داستانک(ماهی)
آخرین شبی بود که ماهیقرمزهای سفرۀ هفتسین مهمونش بودن.قرار بود فردا اونها را توی دریاچۀ پارک محلهشون بندازه...خواست آب تنگ رُ عوض کنه امّا به جای اینکه اوّل آبُ باز کنه دستشُ گذاشت روی تنگُ و اونُ برگردوند توی ظرفشویی.آب تنگ که کم میشد ماهیها تکون میخوردن و اون به ماهی بدون آب فکر میکرد و بدنش مورمور میشد.آب تنگ داشت به آخر رسید.حالا ماهیها داشتن کف دست اونُ قلقلک میدادن...شیر آبُ باز کرد.یه ذرّه آب اومد و بعد صدای فِسفِس و ..آب قطع بود...شوکه شده بود و نمیدونست چکارکنه.به ماهیها نگاه کرد کمکم داشتن از حرکت میافتادن...راه حلّي مثل برق از ذهنش گذشت...لحظهای بعد ماهیها زیر آب سردی که روی سرشون میریخت بالا و پایین میپریدن.آب سرد پارچ توی یخچال زیاد نبود ولی اینقدری بود که دو تا ماهی کوچولو را زنده نگهداره تا آب بیاد!.
زندگی
یک بعدازظهر دلانگیز بهاری.پیادهروی عریض کنار پارک دانشجو چندان شلوغ نیست.برگهای تازۀ درختان چنار بعد از یک باران حسابی تمیزتر و زیباتر شدهاند و سمفونی عشق توسط گنجشکها در حال اجراست.از راه دور میبینمشان.آهسته و با تأنی میآیند، لابد دلشان نمیخواهد زود به مقصد برسند، مثل بقیّۀ عشّاق.قد دختر کمی کوتاهتر است و سرش را روی شانۀ پسر تکیه داده و مشغول نجواست.هر چند دیدن مشابه این صحنهها در کنار این پارک اصلآ چیز عجیبی نیست امّا اینها پا را از حد متعارف فراتر گذاشتهاند و من با اینکه آدم کنجکاو(شما بخوانید فضول!)ی نیستم امّا خیلی دلم میخواهد بدانم چطور جرأت کردهاند در این بگیر و ببند گشت ارشاد! اینطور علنی و بی هیچ ملاحظهای عشقورزیشان را به خیابان بیاورند و سر در گریبان هم فرو برند و از هیچکس باکشان نباشد لابد بقیه هم کم و بیش در همین فکرها هستن چون وقتی از کنارشان میگذرند برمی گردند و دوباره نگاهی میاندازند امّا نگاه هیچکدام کشدار و طولانی نیست زود رو برمیگردانند و به راهشان ادامه میدهند.عکسالعمل بعضیهایشان قابل تشخیص نیست ولی بعضی چهره درهم میکشند شاید از روی دلسوزی و...ذاتآ آدم تند رویی هستم(نه!فکر بد نکنید منظورم اینست که تند راه میروم!) و دارم به سرعت نزدیکشان میشوم امّا آنها همچنان بی خیال و آهسته میآیند.حالا صدای خندههایشان هم به گوش میرسد.ناگهان قدمهایم سست میشود و سرعت راه رفتنم کم میشود پاسخ سؤالم را پیدا کردهام همراه با یک احساس مبهم دوگانه ، لذّت کشف معما همراه با حالت بدي از ديدن يك واقعهْ غير مترقبه...هر دو نابینا هستند و شاید هم کمبینا!زود سعي ميكنم به احساس بدم غلبه كنم و دلم را به اين خوش كنم كه شايد بيناتر از ما باشند و چيزهايي را با چشم دل ببينند كه ما با چشم ِسر نتوانيم امّا آنچه مسلم است اینکه فعلآ قدر لحظاتی را که کنار هم هستند میدانند همان گوهر نایابی که هزاران زوج بینای دیگر از آن غافلند شاید برای اینکه گلستان سعدی را نخواندهاند : "...قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید..."...ماشینها بوق می زنند تا سریع از چراغ سبز چهارراه رد شوند امّا گنجشکهایی که به خودشان جرأت دادهاند و در پیادهرو فرود آمدهاند انگار چندان عجلهای ندارند چون دنبال هم میدوند و بعضیهایشان در گوشهای خلوت سر روی پرهای دیگری گذاشتهاند یا نوکهای هم را محکم گرفتهاند...زندگی جریان دارد.
