داستانك(زندانی)
دقیقآ یادش نبود امّا 8 ، 9 ماهی میشد زندانی بود.هر چند زندانبانش مهربون بود و به موقع آب و غذاشُ میداد و هواشُ داشت امّا با این حال باز هم دلش نمیخواست اونجا بمونه.بعضی وقت ناراحتیشُ با کوبیدن پاهاش به دیوار زندان ابراز میکرد امّا بیفایده بود و اون چارهای جز انتظار نداشت.همش منتظر بود تا مدت زندانش تموم بشه و از این سلول انفرادی و از این جای تنگ و تاریک بره بیرون و راحت بشه.اون روز صبح که از خواب بیدار شد حالت عجیبی داشت.احساس میکرد وقت آزادی فرا رسیده.صداهای مبهمی میشنید اما چیزی رُ تشخیص نمیداد.یهو روشنایی زیادی اتاقشُ روشن کرد.درست حدس زده بود داشت آزاد میشد.حالا سر و صداها بیشتر و واضحتر شده بود.تکونی به خودش داد و از در سلول رد شد.از یه راهروی تنگ و باریک گذشت.نور بیرون شدید بود چشماشُ کاملآ بست و کورمال کورمال اومد بیرون.نفسش تنگ شد هوای بیرون با هوای داخل کلی فرق داشت. هوای بیرون که رفت توی ریههاش یه لحظه سینهاش سوخت و چنان درد شدیدی احساس کرد که زد زیر گریه.گریهاش که تموم شد یواشکی چشماشُ باز کرد.از دیدن اون همه آدمی که اونجا ایستاده بودن و اونُ نگاه میکردن تعجب کرد.مادرشُ زود شناخت ولی پیش خودش گفت یعنی بقیه هم اومدن استقبال من؟احساس خوبی بهش دست داد.احساس آزادی و سرخوشی.لبخندی از سر خوشحالی و رضایت زد...اونایی که اونجا بودن به مادرش تبریک گفتن.بچّه به سلامتی به دنیا اومده بود!.
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.