۱- رفتم کتابی بخرم.اسمش را به کتابفروش گفتم و منتظر ماندم.بعد از چند دقیقه کتاب روی پیشخوان بود.کتاب را برانداز کردم همانی بود که میخواستم.گوشۀ چشمی هم به قیمتش انداختم ، 3300 تومن برای کتابی با این قد و قواره و نزدیک 600 صفحه هر چند چاپش قدیمی بود مناسب بود.یک عادت قدیمی دارم که برای خریدهایم(البته نه هر خریدی)فاکتور میگیرم که آنهم دلایل زیادی دارد که یکی از آنها اثبات این موضوع است که جنس را دقیقاً از همانجایی خریدهای که میخواهی پس بدهی یا عوض کنی.ناباوارانه قیمت کتاب در فاکتور صادره بیش از 100% رشد کرده بود.7000 تومن ناقابل.فروشنده محترم اظهار داشت گران شده است این هم سندش(این جمله به نظرتان آشنا نیست؟) و با دست به زیر شیشه پیشخوان اشاره کرد.
۲- دخترم پیش است.میدانید که پیش همان پیشدانشگاهی است با اندکی تلخیص توسط جوانان و نوجوانان امروز که سعی میکنند همه چیز را سریع و مختصر کنند مثل فست فود.از اول سال تا کنون چندباری کتاب خریده است ، البته کتاب که نه کتب که شامل چندین کتاب ضخیم و کت و کلفت بوده آنهم با قیمت 40.000 تومن و کمتر و بیشتر.وجه ناقابلش هم که ناگفته پیداست از کارت بانکی این حقیر پرداخت شده.
نتیجۀ اخلاقی : آدم به حساب پدرش کتاب یا درس بخواند خیلی بهتر است تا از جیب مبارک خودش!