BRT
پسر و دختری که نمیدانم دوست بودند یا نامزد یا فعلاً دوست بعد نامزد یا بالعکس و چند احتمال دیگر! در طول خیابان انقلاب روان بودند.حرف میزدند و میخندیدند و در آسمانها سیر میکردند چون هنوز گرسنگی نکشیده بودند که عاشقی یادشان برود!.به ایستگاه BRT رسیدند.در نزدیکی ایستگاه دختر به پسر گفت : با اتوبوس بریم؟پسر جواب داد: آره دیگه و دختر خندید : خله! بلیط نداریم که!پسر که گویا تازه چیزی یادش افتاده نگاهی به نگهبان انداخت که دم در ایستگاه ایستاده ودست درجیبش کرد و تکه کاغذی درآورد و به سرعت دو تکه از آن را به شکل دوبلیط برید.حالا دیگر به ورودی ایستگاه رسیده بودند.پسر بلیطها! را در صندوق ایستگاه انداخت و هردو به سلامت وارد شدند!.
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.