀ عروسیه به گوش میرسه.احتمال میدم صدا از پارکی باشه که سر خیابونمونه و عروس دامادا برای فیلمبرداری به اونجا میان.صدای بوق نزدیکتر میشه.یهو 10،20 تا ماشین با سرعت می پیچن تو کوچه.مقصد انتهای کوچه است.ولی تعدادماشینا اینقدر زیاده که دنبالَشون تا دم خونۀ ما هم میرسه.صدای ترمز ماشینا به صدای آهنگ و دست زدن اضافه میشه.دست زدن و رقصیدن جوونا از تو ماشینا به دم خونه منتقل میشه.ضبط خونگی هم به کمک اونا اومده. صدای خیلی بلندی داره.همسایه های طبقات بالاتر سراشونُ از پنجره کردن بیرون و دارن تماشا میکنن.شایدم فُحش میدن.یهو صدای مهیب انفجار به گوش میرسه.با اینکه آخرای اردیبهشته مثل اینکه ترقّه های موندۀ چهارشنبه سوری یه جایی برای مصرف پیدا کردن یا به خرج داماد تهیّه شدن و جزو تدارکات مراسم عروسین.ده دقیقه یه رُبعی این وضعیت ادامه داره و یهو سروصداها قطع میشه.بعدآ میشنوم که یه همسایه که از این وضع ناراحت شده زنگ زده پلیس 110 و ........جالبه عروس و داماد و  همۀ اونایی که به نوعی جزو اطرافیان اونا حساب میشن این کارا رُ اینطوری توجیه می کنن که عیبی نداره و یه شب که هزار شب نمیشه و از این حرفا.....ولی وقتی از بیرون به قضیه نگاه می کنن چماق انتقادُ بر می دارن و چنان سخنرانی در مورد ضرورت عدم ایجاد مزاحمت برای دیگرون می کنن که آدم پیش خودش میگه اینا اینقدر با شعور و فرهنگ بودن و ما خبر نداشتیم؟و سالهای زیادیه که مراسم عروسی به این شکل در تهران برگزار میشه و همچنان ادامه داره....

حكايت تاجر ورشكسته


تاجري در بغداد بود كه بر اثر ورشكستگي قرض بسيار بر او جمع شده بود. قاضي دستور داد كه هيچ كسي به او وام ندهد و اگر داد صبر كند. همچنين دستور داد تا او را بر قاطري نشانده در شهر بگردانند تا همه او را بشناسند و از داد وستد با او خودداري نمايند. چون اين كار به اتمام رسيد صاحب قاطر كرايه قاطرخود را از او مطالبه كرد. تاجر جواب داد. اي نادان پس از صبح تاكنون به چه دليل مرا بر قاطر سوار كرده‌اي و در شهر ميگرداني كه حال كرايه خود را مي‌خواهي؟

نکته(2)


هيچ چيز در دنيا بي‌مصرف نيست حتي ساعتي كه از كار افتاده‌ در شبانه‌روز دوبار وقت دقيق را نشان مي‌دهد.

