تک بیتی

دور مجنون گذشت و نوبت ماست    هر کسی چند روزه نوبت اوست

ماه رجب

ماه رجب يكي از ماههاي با فضيلت است و روز اوّل آن با ولادت امام محمّد باقر عليه السلام مصادف است.ضمن تبريك حلول اين ماه عزيز از همهْ مؤمنين التماس دعا دارم.اين هم دعاي ماه رجب كه بعد از هر نماز يوميه خوانده مي شود با تشكر از دوست عزيزم آقاي باغشمال كه اين دعا را در وبلاگشان "ایپک" قرار داده بودند و من آن را "كپي پيست" كردم:

یا مَن اَرجُوهُ لِکُلِ خَیر وَ امَنُ سَخَطَهُ عِندَ کُلِّ شَرٍّ یا مَن یُعطِی الکَثیرَ بِالقَلیلِ یا مَن یُعطی مَن سَئَلَهُ یا مَن یُعطی مَن لَم یَسئَلَهُ وَ مَن لَم یَعرِفهُ تَحَنُّناً مِنهُ وَ رَحمَةً اَعطِنی بِمَسئَلَتی اِیّاکَ جَمیعَ خَیرِ الدُّنیا وَ جَمیعَ خَیرِ الاخِرَةِ وَ اصرِف عَنّی بِمَسئَلَتی اِیّاکَ جَمیعَ شَرِّ الدُّنیا وَ شَرِّ الاخِرَةِ فَاِنَّهُ غَیرُ مَنقوُصٍ ما اَعطیتَ وَ زِدنی مِن فَضلِکَ یا کَریمُ یا ذَالجَلالِ وَ الاکرامِ یا ذَاالنَّعماءِ وَالجُودِ یاذَاالمَنِّ وَ الطَّولِ حَرِّم شَیبَتی عَلَی النّارِ .

خاطره(ملّي كارت)

دوستی دارم که الان رفته کانادا.هر چند اونجا هم راضی نیست و اگه دست خودش بود تا الآن برگشته بود ولی بچه­هاش مدرسه و دانشگاه میرن و اون مجبوره تا زمانی که اونها رُ به سر و سامون برسونه اونجا بمونه.پارسال که اومده بود ایران شاکی بود و می­گفت : "کار و زندگی اونجا خیلی خسته کننده است البته برای پدر و مادرها چون بچّه­ها مسئولیتی ندارن، درس می­خونن و کیفشون کوکه.اینجا اصطلاحی است که معمولا در مورد مهاجرین به کار می­ره :بچّه­ها عشق و حال می­کنن و  پدر و مادرها ارتحال".بگذریم.این دوستم چند روز قبل از اینکه بره به من گفت بیا بریم برای من چمدون بخریم.دونفری راه افتادیم به سمت خیابون منوچهری که بازار کیف و چمدونِ تهرونه.بین راه گفت می­خوام از خودپرداز بانکی ملی پول بگیرم.جلوی یه باجه ایستادیم.عجله داشتیم.اون کارتُ میذاشت توی دستگاه و من پولُ میگرفتم و اون صورتحسابُ میگرفت و دوباره کارتُ میذاشت و خلاصه کارها حسابی قاطی شده بود و هیچکدوممون تمرکز نداشتیم که چی به چیه.دوستم یهو گفت اِ دستگاه کارتمُ خورد.رفتیم توی شعبه.دوست من­ به متصدی دستگاه گفت آقا خودپرداز کارت منُ ضبط کرده.مرد دستگاه رُ باز کرد و گفت اینجا کارتی نیست.دوستم اصرار کرد و مرد گفت اگه کارت توی دستگاه باشه جاش مشخصّه و الآن اونجا هیچ کارتی نیست.دوستم عصبانی شد و شروع کرد داد زدن.کم کم مردم و کارمندا هم جمع شدن و دور ما حلقه زدن.یهو متصدی گفت حالا شما جیباتُ نگاه کن شاید کارتُ گذاشتی جیبت.این حرف عصبانیت دوستمُ زیاد کرد و گفت آقا یعنی چه کارت تو دستگاه بود و اون موقع شما به من میگی جیبتُ نگاه کن.متصدی گفت آقا ما از این حرفها زیاد شنیدیم حالا جیبتُ نگاه کن.دوست من با عصبانیت دستشُ کرد توی جیب پیرهنشُ و یهو کارتُ در آورد و گرفت بالا و گفت اینجاست پیدا شد.خندۀ اونایی که دورمون جمع شده بودن با کارتی که توی هوا بود و با خجالت دوتاییمون صحنۀ به یاد ماندنی بود که هیچوقت یادم نمی­ره.

