نکته

زندگي مثل يك پازل بزرگ است بايد از بيرون(بالا)به آن نگاه كرد.اگر توي آن باشيد چيزي را نمي بينيدونميتوانيد آن را تكميل كنيد.

دسته گل

شب پاییزی تازه شروع شده بود.چراغ قرمز میدان توحید.مرد پشت فرمان ماشینش بود.هوا سرد و شیشه ها بالا بود.مرد به فکر فرو رفته بود.صدای تلنگری به شیشه اورا به خود آورد.پیرزن کولی دود زده ای با چند دسته گل آنجا ایستاده بود.بی حوصله شیشه را داد پایین.زن با لهجۀ خاصّی گفت :"یه دسته گل برای یارت بخر".مرد زود جواب داد:"با یارم قهرم".پیرزن ول کن نبود: "خُب دسته گل برای همین وقتهاست دیگه،یکی بخر و برو باهاش آ...".مرد نخواست بقیّۀ حرف زن را بشنود.شیشه را داد بالا.زن رفت.چراغ طولانی بود و ماشینها همچنان ایستاده بودند.مرد دوباره در فکر فرو رفت.کنتور چراغ داشت به آخر میرسید:"20،19،....".مرد بوق زد و پیرزن را صداکرد.چراغ سبز شدو ماشینها راه افتادند.ماشین از چراغ سبز رد شد.بوی گل مریم توی ماشین پر شده بود.

نکته

بعضي فهميدن‌ها مثل آمپول زدن مي‌ماند، درد دارد.

امیرکبیر

امروز(۲۰ دي ماه)سالگرد شهادت ميرزاتقى خان فراهانى معروف به اميركبير،صدراعظم ناصر الدين شاه،پادشاه نالايق و عيّاش قاجار است مرد بزرگي كه يقينآ هر ايراني اگر او را كاملآ نشناسد نام او را حتمآ شنيده است.او فراتر از زمان خود مي انديشيد و افكار مترقي او در ظرف سلطنت پوسيدهْ پادشاه شكمباره اي چون ناصرالدين شاه نمي گنجيد.او در زماني كه تجدد براي بعضي از دولتمردان در سفر فرنگ و لباس فرنگي و به قول ايرج ميرزا در "مفرنگ شدن" خلاصه مي شد مدرسهْ دارالفنون را بنياد نهاد و روزنامهْ وقايع اتفاقيه را نشر داد و در مورد كوتاه كردن دست اجانب به خصوص سفراي روسيه و انگليس از شؤونات كشور اقدامات مؤثري انجام داد.همين كارها گرچه به نفع ملّت فقير و بدبخت بود و بارقه اي از اميد را در دل افراد آزاده اي كه قلبشان براي پيشرفت ايران مي تپبد ايجاد مي كرد اما مغاير با منافع فردي بعضي از كارگزاران دولت و بيگانگاني بود كه كشور را خرابه و عقب افتاده مي خواستند تا چپاول آن برايشان آسانتر شود لذا با كمك هم ابتدا او را از قدرت عزل كردند و بعد امضاي شاه را پايين حكم قتلش گذاشتند.واقعهْ قتل او به نوشتهْ كتاب "ايران در دوره سلطنت قاجار"(ص۱۷۰)چنين است:

000بالاخره شاه فرمان قتل اميركبير را براى حاج على خان فراش باشى صادر كرد. اين فرمان را ميرزا آقاخان نورى، با نيرنگ از شاه گرفت. خود ناصرالدين شاه به روايت مخبرالسطنه هدايت گفته بود كه: به قتل امير راضى نبودم. ميرزا آقاخان تدليس كرد و دست خط را از من گرفت. دست خط ديگر فرستادم كه ميرزا على خان نرود، گفت رفته است و معاذير آورد. نويسنده مى افزايد: حاج على خان هم مى دانست كه ممكن است شاه پس از بيدار شدن از خواب مستى پشيمان گردد. پس از گرفتن حكم قتل، شب را در خانه پسر خودش عبدالعلى خان اديب الملك به سر برد.به نوشته اقبال آشتيانى اميركبير در حمام بود كه دو نفر وارد حمام شدند. فراش باشى حكم قتل امير را از جانب ناصرالدين شاه به او ارائه مى دهد و چون امير از او مهلتى جهت نوشتن عريضه يا وصيت نامه يا ديدن همسر خود مى خواهد مانع مي شود ولى امير را درانتخاب طرز كشته شدن آزاد مى گذارد. امير هم به دلاك خود امر مى کند تا رگهاى دو دست او را با نیشتر بگشايد. او نيز چنين مى كند و امير با متانت و ثباتى مردانه رفتن خون را از بدن خود تحمل مى نمايد و همين كه به حال ضعف مى افتد مير غضب به فرمان فراش باشى او را با لگد بر زمين مى افكند و دستمال يا حوله اى در گلوى او فرو مى  كند و آن نيمه جان او را نيز به اين وضع مى گيرد و... روحش شاد