اخبار حوادث


امروز بعد از ظهر که توی یه ماشین عمومی نشسته بودم و به خونه میومدم اخبار ساعت 30/18 رادیو پیام داشت خبرای حوادثُ پخش می کرد.یکی از خبراش هم این بود که شخصی که 4 ماه پیش به یه دختر تجاوز کرده توی یه پارک بازداشت شده و پلیس دنبال همدستای اون میگرده که اونا رُ هم بازداشت کنه.اینکه چرا یه شخص بزهکاری که 4 ماه پیش یه جرمی رُ مرتکب شده الآن باید توی پارک که در حالت عادی جای رفت و آمد زنا و بچّه هاست( البتّه اگه پخش کننده های موادّ مخدّر و بقیّه که اونجا حقّ آب و گل دارن اجازه بدن!) دستگیر بشه سؤالیه که مسوؤلین اگه براش جواب نداشته باشن حتمآ هزار تا توجیه دارن ولی اینکه دلیل پخش این نوع اخبار از یک رسانه ای مثل رادیو پیام که مخاطبای نسبتآ زیادی داره چیه من نمیدونم.تو همین ماشینی که من بودم چند تا زن و یه دُختر بچّۀ 8 ، 9 ساله هم نشسته بودن و من ندیدم اونا موقع شنیدن این خبر حواسشون به رادیو بود و اصلآ خبرُ شنیدن یا نه؟ولی اگه اون دختر بچّه که احتمالآ معنی تجاوزُ نمی دونه خبرُ شنیده باشه و از پدر یا مادرش معنی اونُ بپرسه اونا باید بهش چی جواب بدن؟جالب اینه که از چند وقت پیش خبرای حوادث شبکۀ خبرُ که ساعت 21 پخش می شد با این استدلال که این نوع اخبار امنیت روانی خانواده ها رُ به هم می ریزه (و به نظر من هم دلیل درستیه و نمی دونم چرادست اندر کارا دیر اینُ فهمیدن)لغو کردن و دیگه پخش نمی کنن حالا چرا تازگیهارادیو پیام این اخبارُ پخش می کنه من بی اطّلاعم ولی میدونم که این نا هماهنگیها زیاده و سیاست یک بام و دو هوا  خیلی جاها برقراره.   

مقایسه


پارسال که هواپیمای خبرنگارا سقوط کرد کلّی به ماجرا طول و تفصیل دادن مخصوصآ صدا و سیما که به دلیل از دست دادن همکاراش عزای عمومی اعلام نشده برقرار کرد ولی در مورد حادثۀ دیروز هیچ کار قابل ملاحظه ای انجام نشده است.بالآخره تئوری شهروند درجۀ ۱ و ۲ یه جوری باید خودشُ نشون بده دیگه.شاید هم هوای خبر نگارا رُ داشتن تا ماجرا از یاد بره و بعد خبرنگارا هم هوای اونا را داشته باشن.شاید هم....

نکته(1)


گر رشته گسست می توان بست     لیکن گرهیش در میان هست

سانحۀ هواپیمایی


باز هم سانحۀ هواپیمایی ....باز هم توپولوف....کسی میدونه این هواپیمای روسی که هر چند وقت یه بار در یه جای دنیا سقوط میکنه تا کی قراره قاتل جون ایرانیها باشه؟چند سال پیش که یه توپولوف سقوط کرد مسئولین گفتن این هواپیما از خطوط هوایی ایران حذف میشه ولی زهی خیال باطل.از خداوند متعال برای همۀ کشته شده ها طلب آمرزش دارم.هر چند صحنه هاش دلخراشه ولی اگه خواستین ببینین به سایت بازتاب مراجه کنین.اگه هم حوصله نداشتین از  این لینکها استفاده کنین:

اصل خبر

عکسها

فوتبال ، آبی و قرمز و ....


