شب یلدا

بعضي از اين سنتهاي ايراني چه پر معني و با مسمّاست.شب يلدا را مي گويم.حرفهاي زيادي در اين مورد گفته شده.از اين شب به عنوان نماد "غلبهْ روشنايي بر تاريكي" ياد شده و تعابير زيباي ديگر كه به اين شب معني بيشتري مي بخشد.حتّي آن را به درستي دليل محكمي بر هوشمندي ايرانيان و پيشينهْ علمي آنها گرفته اند كه توانسته اند با امكانات اندك دو سه هزار سال قبل از اين،زمان دقيق طولاني ترين شب سال را كشف كنند.شايد اگر تحقيق كامل و جامع الاطرافي در اين باره صورت گيرد همهْ كارهايي كه انجامش در اين شب بلند معمول است معني و مفهوم ديگري پيدا كند.از خوردن هندوانه و ساير ميوه ها تا نقل قصه و فال حافظ.به نظرم در اين وانفساي مرگ "سنّتها" و رسوخ "مدرنيته" به همهْ زواياي زندگي اين رسم ريشه دار معني بيشتري هم پيدا كرده.قدر آن را بدانيم و آن را از فرزندانمان دريغ نكنيم.

ناصر عبداالهی

با اینکه بیشتر با موسیقی سنّتی مأنوسم و از موسیقی پاپ چندان دل خوشی ندارم ولی ناصر عبداللّهی را می شناختم.شاید به دلیل آن ترانۀ معروفش که در وصف بانوی دو عالم خوانده بود :"یا فاطمه بنت نبی    عشق محمد با علی"و ترانه ای که در روزهای اخیر خیلی پخش شد:"...طفلکی تازگی آدم شده بود    به سرش هوای حوّا زد و رفت".ایهامی که در این بیت وجود دارد به همراه ترکیب "هوا" و "حوّا" که البته از هنرمندیهای شاعر است با صدای بم و محزون آن مرحوم لذت زاید الوصفی را به شنونده هدیه میداد.چند سال پیش که مهمان برنامۀ "صندلی داغ" بود می گفت که به "متافیزیک" علاقمند است و در این زمینه مطالعاتی دارد.اکنون او مرگ را که به یک تعبیر جلوۀ ناشناخته ای از "متافیزیک" است تجربه کرده.تجربۀ گرانقیمتی که علاوه بر بهای سنگینی که دارد قابل انتقال به غیر هم نیست.این هجرت یقینآ بیش از همه بر چهار فرزند او "نوید،نازنین،نامی و نینا" سخت و گران است.روحش شاد.

داستانک(گرگ دروغگو)

وقتی به گلّه زد چوپان به  امید سگها با خیال راحت خوابیده بود.سگها هم همچین بیدار بیدار نبودن ولی خُب با صدای بع بع گوسفندها زود پریدن و تعقیبش کردن.گرگ در حالي كه تلاش مي كرد از دست سگها در بره زوزه می کشید:"سگ...سگ...".امّا گرگها به کمکش نیومدن.......فردا  گرگهای دیگه که از اونجا رد می شدن لاشۀ اونُ دیدن که دریده شده بود.اون همون گرگی بود که کار"چوپان دروغگو" را در بین گرگها انجام می داد.

ساعت بلاگفا

ساعت ثبت پستها در بلاگفا يك ساعت از ساعت رسمي عقب تر است من نميدانم اين كار عمدي است و علت خاصّي دارد يا سهوي است و مغفول مانده و به آن توجهي نشده.البته من حدود دو هفتهْ پيش اين موضوع را به اطلاع مدير بلاگفا رساندم كه مثل بقيهْ حرفها بي پاسخ ماند.مثل اينكه قرار است در بلاگفا هميشه يك جاي كار بلنگد.