 

غدیر

عید غدیر خم بر دوستداران مولا

 

علی(ع)

 

مبارك باد

می آیی

خیلی وقت است آمدنت را از یاد برده ایم چون سر در آبشخور دنیا فرو برده ایم و فراموش کرده ایم که از که هستیم و به سوی که برمی گردیم1و آمدنمان از کجا و برای چه بوده و به کجا می رویم2.ولی همۀ اینها دلیل بر این نیست که نمی آیی.تو به ماخیلی نزدیکی.همین دوروبرها.شاید پشت همین دری باشی که ما آن را سه قفله بسته ایم و به خیال خودمان خلوت مطمئنّی ساخته ایم تا بتوانیم کارهای پنهانیمان را انجام دهیم.ما مشغولیم و آنچنان گرفتار روزمرّگیها شده ایم که یادمان رفته که آمدنت ناگهانی است و هیچ ساعت و روز و سال معینی برای آن تعیین نشده است.معلوم نیست وقتی بیایی ما خوابیم یا بیدار،در حال گناهیم یا عبادت و یا داریم دست نیاز کسی را رد می کنیم یا دست کس دیگری را برای هم پیمان شدن در انجام کار ناپسندی می فشاریم و شاید هم دل کسی را می شکنیم یا می لرزانیم. همین دیروز و پریروز بود که به کوچۀ ما آمدی.حتّی به خانۀ همسایۀ بغلی ما هم سرزدی و او را باخود بردی امّا آن مثل معروف3به کمک ما آمد تا بتوانیم مثل شبهای قبل به راحتی بخوابیم.گاهی آمدنت با چنان حوادث تلخ و مهیبی همراه است که باورش سخت است وبعضی وقتها آنقدر"نرم و نازک"4 قدم برمیداری و می آیی که هیچکس نمی فهمد شب گذشته به خانۀ آنها آمده ای.تنها وقتی که صبح "ترسی شفاف"5 همه را در خود فرو می برد و معلوم می شود "چینی نازک تنهایی"6 پیری، جوانی،کودکی یا مریض صعب العلاجی "آهسته ترک برداشته و شکسته"7 است آمدنت علنی می شود.این جور مواقع به نسیمی می مانی که ناپیداست ولی با خنکایی که بر بدن آدمی می نشاند خودش را نشان می دهد و اثبات می کند. آمدنت را کودکان، نوجوانان ، جوانان و میانسالان زیادی تجربه کرده اند و ما شاهد آنها بوده ایم.حتی نوزادانی را دیده ایم که هنوز از راه نرسیده دستشان را گرفته ای و برده ای ولی ما برای دلخوشی،زمان آمدنت را در پیری خودمان تصویر کرده ایم بنابراین هر کاری که دلمان بخواهد می کنیم و در خیال خود توبه رابه پیری موکول می کنیم و مگر ما پیر می شویم؟ ما یادمان رفته که یاد تو می تواند چه مشکلاتی از ما حل کند.آیا اگر آمدنت را نزدیک می دیدیم این همه فجایع اتفاق می افتاد؟جنگهای بزرگ و کوچک،ظلم و زور و گرسنگی و فحشا و فقر و حق کشیهای هر روزه و.....من مطمئنم که فاجعۀ هیروشیما،حلبچه و صبرا و شتیلا و بروز دیکتاتورهایی مثل هیتلر و صدام که به خودشان اجازه داده بودند در کنار سایر کارهایشان وظیفۀ تو را نیز انجام دهند با از یاد رفتن تو ممکن شده است.حتّی جانشینان بزرگ و کوچک آنها نیز با فراموش کردن تو توانسته اند این وظایف را بر عهده گیرند و راه آنها را ادامه دهند.وقتی می بینم همۀ ما به جای اینکه مدام یاد آوریت کنیم به بهانۀ "زندگی" سعی بر از یاد بردنت داریم در مانده می شوم و نمی دانم چه بگویم.قبلآ که نام مجلس "یادبود" آنهایی که با آمدنت رفته بودند "مجلس تذکر" بود و همین اسم به ظاهر ساده تلنگری هر چند زود گذر به ما می زد که:"این شتر دیر یا زود در خانۀ ما هم خواهد خوابید" بیشتر به یادت بودیم ولی الآن جماعت شهر نشین با ذبح "سنّت" و تبعیت از "مدرنیته" سر آن یادآوریها و تذکرات هم همان بلایی را آورده که قبلآ سر چیزهای دیگر آورده بود.الآن دیگر در گورستان هم پیدایت نیست.آنجا از خاک خبری نیست تا "فانی بودن همه کس8" را به ما یاد آوری کند.هرچه هست درخت است و گل و سبزه،وسیله ای دیگر برای پنهان کردن تو و کمی آنطرفتر زمین بازی برای بچّه ها که آنها هم فراموش کردنت را از همین الآن تمرین کنند و تا آخر عمر به بازی مشغول باشند.آنجا هم طبقه بندیهای خاص خودش را دارد و به محل تفاخر تبدیل شده است.تفاخری که برای افقیها در نوع قبر و شمارۀ قطعه و برای عمودی ها در ماشین و لباس و مد و رنگ مو و عینک آفتابی و این چیزها کاملآ نمایان است.قبلآ خانۀ اموات جای عبرت بود و تو را با شدت تمام به یاد می آورد ولی الآن دیگر این نقشش حسابی تضعیف شده مگر اینکه درجۀ عبرت گیری کسی خیلی بالا باشد و کجایند این کسان 9؟آمدنت حتمآ لطف و نعمت است که خداوند فرموده است:"مرگ برای هر کسی است و فقط خداست که باقی می ماند.پس کدامیک از نعمتهای خدا را تکذیب می کنید؟10"و به تعبیر مولوی همان کاری را که درو کردن برای خوشه های گندم می کند تو برای انسانها انجام می دهی.تا ساقه های گندم در خرمن کوبیده نشوند و کاه و گندم از هم جدا نشوند کی معلوم می شود که کدام گندم سالم است و کدام فاسد و کرمو؟ولی نیامدنت هر چند حکمت الهی را در مکتوم بودن زمان دقیق آمدنت نقض نمی کند ولی باعث می شود که ما فکر کنیم در "ظلمات"  همراه  "خضرنبی" بوده ایم و آب حیات را یکجا سرکشیده ایم.راستی يك سؤال خیلی وقت است ذهن مرا مشغول کرده : "الآن که بر همه معلوم است که حتمآ می آیی رفتار ما با خودمان و دیگران این است اگر بنا بود هیچوقت نیایی و ما در این دنیا جاودان بمانیم چه می شد؟" آیا تو جواب آن را می دانی؟