در جایی هستم و منتظرم.روزنامۀ زرد...روی میزه..اونُ باز می کنم.عکس بزرگ فوتبالیست معروف که قبلآ توی تیم......بازی می کرده و الآن یا به قول فوتبالیها توی این فصل با تیم......قرارداد بسته دیده میشه با کلّی طول و تفصیل و عکسهای دیگۀ اون از زوایای مختلف.با اینکه هرگونه مطالعه در بارۀ اینجور آدما رُ وقت تلف کردن میدونم ولی خُب مجبورم.سرسری نگاهی به متن مصاحبه میندازم.سؤالهای عجیب و غریب و دهن پرکن با جوابهای الکی.فوتبالیست در پاسخ سؤال خبرنگار گفته که فوتبالُ از کدوم زمین خاکی شروع کرده و تو کجاها ادامه داده.هیچ خبری از درس و تحصیل نیست.گویی تمام زندگی تو همین فوتبال خلاصه میشه و بس.متأسفانه امروز اینجور آدما شدن الگوی جوونا.کسایی که اوّل انقلاب رُ به یاد دارن میدونن که اون موقع مسئولین وقت که فکر می کردن یه شبه تمام مشکلاتُ بر طرف می کنن و برای همۀ معضلات اجتماعی راه حلّ دارن معتقد بودن فوتبال حرفه ای و قرمز و آبی معنی نداره و اینا همه از تبعات استعماره و باید جمع بشه و فوتبالیست هم مثل بقیّۀ مردم باید شغلی داشته باشه و در مواقع فراغت اگه دلش خواست فوتبال هم بازی کنه.ورزش قهرمانی کلآ نفی شد و ....بعد هم که جنگ شد و تکلیف همه معیّن بود.بعد از جنگ با اینکه بهونه ها تموم شده بود و مسئولین وقت هرروز یه پروژۀ کامل یا نیمه تمامُ افتتاح می کردن ولی وضع عمومی جوونا همچنان بی ریخت بود و از شغل و مسکن و امکان ازدواج جوونی که درس و مدرسه و سربازیش تموم شده بود و سرگردون بود هیچ خبری نبود این موقع بود که فعالیّت دانشگاه آزاد تشدید شد و جوون بی پولُ بردن اون  تو تا هم جیب بی پولشُ خالی کنن و برای خودشون درآمد کسب کنن و هم تقاضاهای مورد نیاز جوونا یه جورایی عقب بیفته.تا این کارا انجام بشه دوران سازندگی! هم تموم شده بود و معضلات و مشکلات برای خاتمی به ارث مونده بود.در دوران اون هم که در هر حال از دل همین نظام بیرون اومده بود و خودش هم اینُ منکر نمی شد برای این لشکر آشوب سیاسی* باید فکری میشد تا دردسری به دردسرای بی شمار حکومت اضافه نشه.این بود که اینا هم به همون نتیجه ای رسیدن که شاه رسیده بود.مشغول کردن جوونا با وسایل مختلف در دستور کار قرار گرفت.فوتبال هم برای این منظور خوب بود.کار از قبل شروع شده بود ولی شتاب بیشتری گرفت.در کشوری که اگه همین الآن هم پاتونُ از پایتخت بیرون بذارین و سری به روستاهای اطراف مثلآ روستاهای شهریار بزنین فقر و بدبختی مردم رُ از نزدیک لمس می کنین میلیارد ها تومان برای فوتبال سرمایه گذاری شد و دوباره به داستان قرمز و آبی دامن زده شد.روزنامه ها و مجلّات رنگارنگ ورزشی هم به کمک اومدن تا هیچ چیزی از زوایای زندگی فوتبالیستایی که نهایت سوادشون سوّم راهنمایی بود  ولی اونا رُ به بُتهایی برای جوونا تبدیل کرده بودن پنهون نمونه.از ماشینشون تا مدل مو و چیزای بی ارزش دیگه.جوونا کم کم به این وضعیت معتاد شدن و هدف تعیین شده محقق شد.الآن فلان فوتبالیست که صد بار گفته بود من قرمز دو آتیشه ام یه شبه آبی میشه و اون یکی بر عکس.معلوم میشه پول بر همه چیز ارجحیت داره.اون تعصّبای ساختگی زود لو میرن.خیلیا که سرشون تو کاره میدونن همۀ این کارا برای اینه که اینا همیشه تو بورس باشن و اسمشون دهن به دهن بچرخه.شاید کپی برداری لوس و بی مزه ای از اتّفاقات مشابه در هالیوود که فلان هنر پیشه امروز ازدواج می کنه و فردا طلاق می گیره تا یه جورایی از یاد نره.اینجوری میشه که الآن تموم فکر و ذکر خیلی از جوونا شده فوتبال.یه عدّه شون دنبال اینن که فوتبالیست بشن تا راه صد ساله رُ یه شبه برن و همه چیز زود به دست بیارن یا هوادار تیمهای فلان و بهمان شدن و در این راه کارایی میکنن که آدم تعجّب میکنه.اونایی هم که این بازیها رُ راه انداختن نشستن پشت پرده و دارن به ریش همۀ  جوونا می خندن.راستی تو جامعه ای که الگوی جووناش فوتبالیستایی هستن که که تمام سرمایه و افتخارشون شکل صورت و موهاشونه و هدف نهاییشون پوله حرف زدن از آینده و پیشرفت و این چیزا معنی داره؟

 

 

*در اصطلاح علوم سیاسی به خیل بیکاران معمولآ جوان گفته می شود که بالقوّه خطرناکند.