قطعه اي از سهراب

من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم

من صدای قدم  خواهش را می شنوم

و صدای کفش ایمان را در کوچهْ شوق

....روي آواز انارستان ها

تاکسی

منتظرم.از راه دور پیداش میشه.انتظار دارم سفید باشه با نوار نارنجی که از روی کاپوت تا صندوق عقبش کشیده شده یا نوارش فیروزه ای باشه آخه چند سالیه که تاکسیای تهرون این شکلین.ولی اون نارنجی یه دسته.معلومه از اون قدیمیاست.ولی خُب بدنَش تمیز و برّاقه.دست بلند میکنم و وقتی نزدیک میشه مسیرمُ میگم.خوشبختانه نگه میداره.هرچند "خواب نوشین بامداد رحیل" خیلیا رُ از "سَبیل"* باز داشته امّا بازم پیدا کردن تاکسی تو تهرون اونم اوّل صبح خوشبختی کمی نیست.با اینکه اوّلین مسافرم می شینم عقب.هوا گرمه و مسیر نسبتآ طولانی.حوصلۀ کمر بند ایمنی رُ که معلوم نیست بتونه واقعآ ایمنی آدمُ تأمین کنه ندارم.راه می اُفتیم.هنوز زیاد راه نرفتیم که یه مسافر دیده میشه که دست راستشُ ببخشید به شکل بیلاخ درآورده و به پشت اشاره می کنه.راننده که شُل کرده پاشُ میذاره روی پدال گاز و میره.جلوتر یه زن و مرد ایستادن که زنه ساک و کیف دستشه و مَرده یه بچّۀ دو سه ساله رُ بغل کرده.بر حسب تجربه حدس می زنم راننده تاکسیا اینجور مسافرا رُ که بار و بندیل دارن یا چاقن سوار نمی کنن و دنبال مسافرای کم درد سر و بدون کیف سامسونت می گردن ولی راننده سرعتشُ کم میکنه.مَرده مقصدشُ میگه.با مقصد ما یکیه.میشینن عقب پیش من و در حال جابجا شدنن که ماشین راه می اُفته.بچّه هنوز تو بغل باباش خوابه.یه مقدار جلوتر یه مرد جوون که معلوم نیست چرا موبایل دستشه و مثلآ تو جیبش نیست با زبون بین المللی اشاره دست دیگشُ به شکل دایره تو هوا می چرخونه.منظورش همون میدونیه که مقصد همۀ ماست. راننده شُل میکنه و جلوی مسافر نگه میداره.مرد جوون اسم میدونُُ به زبون میاره و سوار میشه.بر حسب عادت میخواد کمربند ایمنی رُ ببنده که راننده میگه کمربند خرابه و بعد اشاره به کمر بند ایمنی خودش میکنه که فقط روی پیرهن راننده افتاده و انتهاش وله و به جایی بند نیست.از پارسال  هم که به حساب مردم یه نفر بیشتر نمی تونه روی صندلی جلو بشینه و کرایۀ اون مسافر پنجمیه روی 4 تای دیگه سرشکن شده بنابر این تعداد مسافرا تکمیله.راننده دنده رُ چاق می کنه و دیگه هر کی رُ که گوشۀ خیابون ایستاده به شکل اسکناس نمی بینه و بوق بنزی ماشینُ براش به صدا در نمیاره.یه مقدار جلوتر می پیچه تو بزرگراه.حالا سرعت ماشین بیشتر شده.رادیو ماشین روشنه و موزیک پخش میشه.انگار رادیو پیامه.مدّتی بعد گوینده به مردم توصیه میکنه که ورزش کنن، خوش اخلاق باشن ، به همه سلام بدن ، حتمآ صبحونه بخورن و بعد از خونه بیان بیرون و هی نصیحت پشت نصیحته که نویسندۀ دانای رادیو اونا رُ برای مردمی که همشونُ نادون فرض کرده نوشته و گوینده داره مو به مو می خونه.بعد از سخنرانی گوینده تیزر تبلیغاتی لبنیّات.....پخش میشه که البتّه با تأکید گوینده به خوردن صبحانه هیچ ارتباطی نداره!.انگار گوش راننده هم مثل بقیّه از این حرفا پُره چون می زنه روی پخش ماشین.صدای ترانه تو ماشین می پیچه : "پارسال بهار دست جمعی .......". بچّه که از خواب بیدار شُده و داره اینور اونورُ نگاه می کنه توجّهش به صدا جلب میشه و دست می زنه و به نشونۀ رقص خودشُ تکون میده.علاقه ای به شنیدن اینجور ترانه ها ندارم.میرم تو نخ ماشین.پیکانه.مدلش بالا نیست ولی سرپاست.عروسکای بزرگ و کوچیک از همه جاش آویزونن.عروسک یه دلقک هم با یه سری زلم زومبای دیگه از آینۀ وسط ماشین آویزونه.