۱  -  همه از خداییم و به سوی او بر میگرد یم(سورۀ بقره آیۀ ۱۵۶)

۲  -  از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود     به کجا می روم آخر ننمایی وطنم.(مولوی)

3  - مرگ خوب است ولی برای همسایه

4 و 5 و 6و 7- از تعابیر مرحوم سهراب سپهری.

8   -  هر كسی مرگ را می چشد(سورهْ آل عمران آیهْ 185)

9  – عبرتها زیاد است و عبرت گیرندگان کم(حدیث)

10- سورۀ الرحمن،آیۀ 26 تا 28    

نكته

مواظب باشيد محل عبادت و گناهتان يكي نباشد.

نکته

وقتي با حودتون قراري در مورد انجام يا ترك كاري مي زارين و به اون عمل نميكنين :

اولآ به خودتون بي احترامي كردين.

ثانیآ قدم اوّل را برای تضعیف ارادهْ خودتون برداشتین.

خاطره(teacher)

دخترم ميره كلاس زبان انگليسي.چند روز پيش رفته بودم دنبالش.وقتي اومد توي ماشين ديدم شديدآ خندَش گرفته.گفتم چي شده؟بعد از كلّي خنديدن گفت دوستم آخر كلاس از معلم زبانمون سؤالي پرسيد و تا اون خواست توضيح بده وقت كلاس تموم شدو با هم اومديم بيرون.همونطوري كه معلم داشت حرف مي زد و توضيح مي داد مامان دوستم سر رسيد.دوستم به معلممون مي گفت teacher اينجوريه teacher  اونجوري نيست.مامان دوستم چون زبانش خيلي ضعيفه(احتمالآ بي سواد بوده وگرنه معني اين كلمه رُ هر كسي ميدونه)فكركرد teacher  كلمهْ بديه هي مي گفت :"شيوا  اينطوري نگو بده" و ....