سریال نرگس


در نوشته های قبلی هم گفته ام که من زیاد تلویزیون نگاه نمی کنم ولی در حریان کلّی ماجرای سریال "نرگس" هستم اونم به دلیل تعریف وقت و بی وقت این و اون از قصّه است یا وقتی که در یه جمعی هستم و همه دارن این سریالُ نگاه میکنن و من هم اجبارآ  چشمم به تلویزیونه.یکی دوباری هم بازی مرحوم "پوپک گلدرّه" رُ  که انصافآ خوب و قوی بازی می کرد دیدم ولی فکر می کنم این روزا دیگه بیخودی دارن قصّه رُ کِش میدن و توی این تابستون گرم و کم آب کلّی آب بستن به ناف این سریال.البتّه تقصیری هم  ندارن این از نتایج برنامه سازیهاییه که در اون پرداختها بر اساس مدّت برنامه است نه کیفیت آن.نمره های معروف به "نمره های وجبی" بعضی معلّمها رُ برای درسایی مثل انشاء یادتون نرفته که؟

   

تصادف


ساختمون محلّ کار من کنار یه خیابون نسبتآ شلوغه.اینطرفش هم یه کوچه است.اصطلاحآ دو نبشه.ساعت 2 بعد از ظهره. صدای برخورد تقریبآ شدیدی از بیرون به گوش میرسه.به طرف پنجره کشیده میشم.پرده رُ کنار میزنم و به کوچه نگاهی میندازم.خبری نیست.تک و  توک ماشینایی در حال عبورن.به سمت پنجرۀ طرف خیابون میرم و اونُ باز میکنم.شلوغی خیابون و جمع شدن مردم خبر از یه تصادف میده.اتاق کار من طبقۀ دوّمه.خوب صحنه رُ می بینم.یکی از ماشینا پژو پرشیا و دیگری یه وانت نیسانه که بار میوه داره.بعضی از اونایی که اونجا جمع شدن دارن نظر کارشناسی میدن که کی مقصّره.دو نفر مشغول جرّ و بحثن.از ظاهرشون میشه فهمید که هر کدومشون صاحب کدوم ماشینن.بحث سر اینه که تقصیر کیه.البتّه نه اینقد آروم.الفاظی ردّ و بدل میشه که گفتنی نیست و شاید بعضی تو صحنه های مشابه شبیه اونا رُ شنیده باشن.از ظاهر مرد آراسته که کت و شلوار خوش دوختی تنشه بر نمیاد که همچین حرفایی بزنه.آدم یاد شعر سعدی میُفته :"....نه همین لباس زیباست نشان آدمیّت".مادری دست دختر بچّه اشُ گرفته و در حال عبور از پیاده رو ست.توّجه بچّه به شلوغی جلب شده.صدای فریاد دو راننده اینقدر زیاده که گوش بچّه هم از شنیدن حرفای اونا بی  نصیب نمی مونه.مادر به سرعت قدماش اضافه می کنه و بچّه رُ با سرعت دور میکنه.حالا هُرم آفتاب عصبانیّت دو طرفُ تشدید کرده و دعوای لفظی ادامه داره.چند لحظه بعد پلیس از راه میرسه.مدارک دو طرفُ می گیره و .......ماشینای تصادفی جابجا میشن و ترافیک روونتر میشه.مردم دارن کم کم  پراکنده میشن و زندگی ادامه داره........ 