عروسک شکل خنده داری داره و با راه رفتن ماشین حرکاتی میکنه که برای بچّه جالبه.روکش صندلیا تمیزن.شیشه هاش هم ایضآ. معمولآ رانندۀ اینجور ماشینا مواقعی که به هر دلیلی یه جا وای میستن یه لُنگ مرطوب دستشونه و هی بدنۀ ماشینُ می سابن و شیشه هاشُ تمیز می کنن.صندلی راننده و سرنشین که یه تکّه است به یه لولۀ آب تکیه داده که از دو طرف به بدنۀ ماشین محکم شده.لوله با دقّت به رنگ مشکی در اومده.تسبیح قرمز رنگی به دستۀ راهنما آویزون شده.یه خرس هم پشت شیشۀ عقب بالش گذاشته و خوابیده.کنجکاو شدم ببینم سرعت ماشین چقدره.سرک میکشم.ولی عقربۀ کیلومتر روی صفره وکار نمیکنه.روی داشبورد پُره از دگمه های فلزّی که پرچم کشورای مختلف روشون حکّ شده.پرچم انگلیس و یکی دو کشور دیگه که معروفن قابل تشخیصه ولی احتمالآ خود راننده هم نمی دونه بقیّۀ پرچما مال کدوم کشورن.یه حصیر نازک از شیشۀ در سمت راننده آویزونه.لابدّ راننده رُ از آفتاب حفظ می کنه.یه پنکۀ کوچولو هم که البتّه خاموشه پشت سر راننده به بدنۀ ماشین وصله.روبروی راننده یه مجسّمۀ سگه که سرش متحرکّه و تکون میخوره.بچّه که چشمش به اون افتاده می خنده.روکش درا نایلون آبی رنگی داره.زیرش پرُ از عکسه.خواننده ها و ورزشکارای قدیمی.بعضیاشونُ می شناسم.ماشینای شخصی مسافرکش که از این زلم زومباها دارن زیاد دیدم ولی تاکسی اینجوری با این همه وسایل تزیینی نوبره.صدای بوق شدیدی منُ از اون حال و هوا خارج می کنه.صدای بوق یه کامیونه.یادم می اُفته که رفت و آمد کامیونا توی این ساعت از روز ممنوعه ولی خب دیگه.صدای زنگ موبایل جوونه در میاد.اون مشغول حرف زدن با موبایل میشه و معلوم نیست این موقع صبح داره با کی معامله ای انجام میده.صداش با صدای ترانه که همچنان ادامه داره قاطی شده و خوب به گوش نمی رسه ولی صحبت از مبالغ کلانه.راست و دروغشُ من نمی دونم.زیاد به مقصد نمونده ولی بزرگراه داره کم کم شلوغ میشه.از دور چراغ قرمز دیده میشه.سرعت ماشین کمتر و کمتر میشه و آروم می ایسته.پسر جوونه که مکالمه اش تموم شده از توی کیفش یه اسکناس پونصدی برمی داره و میذاره رو داشبورد.انگار منتظر بقیۀ پولشه ولی چیزی نمی گه.کنتور چراغ قرمز ایستاده و کارنمیکنه.چهار راه بزرگ و شلوغه.جوونه بلاتکلیفه و نمی دونه پیاده شه یا صبر کنه چراغ سبز شه.از راننده می پرسه.راننده میگه:لا مصّب چراغ نیست که ده دقیقه طول داره.جوون پیاده میشه.هنوز درُ نبسته چراغ سبز میشه.شهر شلوغ شده و مسافر زیاده.اونور چهارراه مسافرا به سمت تاکسی هجوم میارن ولی بخت با یه مرد همراهه که زود میپرّه بالا.علّت رد کردن مسافر جوون توسّط راننده معلوم میشه.کم کم به مقصد نزدیک میشیم.از بزرگراه خارج شدیم.تو یه خیابون هستیم.میریم تو یه فرعی.ته اون راننده ماشینُ نگه می داره و ترمز دستی رُ میکشه یعنی آخرشه.مردی که پیش من نشسته یه پونصدی و دو تا دویستی در میاره و به راننده میده.راننده بدون اینکه به مرد نگاه کنه میگه صدتومن دیگه.توضیح مرد که کرایۀ این مقصد همینه و این مسیر هر روزۀ ماست راننده تاکسی رُ قانع نمیکنه.ناخود آگاه به تاکسیمتر نگاه می کنم.فقط ساعت 07:30 رُ نشون میده که هی روی صفحه رژه میره.زن یه صدتومنی از تو کیفش در میاره و میده به راننده و غائله رُ ختم میکنه.جای بحثی برای من نمونده.پونصد تومن میدم و پیاده میشم.چشمم می اُفته به لاستیکای ماشین.دور سفیدن.روی شیشۀ عقب ماشین نوشته شده: "منم حساس"با یه عالمه علامت تعّجب اینجوری : "منم حساس!!!!!"و طرف دیگه :" 2 در 2 میشه 5 - کی به کیه".


