سهشنبه 26/2/91 - ساعت 18:40 - میدان توحید
داخل ماشین در بزرگراه چمران رو به پایین پشت چزاغ قرمز ایستادهام.شیشۀ پنجره پایین است.رانندۀ ماشین بغلی پرسید : آقا ببخشید طرح ترافیک کی تموم میشه؟لحظهای از خیالات خودم خارج میشوم و به ساعت نگاه میکنم و میگویم طرح اصلی که تموم شده و طرح زوج یا فرد هم تا 7 تمومه،پلاک ماشین شما زوجه یا فرد؟مرد مکثی میکند و میگوید راستش یادم نیست.پیرزنی که جلوی ماشین نشسته خندۀ بلندی سر میدهد و مرد پیاده میشود تا پلاکش را نگاه کند.چراغ همچنان قرمز است.
جمعه 29/2/91 - ساعت 19:30 – خیابان آزادی،ابتدای استاد معین
داخل ماشین منتطرم تا دخترم از اتوبوس BRT پیاده شود.کنارماشین در پیادهرو صندوق صدقات قرار گرفته است.مردم در رفت و آمد هستند.مرد سیاهچردهای با سرو وضع ژولیده از راه میرسد.ناگفته پیداست که معتاد است.خیلی خونسرد بطری آبش را زمین میگذارد و کنار صندوق میایستد.یک مفتول فلزی را که پیچ و خم خاصی دارد با مهارت خاصی داخل صندوق فرو میبرد و بیرون میآورد.یک اسکناس هزارتومانی حاصل تلاش اوست.هزار تومانی را در جیبش میگذارد و دوباره صیدش را ادامه میدهد.اسکناس است که بیرون میآید.مرد مشغول است.مرددیگری از آنطرف مشغول انداختن صدقه است.
یکشنبه۳۱/2/91 - ساعت 9 صبح – محل کار
تازه از بانک آمدهام.امروز باید یک چک 500.000 تومانی پاس میکردم و ایضاً فردا هم یک چک 2.000.000 تومانی دادهام(حالا در این وانفسای بی پولی و مفلسی که حقوق هم ندادهاند چطوری باید این چکها را پاس کنم بماند).ناگهان زنگ sms موبایل به صدا در می آیدمثل مهمان ناخوانده.یکی از دوستان قدیم است که 2.000.000 نومان پول لازم دارد.