این شکل واقعی بعضی از صحنه های تصادف در تهران و شاید شهرای دیگه است.همۀ ما میدونیم که تعیین مقصر با کارشناسه ، پرداخت خسارت هم که به عهدۀ بیمه است.اون طرفی هم که مقصّره اگه بیمۀ بدنه نداشته باشه تاوان بی دقّتیشُ در رانندگی می پردازه....میمونه وقتایی که دو طرف باید برای تعمیر ماشیناشون صرف کنن که اونهم هزینۀ زندگی شهریه که همۀ ما هر روز داریم به اِسمای مختلف می پردازیم.آیا مشکل دیگه ای باقی می مونه که ما بخواهیم اونُ حلّ کنیم؟

سفر


از سفر برگشتم و در خدمت دوستان بزرگوار هستم...

.

.

.

.

سفر کردن انفرادی(که برای من در حین مأموریت اتّفاق می اُفته) هر بدی داشته باشه این خوبی رُ داره که ادمُ از این خط مستقیم خونه - کار میندازه بیرون.با اینکه از اصل این نوع سفرها به دلیل مسائل و مشکلاتی که داره گریزانم و دل خوشی از اون ندارم ولی این جنبۀ اونُ خیلی دوست دارم شاید هم خودمُ اینطوری توجیه می کنم تا سفر برام قابل تحمل بشه. من همیشه فکرمیکنم انسان(منظورم انسانهای معمولیه)امروزی در مداری معین اسیره و نمی تونه از اون قدمی بیرون بذاره و از بیرون به خودش نگاه کنه.این مدار بزرگ و کوچک داره و حتّی جزئیات مدار هر کسی ممکنه با یکی دیگه فرق داشته باشه ولی کلآ این خطّ سیر برقراره.مسافرت تنهایی به شرطی که در اثر تکرار خودش هم جزو عادت نشه این فرصتُ به آدم میده که اندکی از این مدار خارج بشه و بدونه که زندگی فقط همینی نیست که سخت باهاش درگیره و هیچ فرصت فکر کردنی هم نداره تا زندگیشُ نقد کنه و در صورت لزوم جاهایی رُ که لازمه اصلاح کنه.این نوع سفرها بر خلاف سفرهای دسته جمعی یه نوع  گریز از روزمرّگیهاییه که ظاهرآ وقتی که توی محیط اصلی زندگیمون هستیم نمی تونیم از اونا فرار کنیم.من مطمئّنم که در تنهایی اتّفاقاتی در درون آدمی می اُفته که در جمع امکان پذیر نیست. نظر شما چیه؟  

تبادل لینک


از همۀ کسانی که مایل به تبادل لینک هستند درخواست می شود در بخش نطرات اعلام کنند.

پول خُرد


واقعی است

چند ماهی بود بازنشسته شده بود.هر چند خریدهای روزانه مقداری از وقتشُ پر میکرد امّا بیشتر مواقع وقتش آزاد بود و حوصله اش سر می رفت.مجبور بود بره توی پارک پیش دوستاش که اونا هم مثل خودش بازنشسته بودن امّا امروز صبح که از خواب بیدار شد خوشحال بود آخه دو سه تا کار کوچیک داشت که باید انجام میداد.آماده شدو خواست بره بیرون که زنش صدا کرد : "پنیر هم لازم داریم"از خونه زد بیرون.محلّه شون قدیمی بود و همه چیز همون دور و برا پیدا می شد.اوّل خواست بره بانک و قبض تلفنُ پرداخت کنه نگاهی به ساعتش انداخت تا ساعت 30/7 چند دقیقه ای باقی بود.به بقّالی رفت.سلام علیکی کرد و یه بسته پنیر خواست.کریم آقا پنیرُ گذاشت تو کیسه نایلونی مشکی و داد دستش.از بقّالی بیرون اومد.با خودش گفت :"تا بانک شلوغ نشده برم کارمُ انجام بدم ".به طرف بانک برگشت.بانک باز شده بود و یکی دو نفری تو صف بودن ولی کارش زود راه افتاد و اومد بیرون.مرد حواسش نبود که یه موتور سوار بالاتر ایستاده و به قول معروف زاغ سیاه اونُ چوب می زنه.می خواست از خیابون ردّ بشه که موتور جلوی پاش ایستاد.دو تا جوون بودن.با اینکه بر حسب تجربه به این چیزا مشکوک بود ولی چون چیز قیمتی همراه نداشت مطمئّن ایستاد.یه لحظه فکر کرد شاید می خوان نشونی جایی رُ بپرسن ولی موتور سوار یه  اسکناس هزاری در آورد و گفت : "آقا می بخشید دو تا پونصدی دارین".مرد با شنیدن این حرف آروم شد و گفت : "بله پسرم" و اشاره کرد به هزار تومنی و گفت قابلی نداره بعد هزاری رُ گرفت و دست کرد تو جیبش.پول زیادی توش نبود.دو تا پونصدی در آورد.همین که خواست پولا رُ بده دست جوونه اونی که پشت موتور نشسته بود چنگی زد و نایلونُ مشکی رُ از دست مرد قاپید.مرد یکّه ای خورد ولی تعادلشُ حفظ کرد.موتورسوار گاز داد و رفت.پیر مرد اوّل هاج و واج موند ولی بعد یه نگاهی به پولاش کرد و شروع کرد به خندیدن.دزدای ناشی به کاهدون زده بودن......

