شهریار شعر فارسی
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم روزی سراغ وقت من آیی که نیستم
مطلبی در مورد تعطیلی روزنامۀ شرق نوشته بودم که می خواستم به عنوان پست امشب تقدیم دوستان کنم امّا به یادم آمد که فردا(27 شهریور) سالروز درگذشت شاعر بزرگ شعر فارسی شهریار شیرین سخن است لذا دریغم آمد یادی از این سیّد بزرگوار نکنم.شهریار در بارۀ انتسابش به خاندان علوی وخطاب به مولا علی(ع) می گوید:
جز یک نسب که بسته به خود از تو چیستم من آنچنان که آل علی هست نیستم
امّا مرا هم ای علی از خود مران که من تا چشم داشتم به حسینت گریستم
شما را به خواندن حکایتی در مورد معروفترین شعر او جلب می کنم :
مرحوم آيتالهالعظمي مرعشي نجفي فرمودهاند:
شبي توسل پيدا كردم تا يكي از اولياء خدا را در خواب ببينم، آن شب در عالم خواب ديدم كه در زاويه مسجد كوفه نشستهام و وجود مبارك مولا اميرالمومنين عليه السلام با جمعي حضور دارند. حضرت فرمودند: «شعراي اهل بيت ما را بياوريد» چند تن از شعراي عرب را آوردند . فرمودند: «شعراي فارسي زبان را بياوريد». آنگاه محتشم و چند تن از شعراي فارسي زبان آمدند. فرمودند: «شهريار ما كجاست؟» شهريار آمد حضرت خطاب به او فرمودند: « شعرت را بخوان». شهريار خواند: علياي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را 0000 فرداي آن روز پرسيدم شهريار كيست؟ گفتند: شاعري است در تبريز. گفتم: از جانب من او را دعوت كنيد كه به قم بيايد. وقتي شهريار آمد، ديدم همان كسي است كه درخواب ديدهام . پرسيدم : اين شعر را كي ساختهاي؟ شهريار با تعجب گفت: شما از كجا خبر داريد؟ من اين شعر را تازه سرودهام و آن را نه به كسي دادهام و نه در مورد آن با كسي صحبت كردهام. شهريار با شنيدن ماجراي خواب منقلب شد و وقتي تاريخ و ساعت سرودن شعر را گفت، معلوم شد مقارن سرودن آخرين مصراع آن بوده كه آن خواب به وقوع پيوستهاست:
|
علی ای همای رحمت توچه آيتی خدا را |
|
|
|
كه به ما سوا فكندی همۀ سايه هما را |
|
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بين |
|
|
|
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را |
|
به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند |
|
|
|
چو علی گرفته باشد سر چشمۀ بقا را |
|
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ |
|
|
|
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را |
|
برو اي گدای مسكين در خانۀ علی زن |
|
|
|
كه نگين پادشاهی دهد از كرم گدا را |
|
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاكبازان |
|
|
|
چوعلی كه میتواند كه به سر برد وفا را؟ |
|
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت |
|
|
|
متحيرم چه نامم شه ملك لافتي را |
|
چو زنی چو نای هر دم ز نوای شوق او دم |
|
|
|
كه«لسان غيب» خوشتر بنوازد اين نوارا: |
|
« همه شب دراين اميدم که نسيم صبحگاهی |
|
|
|
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را » |
|
ز ندای مرغ يا حق بشنو كه در دل شب |
|
|
|
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهريارا |
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.