*سعدی: خواب نوشین بامداد رحیل    باز دارد پیاده را ز سَبیل

قدکچیان

چند سال پيش بود.ساعت 4 يا 5 بعدازظهر تابستان.حوالي عباس آبادكنار خيابان منتظر تاكسي بودم تا به ميدان ونك بروم.مسافر كشي آمد و سوار شدم.هنوز در صندلي عقب ماشين درست جابجا نشده بودم كه  صداي آشنايي را شنيدم كه با راننده در حال صحبت بود.نگاهش كردم.قدكچيان بود كه داشت به سوالات رانندهْ ذوق زده كه مثل خیلی از آدمها از ديدن هنرپيشه ای معروف به وجد آمده بود جوابهاي كوتاه و آهنگين ميداد.ميگفت كه هر روز  با ماشين از خانه اش (كه احتمالآ در همان حوالي بود)به تجريش مي رود و پياده بر ميگردد و حرفهاي ديگري در مورد ساير هنر پيشه ها و ....من به مقصد رسيدم و پياده شدم ولي راننده همچنان مي پرسيد و او با حوصله حواب ميداد.دیروز شنيدم كه او هم آرام گرفته است.خدايش بيامرزد. 

سرود یار دبستانی

از دوم خرداد 76 که طیف اصلاح طلبان در مصادر اجرایی کشور قرار گرفتند و چند سال بعد درجریان انتخابات مجلس ششم در آنجا هم اکثریت یافتند، سرعت بروز آزادیهای اجتماعی و سیاسی شتاب بیشتری پیدا کرد.پیدایش این وضعیت مخصوصآ در دانشگاهها وبرای قشر دانشجو نمود بارزتری داشت.البته اینکه این آزادیهای نسبی و نیم بند جبر زمانه بود که بر حکومت تحمیل میشد یا توسط خود نظام داده میشد تا  مانند سوپاپ اطمینانی دیگ جوشان و خروشان مطالبات سیاسی و اجتماعی مردم را اندکی از غلیان بیاندازد مستلزم بحثی طولانی و چه بسا بی پایان است که این مختصرمجال پرداختن به  آن را ندارد،زیرا ضمن آنکه هر یک از صاحبان اندیشه های سیاسی نظراتی دارند که برای خود آنها قانع کننده است و قبولاندن آن به طرف مقابل کار آسانی نیست.جمع آوری و مطالعهْ همۀ نظرات موافق و مخالف این بحث برای قضاوت در این مورد اگر غیر ممکن نباشد بسیار سخت است.اکنون که ستارۀ اقبال اصلاح طلبان افول کرده و دولت نهم از جبهۀ مقابل(موسوم به جناح راست) بر سر کار آمده است آن حال و هوا از بین رفته است.برای اولین بار رئیس مهمترین دانشگاه ایران(دانشگاه تهران) از روحانیون انتخاب شده است(عباسعلی عمید زنجانی)،16 آذر پارسال كه به بهانۀ آلودگی هوا تعطیل اعلام شدو رئیس جمهور علیرغم اعلام قبلی از حضور در بین دانشجویان و پاسخ به پرسشهای آنها سرباز زد و این سنت را که توسط رئیس جمهور قبلی (خاتمی) بنیان گذاشته شده بود نادیده گرفت و  قبل و بعد این سفر هم باز هیچ جلسۀ مشابهی با دانشجویان برقرار نکرد. امسال هم كه رئيس جمهور در سفرهاي استاني است و مراسمي با حضور مقامات مهم دولتي برگزار نشده است امّا سرود "یار دبستانی" که به سرود مشترک اکثر تجمعات دانشجویی تبدیل شده است همچنان به هر بهانه اي در مراسم و تجمعات دانشجويي زمزمه میشود.گویی این سرود زبان حال مردم است که از دهان دانشجویان خارج میشود:

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکهْ
  بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

 

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
 

یک بام و دو هوا

يك :

وقتي تيم ملّي فوتبال ايران در جام جهاني 2006 آلمان آن نتايج ضعيف را گرفت.دولت بلافاصله دادكان رئيس فدراسيون فوتبال را بركنار كردو فيفا با استناد به اصول خودش زمزمه هاي تعليق فوتبال ايران را از فعاليتهاي بين المللي آغاز كرد و چند وقت پيش آنرا رسمآ اعلام نمود.دلايل فيفا البته منطقي مي نمود.آنها اعلام كردند دولتها حق دخالت در عزل و نصب مديران ورزشي را كه قاعدتآ توسط اهالي همان ورزش اتنخاب مي شوند ندارند.امّا مسئولين مربوطه به تبعيت از همان تئوري معروف "توّهم توطئه"بلافاصله اعلام كردند كه اين موضوع سياسي است و فيفا تحت تأثير قدرتهاي جهاني فوتبال ايران را تعليق كرده است و...

 

دو :

هر ايراني واقعي صرف نظر از موافق و مخالف حكومت از كسب اوّلين مدال طلاي كاروان ورزشي ايران در بازيهاي آسيايي قطر توسط حسين رضا زاده خوشحال شد امّا خبرنگاري كه بلافاصله با او مصاحبه كرد از اين فرصت طلايي نهايت استفاده را برد و در لابلاي سؤالاتش نظر او را در مورد شركت در انتخابات سؤال كرد و او هم طبيعتآ(مثل همهْ كساني كه اين روزها مصاحبه هايشان از صدا و سيما پخش مي شود)مردم را به شركت گسترده در اتخابات و ....دعوت كرد.

 

من وقتي اين دو را با هم مقايسه ميكنم اينطوري نتيجه مي گيرم:

يا تعليق فوتبال ايران سياسي نيست و مسئولين ما اشتباه كرده اند و يا انتخابات در ايران ربطي به سياست ندارد!

 

نظر شما چيه؟ 

انتخابات

من به انتخابات پيش رو و ماهيت اون كاري ندارم ونوشتن در این مورد رُ به دوستان ديگري كه سياسي مي نويسن و قلمشون از من بهتر و شيواتره واگذار ميكنم امّا مي خوام بگم كه هر موقع انتخاباتي در پيش باشه مسئولين دوباره به شكل خيلي تابلويي به فكر مردم مي اُفتن و موقتآ  گروني ارزاق و اجارهْ بهاي مسكن ودونرخي شدن بنزين و ....رُ تعطيل مي كنن و از طرح و برنامه هایی که قراره در آینده برای رفاه مردم ایجاد بشه میگن،مشكلات را در تئوري حل مي كنن و خيلي كارهاي ديگه كه البته از مرحلهْ حرف فراتر نميره.بعد دنبالش صدا و سيما و ساير امكانات ارضي و سماوي هم به كمك ميان و هي تيزر و مصاحبه است كه پخش ميشه و همهْ مصاحبه شوندگان هم جوابهايي ميدن كه آدم شك ميكنه كه نكنه همهْ اينها در رشتهْ علوم سياسي تحصيلات عاليه داشته باشن.كانديداها هم كه ديگه شورشُ در آوردن و شعارهايي ميدن كه نشدنش از همين الآن معلومه و دست كمي از شعار اومدن نفت بر سفره هاي مردم نداره.انگار يكي نيست به اينا بگه حداكثر اختيارات يك عضو شوراي شهر معلوم و معينه و وعده هاي خارج از اون الكيه(بر فرض هم كه كسي بگه مگه اينا كه براي مزاياي عضويت در شوراي شهرشون ببخشيد خدمت به مردم!دارن ذوق مرگ ميشن گوش مي كنن) تبليغات بعضيشون هم خيلي جالب و در نوع خودش بي نظيره براي نمونه به این توّجه كنيد.اين آقا براي اينكه ثابت كنه صلاحيت بيشتري براي انتخاب شدن در شوراي شهركشون داره برداشته كپي تمام مداركشُ از قبيل مدرك تحصيلي و كارت اهداي خون و ... گذاشته توي وبلاگش.حتّي از اين هم رفته جلوتر و عكس تابلوي سر در دانشگاهي رُ كه توش درس خونده  اونجا قرار داده.حرفهاش هم بامزه و جالبه.به خدا من هم وبلاگشُ اتفاقي پيدا كردم و يه موقع فكر نكنيد دارم براش تبليغ مي كنم هرچند اگه اونجا بريد مي بينيد كه خودش پنبهْ خودشُ زده.