دقّت


خیلی از اختلافا به دلیل عدم دقّت به وجود میاد و شکل می گیره.زن و شوهرا به حرفای هم دقّت نمی کنن و دچار مشکل میشن.شاگرد به حرفای معلم دقّت نمی کنه و خوب درسشُ یاد نمی گیره.رانندۀ تاکسی به حرف مسافر پیر دقّت نداره و اونُ دورتر از محّلی که قبلآ گفته پیاده میکنه و اون بیچاره رُ میندازه تو درد سر.سیاستمدارا به تحوّلات داخلی و بین المللی دقّت ندارن و موجب بروز مشکلاتی برای مردم خود یا دیگر کشورها میشن و موارد دیگه ای که همۀ ما میتونیم به اون اشاره کنیم.من هر موقع از دقّت صحبت میشه یاد دوران دبیرستان می افتم.اون موقع دبیر جبری داشتیم که همیشه روی دقّت تأکید داشت.گاهی که شاگردا به مسئله دقّت نمیکردن و در حلّ اون به اصطلاح جوونای امروزی سوتی میدادن میگفت باباجان دقّت کنین و بعد داستانی رُ نقل می کرد:

"استاد دانشکدۀ پزشکی همیشه به دانشجوهاش می گفت در درس و زندگی دقّت داشته باشین.یه روز که استاد از عدم دقّت دانشجوهاش به ستوه اومده بود به اونا تکلیف کرد که هر کسی باید در ظرفی ادرار کنه و انگشت اشارَشُ تو ظرف فرو ببره و بذاره تو دهنش و قبل از همه خودش این کارُ کرد.  دانشجو ها هم با اکراه و ترس از نمره و این چیزا این کارُ انجام دادن.آخر سر دانشجوها از استاد پرسیدن منظور از این کار چی بود؟استاد با خونسردی گفت دقّت جانم که شما باز هم آن را رعایت نکردین.من انگشت اشاره ام رُ به داخل ظرف فرو بردم ولی انگشت وسطمُ  به دهن گذاشتم!."

دربارۀ غیبت چند روزه


آن شب از خيابان مي گذشت. خيلي از خانه دور نشده بود، كه اتومبيلي به او زد. خيلي محكم .با عجله او را به بيمارستان رساندند، اما كار از كار گذشته بود.
به هيچ كس درباره وبلاگ خود حرفي نزده بود. وبلاگي با نام مستعار. خوانندگان وبلاگش خيال مي كردند از وبلاگ نويسي خسته شده ،مطلب تازه نمي گذارد.
كارن راسل /ترجمۀ اسدالله امرايي

.

.

.

.