آزادی ملوانان
نميدانم چرا وقتي نخستوزير انگليس تهديد كرد كه اگر ملوانان انگليسي آزاد نشوند برخوردهاي سختترى با ايران خواهد كرد و روز بعد رئيسجمهور خبرآزادى آنان را اعلام كرد و خودش به (عنوان بالاترين مقام اجرايي) كساني را كه به حريم ايران تجاوز كرده بودند1 با چهره اي گشاده و خندان و با جملهْ "انشاالله موفق و مويد باشيد" و با تقديم هدايا! بدرقه كرد وروز بعد روزنامههاي طرفدار دولت اين خبر را با آب و تاب نقل كردند و به عنوان موفقيّت ديگرى براي دولت فعلي قلمداد كردند، ياد اين حكايت2از زندگي فتحعليشاه3 افتادم:
گويند در جنگ دوم ايران و روس وقتي قشون روس به تبريز وارد شد و مصمم بود به سمت ميانه حركت كند،دولت ايران ناچار شد شرايط صلحي را كه دولت روس تعيين ميكرد بپذيرد.فتحعليشاه براي اعلان ختم جنگ و تصميم دولت در بستن پيمان آشتى، مجلسي برقرار كرد و قرار شد در آن مجلس نطقي كند و قبلآ به جمعي از نزديكان دستوراتي داد كه در مقابل هر جمله اي از سخنان شاه چه جوابهايي بايد بدهند.مجلس تشكيل شد و شاه بر تخت نشست و گفت : "اگر ما امر كنيم كه ايلات جنوب با ايلات شمال همراهي كنند و ناگهان بر روس بتازند و دمار از روزگار اين قوم بي ايمان در آورندچه پيش خواهد آمد؟" يكي از حاضران جواب داد:"بدا به حال روس!بدا به حال روس!" دوباره شاه گفت :"اگر قشون خراسان با قشون آذربايجان يكي شود و با هم بر اين گروه بي دين حمله كنند چطور؟"باز يكي از حاضرين جواب داد :"بدا به حال روس!بدا به حال روس!"شاه پرسش را جور ديگري تكرار كرد:"اگر توپچيهاي زنجان را به كمك توپچيهاي مراغه بفرستيم و امر كنيم كه با توپهاي خود ديار اين كفار را با خاك يكسان كند چه خواهد شد؟" باز جواب "بدا به حال روس!بدا به حال روس!" تكرار شد و خلاصه چندين بار اين سؤال و جوابها تكرار شد.شاه كه تا اينموقع بر روي تخت نشسته بود و به دو عدد متكاي مرواريد دوز تكيه داده بود ناگهان درياي غضبش به جوش آمد و روي دوزانوي خود بلند شد و شمشير خود را به قدر يك وجب از غلاف بيرون كشيد و اين دو بيت شعر را با صداي حماسي بلند خواند:
كشم شمشير مينايي كه شير از بيشه بگريزد
زنم بر فرق پسكيويچ4 كه دود از پتر5 برخيزد
ناگهان دو سه نفر از حاضرين خود را به پايهْ تخت رساندند و به خاك افتادند و گفتند :"قربان مكش! مكش! كه عالم زير و رو خواهد شد!".شاه لحظهاي سكوت كرد و سپس گفت :حالا كه اينطور صلاح ميدانيد ما هم دستور مىدهيم كه با اين قوم بيدين كار را به مصالحه ختم كنند.باز اين چند نفر به خاك افتادند و تشكرات خود را از طرف تمام بني نوع انسان كه شاه ير آنها رحم آورده و شمشير خود را از غلاف نكشيدند تقديم پيشگاه قبلهْ عالم نمودند و شاه با كمال تغيّر از جا برخاست و رفت كه دستور صلح را صادر كند.
1- حالا معلوم شده كه عمدآ ملوانها را به حريم دريايي ايران فرستاده بودند تا آنها دستگير شوند و بعد بگويند ما براي انجام مأموريتهاي سازمان ملل در خليج فارس امنيت نداريم و از شوراي امنيت حق تيراندازى بگيرند!.
