BRT

پسر و دختری که نمیدانم دوست بودند  یا نامزد یا فعلاً دوست بعد نامزد یا بالعکس و چند احتمال دیگر! در طول خیابان انقلاب روان بودند.حرف می­زدند و می­خندیدند و در آسمانها سیر می­کردند چون هنوز گرسنگی نکشیده بودند که عاشقی یادشان برود!.به ایستگاه BRT  رسیدند.در نزدیکی ایستگاه دختر به پسر گفت : با اتوبوس بریم؟پسر جواب داد: آره دیگه و دختر خندید : خله! بلیط نداریم که!پسر که گویا تازه چیزی یادش افتاده نگاهی به نگهبان انداخت که دم در ایستگاه ایستاده  ودست درجیبش کرد و تکه کاغذی درآورد و به سرعت دو تکه از آن را به شکل دوبلیط برید.حالا دیگر به ورودی ایستگاه رسیده­ بودند.پسر بلیطها! را در صندوق ایستگاه انداخت و هردو به سلامت وارد شدند!. 

قسمت

  1. پنجره اتاق کارم به یک بالکن نسبتاً بزرگ باز می­شود و آن روبرو یک ساختمان متروکه هست با سقف شیروانی و اتاقهایی با پنجره­های  شیشه شکسته که مأمن خوبی برای کفتر چاهی­های شده که نان خرده و برنجهای باقیمانده که توسط  کارمندان به آنجا ریخته می­شود حسابی چاق و چله­شان کرده....
  2. دیشب آخر وقت عیال مربوطه امر فرمودند که حالا که سرپایی  زیر غذا(نهار فردای من و دخترم)  را خاموش کن و غذا را بذار توی بالکن خونه تا زود خنک بشه و بشه اونو زود گذاشت توی یخچال.اطاعت امر شد و  برای اینکه غذا زودتر خنک بشه در اونها رو باز گذاشتم و  امدم تو.یک ساعتی گذشت یاد غذا افتادم. وقتی رفتم سراغشون دیدم گربه زحمت کشیده و  یک تکه از 2 تکه مرغ را خورده و زده به چاک.اون یک تکه رو هم انداختم دم  در  تا گربه­ها حسابی دلی از عزا در بیارن و پلو را هم که احتمال میدادم گربه دهن زده باشه ریختم توی یک نایلون(به قول ما آذریها مشمپا!) و آوردم برای کفترها .
  3.  اینه که از قدیم گفتن : روی هر لقمه نوشتست عیان     که بود مال فلان ابن فلان.

سلام دوباره

 سلام - من آمدم.آخرین نوشته من در این وبلاگ مربوط به 22 بهمن سال هشتاد و ششه یعنی نزدیک به سه سال .اینکه کجابودم و چرا در اینجا نمی نوشتم  دلایل زیادی داشت که الآن مجال نوشتن همه اونها را ندارم ولی شاید مهمترین دلیل آن عوض شدن شغلم بود که با افزایش مشغله همراه بود و  باعث شد که از این وادی دور بیفتم.درهرحال دوباره میخواهم بنویسم تا چه پیش آید.