طنز هر روزه

مسیر رفت و آمد هر روزهْ من به محل كارم از چمرانه.از گیشا میام پايين توی چمران و  از دور برگردوني كه يه مقدار پايين تره دور میزنم و میرم داخل آل احمد.صبحها اونجا ترافیک شدیدیه و بعضی وقتها ماشینها مثل اینکه توی پارکینگ باشن ایستادن یا حرکتشون خیلی کنده.اون وقت از اين دور برگردون تا اونجایی که میخوای بپیچی داخل آل احمد ۲ جا تابلوی "حداکثر سرعت ۸۰ کیلومتر" بد جوری جلب توّجه می کنه و اوّل صبحی من رُ به خنده ميندازه.به نظر من یه سوژۀ ناب برای یه عکس خوبه که یکی از تضادهای این شهر بی در و پیکرُ نشون بده.جای دوستان عکّاس خالي. 

حکایت

کتاب جالب و خواندن‍‍‍ي "شرح زندگانی من" نوشتهْ "عبدالله مستوفي" است كه من بعدآ آن را در همينجا معرفّي خواهم كرد.حكايت زير از جلد سوّم اين كتاب نقل مي شود.البتّه من فقط ناقل اين حكايتم و قصدم دفاع از آخوند و کسانی که نام خود را روحانی گذاشته اند نیست و من در این مورد حرفهایی دارم که شاید روزی آن را بگویم.

موقعی که رضاشاه سردار سپه بودرفتار نظامیان نسبت به مردم عادی و حتی حکّام خشن و تحقیر آمیز بود.در اصقهان یکی از افسران جزء که الان سرتیپ است از ریش آخوند فقیر همسایه اش بدش آمده بود بدون هیچ مقدمه ای آخوند را احضار و ریش او را تراشیده بود و رؤسای بالادست نه افسر را مؤاخذه کرده بودند و نه از آخوند دلجویی.جالب اینکه بعدآ از افسر پرسیده بودند چرا اینکار را کردی؟ گفته بود: "ریش آخوند اسلحه اوست و خلع سلاح هم از وظایف ما نظامیان است لذا من اورا خلع سلاح کردم! ".

داستانک - معتاد


همه چیز از یه ملاقات دوستانه شروع شد.اونجا بود که مسعود این لعنتی رُ شروع کرد.اوّلش با یه ساعت و دوساعت شروع کرد ولی الآن ساعتهای زیادی از روز و شبش پای این بساط کوفتی تلف میشه.دوستایی هم داره که گاه و بیگاه همراهیش می کنن.این عادت روی همه زندگیش اثر گذاشته.چند وقت پیش مدیرش توی شرکت بهش اُلتیماتوم داد که اگه اینجوری پیش بره ممنکه کارشُ از دست بده.زنش هم دیگه از کارای اون خسته شده.چون توی خونه هم دائمآ مشغوله و از همسر و نوزادش غافله.خودش هم نمیدونه چرا ولی به یه موجود بی اراده تبدیل شده که ناخودآگاه باید همون کارایی رُ بکنه که یه معتاد اینجوری انجام میده.تازگیا مسعود خبر امیدوار کننده ای خونده:"اخیرآ در یکی از کشورها درمانگاههایی باز شده تا اینجور معتادها را درمان کنن و ...".الآن اون منتظره که توی ایران هم از این درمانگاهها تأسیس بشه تا اون بتونه از شر این اعتیاد لعنتی راحت بشه و زندگی عادیشُ از سر بگیره.اون فعلآ به توصیه ای که توی همون خبر خونده بود عمل کرده و از دیروز تلفنشُ قطع کرده تا کم کم ترکُ شروع کنه.اگه می پرسین که تلفن چه ربطی به ترک اعتیاد داره باید بگم که مسعود به "اینترنت" معتاد شده!!!!!!!!!!