داستانک(آزادی)

تابستون بود و هوا گرم.در یکی از میدونهای شهر ماشینهای خطّی ایستاده بودن و منتظر مسافربودن. مقصد میدان اصلی شهر بود،میدان آزادی.یکی از راننده ها که برای تکمیل مسافراش عجله داشت داد می زد:"آزادی ، آزادی".آب زرشک فروش میدون به کار خودش مشغول بود.یهو انگار اونهم چیزی یادش افتاد و صدا زد :"زرشک".کم کم راننده و فروشنده که صدای هم رُ می شنیدن با هم هماهنگی پیدا کردن.این داد می زد "آزادی" و اونهم می گفت "زرشک".مسافرهای اون ماشین تکمیل شد و رفت.لحظه ای سکوت برقرار شد.فروشنده هم دیگه چیزی نمی گفت.رانندۀ ماشین بعدی اومد سر خط.دستی رُ کشید و پیاده شد و صداد کرد:"آزادی،آزادی".دوباره صدای فروشنده بلند شد:"زرشک".عابرهای پیاده و ماشینهای دیگه تند و تند رد می شدن.زندگی جریان داشت.

اين تذهبون؟

ديشب تلويزيون خبري پخش كرد كه در آن آشپزهايي را در تايوان نشان ميداد كه ماهيها را زنده زنده سرخ ميكردند.اين آشپزها سر ماهيها را بيرون از روغن داغ نگه ميداشتند و بدنش را سرخ ميكردند سپس در حالي كه ماهي زنده بود(و زبانش را بيرون مي آورد) آن را براي مشتري سرو ميكردند.جدآ كه وحشيگري انسان تا كجا پيش رفته است كه علاوه بر ظلم و ستمي كه به همنوع خودش ميكند حيوانات زبان بسته را هم به اين ترتيب آزار و اذيت ميكند..

مبارک باد

میلاد

بنت نبوت،

 همسر ولايت،

 مادر امامت،

 زهراى اطهر

سلام اللّه عليها

 تبريك باد. 

نکته

همه چیز خوان هیچ چیزدان میشود.

داستانک(بیدمجنون)

بید مجنون جلوی خونۀ آقای "سعیدی" فضای شاعرانه­ای به انتهای کوچه داده بود امّا چند سالی بود که برگهاش وقت و بی وقت می­ریخت و همه جا را پر می­کرد مخصوصآ دم در خونۀ آقای سعیدی و بعضی وقتها حتی توی خونه­اش رُ.انگار بید مجنون، مجنون­تر شده بود!یکی دوماه ماه پیش بود.داشتم میومدم خونه همین که پیچیدم تو کوچه احساس کردم کوچه خلوت شده.جاهایی که هیچ­وقت دیده نمی­شد پیدا بود.اول متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده ولی جلوتر که رفتم دیدم بید سرجاش نیست.مادرم گفت امروز آقای سعیدی با ارّه بید رُ برید و روی ریشه­اش هم نفت ریخت که دیگه سبز نشه...این روزها حال آقای "سعیدی" بَده.همسایه­ها میگن سرطان گرفته.هر چند دکترها به خانواده­اش گفتن چندان امیدی به خوب شدنش نیست اما آقای سعیدی رُ "شیمی درمانی"می­کنن.تمام موهاش ریخته و قیافه­اش کلی تغییر کرده...دو سه روز پیش که از خونه در اومدم چشمم افتاد به ته­ماندۀ بید.اول فکر کردم اشتباه می­کنم ولی وقتی خم شدم دیدم که از گوشه­ای از ته بید جوونه­ای زده بیرون.بید سمج از همون یه ذرّه جایی که نفت بهش نرسیده دوباره سر زده بود...دیروز تشییع جنازۀ آقای "سعیدی" بود.گویا سرطانش پیشرفته بوده و "شیمی­درمانی" هم نتونسته بود براش کاری کنه...بید داره روز به روز بزرگتر می­شه!.