2- دومين شاه سلسلهْ قاجار
۳ - به نقل ازصفحهْ 35 جلد اوّل كتاب " شرح زندگاني من" نوشتهْ عبدالله مستوفي
4 - فرمانده روسى جنگ دوم ايران و روس
5 - منظور پترزبورگ پايتخت آن روز روسيه است.
خاطره(غلط زیادی)
شاید خیلی از شما این مطلبی رُ که میخوام بگم در قالب جوک شنیده باشین ولی دوست من که کارمند یک ادارۀ دولتی است خودش شاهد این اتفاق خندهدار بوده:
چند وقت پیش باید میرفتم مأموریت اداری داخل شهر.اون موقعی که میخواستم حرکت کنم ماشین اداری نبود و من ناچار شدم با یکی از وانت نیسانهایی که مسیرش با من یکی بود همسفر بشم.از اداره دراومدیم و راه افتادیم.راه زیادی نرفته بودیم که ماشین ما با یه ماشین دیگه تصادف کرد.خوشبختانه خسارت جانی پیش نیومد امّا خسارت مالی قابل ملاحظه بود و مجبور بودیم بایستیم تا افسر راهنمایی بیاد.کم کم کارشناسان محلّی(مردم) جمع شدن و هر کدوم در مورد اینکه کدوم ماشین مقصّره یه نظری میدادن.هوا هم گرم بود و رانندۀ ما که از برادران آذری زبان بود حسابی کلافه شده بود.خوشبختانه مأمور راهنمایی زود اومد ولی مردم ولکن نبودن و همچنان اظهار نظر میکردن.بایرام(راننده) که حسابی خسته و عصبی شد یهو داد زد : "به غیر از جناب سروان هیچکسی غلط زیادی نکنه!*"
*من برای رعایت ادب گفتم غلط وگرنه اون حرف بدتری زده بود.
اعتماد به نفس
اعتماد به نفس بعضيا برام جالبه*مخصوصآ مواقعی که با زبون بازی هم همراه بشه.چند روز پيش توی یکی از خیابونهای شلوغ، رانندۀ یه ماشین که مأمور راهنمایی اون طرف خیابون رُ ندیده بود روي خط ممتد دور زد و درست جلوي پاي مأمور دراومد.ماشین با اشارۀ افسر ایستاد و راننده بدون اينكه خودشُ ببازه گفت:"جناب سروان من اينجا دور زدم كه از شما بپرسم ميتونم اينجا دور بزنم يا نه؟اگه ميتونم دور بزنم كه هيچ و گرنه اگه دور زدن اینجا ممنوعه و من نمیتونم دور بزنم يه دور ديگه برنم و از اون طرف برم!".
*نه اینکه خوشم بیاد بلکه جالبیش اینه که یه نفر چطوری میتونه اینقدر پررو باشه و دیگرانُ احمق فرض کنه.
لذت نوبهار
لذت نوبهار چندان است
تا نگشتست چهار چيز آغاز
گل شود پرپر،آب گرم شود1
ماست تُرشد2،مگس كند پرواز
1و2 – اين شعر مربوط به زمانى است كه هنوز يخچال نبوده و آب و ماست و ...در فضاي باز نگهدارى ميشدهاست.