داستان بعضی از غیبتها مثل همین داستانک روز یکشنبه 29/5/85 روزنامۀ همشهریه امّا من چند روزی مأموریت بودم و دور از کامپیوتر و اینترنت.رفته بودم رشت.هوا بد نبود ولی بعد از ناهار تا عصر که یه مقدار هوا خنک تر میشد باید کولر گازی رُ به خدمت میگرفتی تا امکان استراحت فراهم می شد.به دلبل شغلی که دارم مأموریت زیاد رفتم و میرم.حداقل یه یکبار به تمام مراکز استانها رفته ام و شهرهای بین راهی زیادی را دیده ام و به شهرهای کناری بعضی استانها هم که در مسیر نبودن سر زده ام صرف نظر از خصوصیات مردم گیلان و مرکزش رشت که من نمی خوام در اینجا در موردش حرف بزنم به جرأت می تونم بگم رشت از شهراییه که میشه زندگی رُ در اون به چشم دید و لمس کرد.شما اگه بعد از غروب آفتاب حد فاصل میدون شهرداری تا سه راه تختی رُ پیاده برین و اگه وقت داشتین سری هم به بازار شهر که در همین حدوده بزنین حتمآ حرف منُ تأیید می کنین.این نشاط و سر زندگی تا ساعت 11 ، 12 شب ادامه داره.این وضعیت تو کمتر شهری دیده میشه اگه باور ندارین یه شب توی سمنان بمونین که تقریبآ بعد از تاریکی هوا همه جا تعطیل میشه یا کرمان که غم غربتش معروفه.مأموریتمون که تموم شد یکی دو روزی هم در شهر "منجیل" مهمون بودیم. همون شهری که بادهاش معروفه و الآن با استفاده ار این انرژی خدادادی 30 ، 40 تایی ژنراتور بادی گذاشتن و برق مفتکی تولید می کنن.یه معروفیت دیگۀ این شهر هم زلزلۀ سال 69  اینجاست که تقریبآ بیشتر از نصف شهر ویران شد و کلّی تلفات به بار اومد.اینجا مشخصّه های دیگری هم داره که از جملۀ اونا می تونم به سد سفید رود و زیتون اشاره کنم.تو شمال این شهر یه شهرکوچولوی دیگه به اسم "هَرزَویل" هست که زیر کوه و جنگل قرار داره و برای همین آب خوب و گوارایی هم داره.چون چند سالیه که آب لوله کشی شهر منجیل تقریبآ غیر قابل شرب شده و  فقط به درد شستشو میخوره.اونایی که وسیلۀ نقلیه ای دارن و میتونن فاصلۀ   3 ، 4 کیلومتری بین این دو شهرُ طیّ کنن میرن و آب خوردنُ از اونجا میارن.هرزویل یه سرو هزار ساله هم داره.عمر هزار سالۀ این سرو از سفرنامۀ "ناصر خسرو" شاعر معروف که از اینجا ردشده  و اونُ وصف کرده تأیید میشه.مردم خرافاتی به شاخه های این سرو پارچه بستن تا حاجت روا بشن و وقتی این کار زیاد شده و احتمال خراب شدن سرو قوّت گرفته دورشُ نرده گذاشتن تا اونُ حفظ کنن.هر چند مردم به این نرده ها هم پارچه بستن امّا تعداد اونا اونقدر زیاد نیست و امید هست که یه روزی مردم از این کارای غیر منطقی دست بردارن.آخه یکی نیست به اینجور آدما بگه تا حالا کی دیده درخت به کسی حاجت بده؟اگه یه موقع خواستین برین شمال و از جادّۀ قزوین رشت رد شدین سری هم به این سرو بزنین و توقفّ هر چند کوتاهی در منجیل داشته باشین با این چند خطّی که در مورد اونا نوشتم شاید دیدنشون خالی از لطف نباشه.

.

.

.

.

.

هفتۀ دیگه هم دوباره مأموریت هستم و شاید نتونم این وبُ آپ کنم.از دوستای مهربونی که به اینجا سر میزنن عذر خواهی می کنم.اگه خدا بخواد زود برمی گردم.....