طلعت

تو خونه هاي مردم كار مي كنه.كارش همينه.چند روز پیش قرار بود بيادخونۀ ما امّا تلفن زد و گفت باید شوهرش را به بیمارستان ببره و نمیتونه بیاد.دورادور می شناسمش.سن زیادی نداره تا همين چند سال پیش دختر سالم و بی عیب و نقصی بوده که در يكي از روستاهاي اطراف زنجان زندگي مي كرده.تنها جرمش این بوده که در ده به دنیا اومده بوده و پدرش کشاورز بوده.در دهات اینجوری دختری که بیست و پنجُ و شايد هم كمترُ رد کنه ترشیده حساب میشه و دیگه کسی سراغشُ نمی گیره وبا این حساب طلعت ترشیده بوده.یه روزی ازروزها خانواده ای گذرشون به  اون روستا می افته و زنی از آن خانواده طلعت رُ برای برادرش خواستگاری میکنه.خواستگاری از یه دختر بی سواد روستایی برای پسری شهرنشین ولو اینکه در یه خانۀ معمولی در اطراف تهران زندگی کنه آنقدر غریب بوده که طلعت و خانواده اش شک کنن امّا چند روز بعد که پدر خواستگار شهرنشین اصل مطلب را  میگه مشکل حل میشه :"دختر جان من نمیخوام تو را گول بزنم.پسر من کمی عقب افتاده است ولی می تونه کار کنه و تو اگر بخوای با اون عروسی کنی باید همیشه با ما زندگی کنی.من طبقه ای از خونمُ به شما میدم".طلعت و خانواده اش با سبک سنگین کردن شرایط قبول میکنن و طلعت میاد به شهر.کریم عقب افتادۀ ذهنی بوده ولی نه اونقدر که نتونه کار کنه.چند سالی به همین منوال میگذره و دوتا دختر زیبا به این خانوادۀ دو نفره اضافه میشه.یه روز کریم از داربست سقوط می کنه.مشکل جسمی هم بر مشکلات ذهنی کریم اضافه میشه و اونُ خونه نشین می کنه.طلعت به حرمت همون "بله ای" که روز اوّل گفته بوده آستین همّت رُ بالا می زنه ولی خب توی این شهر شلوغ و بی در و پیکر از یه زن جوون بی سواد روستایی چه کاری جز کار کردن در خانۀ این و آن بر میاد؟طلعت الآن سالهاست از این خونه به خونه میره و تأمین معاش و معالجۀ شوهر مریض و بقیّۀ مسؤلیتهای یه خانوادۀ چهار نفره رُ یکجا پذیرفته.هر چند صداقت روستایی و پاكي ذاتيش به مرور زمان اعتماد خیلی از خانواده ها رُ جلب كرده و الآن قرار گذاشتن با اون برای یه روز خاصّ کار آسونی نیست ولي نمیدونم هدفش چیه شاید فداکاری منحصر به فردی که از هر کسی بر نمیاد یا عشق مقدسّی که فقط برای اون معنی داره یا اجبار به ادامۀ این حال و روزی که اسمش زندگیه و شاید هم برای اینکه بچّه هاش به طلعتهای دیگه ای تبدیل نشن و شایدهای دیگری که ما از آنها بی خبریم.هر موقع اونُ با دخترها و زنهای هم سن و سالش که تنها امتيازشون اينه كه در يه جاي خوب كه ده نبوده به دنيا اومدن و صبح تا شب خیابونهای لوکس تهرونُ متر میکنن و فقط قیمت گوشی موبایلشون به اندازۀ درآمد دو ماهۀ طلعته مقایسه میکنم "عدالت اجتماعی" که این روزها خیلی توی شعارها مطرح میشه بیشتر به نظرم مسخره و ابزاری میاد.اينجور مواقع ميخوام برم بالاي يه بلندي بايستم و با تمام نيرويي كه دارم داد بزنم:"آي حكومت كننده ها اگه نمي تونين كاري براي مردم انجام بدين پس حداقل اينقدر شعار ندين و دروغ نگين".

تك بيتي

نخست مو عظهْ پير مي فروش اين است

                               كه از معاشر ناجنس احتراز كنيد