کم دقتی
آخرین روزهای ماه اسفند بود.رفته بودم بانک ملت تا "چکپولی" را نقد کنم.شلوغی شعبه قابل ملاحظه بود.مقداری از آن را میتونستم به شب عید ربط بدم که مردم اصرار دارن بیش از نیازشون پول نقد بگیرن و باقیشُ بعد از تعطیلات به حساب واریز کنن ولی بقیّۀ شلوغی چی؟چارهای نبود در صف ایستادم به زودی معلوم شد که شلوغی بانک مربوط به واریز پول برای ثبت نام دانشگاه پیام نوره.اینُ از صحبتهای دختر و پسرهای جوونی که داشتن باهم بلند بلند حرف میردن فهمیدم.صف اینقدر طولانی بود که من چیزهایی در مورد ثبت نام یاد بگیرم.مثلآ فهمیدم که دورههای تحصیل در دانشگاه پیام نور چند جوره و یکی از اونها هم دورههای مجازیه که تحصیل از طریق اینترنت انجام میشه و ثبت نام در هر کدوم از این دورهها هم پستی میتونه انجام بشه و هم اینترنتی و برای هر کدوم مبالغ معینی را به حسابهای جداگانهای واریز کرد و ...ناگهان سر و صدایی بلند شد و معلوم شد پسر جوانی پول دورههای عادی رُ به حساب دورههای مجازی واریز کرده و حالا که متوجه شده میخواد پولش پس بگیره.یکی از صندوقدارها بهش توضیح داد که پولُ نمیشه پس داد چون به حساب دانشگاه رفته.یکی از کارمندای دیگه خودشُ انداخت وسط و گفت خب اشکالی نداره برو ثبت نام اینترنتی کن.ظاهرآ این آقا هنوز ثبت نام اینترنتی و تحصیل در دورههای مجازی رُ از هم تشخیص نداده بود.چشمم افتاد به داخل جلد دفترچه ثبت نام که دختر جوانی که پشت سر من بود اونُ باز کرده بود.با خط درشت نوشته بود: "لطفآ این دفترچه را با دقت مطالعه فرمایید...".نوبت من شد.پولم را گرفتم...بانک هنوز شلوغ بود و همهمۀ زیادی به گوش میرسید.صدای آن پسر جوان هنوز قابل تشخیص بود.مثل اينكه خصلت کم دقتّی ایرانیها بايد همه جا معلوم بشه و اینجا هم یکی از اون جاها بود.
نکته
نوازنده
در بلوار کشاورز هستم.دنبال کار بانکی.خیابان خلوت است و این طبیعی است چون در وسط روز 14 فرودین هنوز کارها درست و حسابی شروع نشده است.ناگهان صدای موسیقی توجهم را جلب میکند.كمي جلوتر پیرمردی ویولونش را به دست چپش تکیه داده و با دست راست آرشه را با مهارت به روی سیمهای ساز میکشد.هر چند صدا با آرشه هماهنگ است امّا چندان بلند است که مرا به شک میاندازد چون میدانم که ویولون صدای بسیار پایینی دارد.به راهم ادامه ميدهم و آهسته از كنار پيرمرد ميگذرم و با کنجکاوی نگاهش میکنم.ناگهان چشمم به میکروفون كوچكي ميافتد كه به ساز وصل است و ساک کوچک کهنهای که بر دوش پیرمرد آویزان است تمام ماجرا برایم برملا میشود.تکنولوژی اینجا هم به کمک آمده است.یک ارکست یک نفره با صدایی آنچنان بلند و با کیفیت که بتواند گوش همۀ عابران و حتی سرنشینان ماشینهای عبوری را که با رسیدن به تقاطع خیابان فلسطین سرعتشان را کم کردهاند نوازش دهد و همزمان درآمدی را برای پیرمرد را فراهم سازد، این را از اسکناسهایی فهمیدم که مردم در جیب کت پیرمرد میگذاشتند تا مزاحم نواختنش نشوند.
داستانک(دعوا)
دل پرُی ازش داشت.منتظر یه فرصت مناسب بود تا دقّدلیشُ سر اون خالی کنه.اون روز تنها گیرش آورد.روبروش ایستاد و شروع کرد.هر چی از دهنش در اومد بهش گفت.از کارهایی که مربوط به خیلی وقت قبلها بود تا رسید به اونهایی که همین دیروز و پریروز اتفاق افتاده بود، از بی وفاییها و نامردیها که در حقش انجام داده بود و...طرف مقابل هم البته ساکت نبود و تند و تند جواب میداد.مدتی به همین منوال گذشت اما مرد احساس کرد هنوز خالی نشده.در یک لحظه تصمیم خطرناکی گرفت و گلدان کنار دست راستَشُ برداشت.اما انگار مرد روبرویی هم همین تصمیمُ گرفته بود اونهم گلدان کنار دست چپشُ برداشت.دو مرد در یک لحظه گلدانها را به سمت هم پرت کردند.صدای مهیبی آمد.آینۀ قدّی شکست و فرو ریخت...مرد دیوانه بود!
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.