عیدانه

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبّر اللّیل و النهار

یا محوّل الحول و الاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قصه سادست معما مشمار

چشم در راه بهارم،آري

چشم در راه بهار...!

___________________________________

نوروز نزدیکه و گرچه مثل سالهای کودکی و نوجوانی لذّت تمام­عیّاری از اومدنش نمی­برم امّا هنوز با یاد نوروزهای اون موقع دلخوشم و خاطراتش رُ در سینه­ام نگه می­دارم.خاطرات اون روزايی که شهرهای بزرگ هنوز اینقدر با صداها و بوهای مزاحم که نتیجۀ مستقیم صنعتی شدن است آلوده نشده بودن و نوروز بوی مخصوصی داشت و صدای پای بهار واضح­تر شنیده می­شد و احساس بهتر1 هوا می­خورد.نوروز واقعآ روزنو بود چون در مهربانیها می­آمد و با مهر و محبتهای واقعی و نه تصنعی می­گذشت شاید برای اینکه هنوز تنظیم معاش زندگی این­همه سخت نبود.بچّه­ها از پوشیدن لباس نو واقعآ احساس خوشی داشتن که قابل وصف نبود و تعطیلات نوروزی انگار براشون کِش می­اومد و طولانی­تر میشد چون با تمام مشقهایی که معلمهای اون سالها به بچّه­ها می­دادن بازهم اونقدر وقت باقی می­موند که اونها بتونن یه دل سیر پارک برن، فوتبال گل­کوچک بازی کنن، با عیدیهاشون سری به شهربازی­های تازه عَلَم شده بزنن ، به تک و توک درشکه­های باقی­مونده سوار بشن و همراه خانواده به "شاه­عبدالعظیم" یا "امام­زاده­صالح" برن و زیارت و تفریحُ به هم پیوند بزنن.انگار آن زمان در غیاب موبایل و sms و اینترنت مردم به هم نزدیک­تر بودن.شهر مقصدی بود برای مهمانهای شهرهای دیگر و گاهي همان شهر که شبی را با خیال راحت در خانۀ معمولآ بزرگ و مناسب اقوام بيتوته كنن و هیچ نگرانی از زحمت صاحبخانه برای تهیۀ وسایل پذیرایی نداشته باشن.توی دید و بازدیدهای نوروزی کسی بحث سیاسی نمی­کرد یا از گرونی سیب و پرتقال حرفی نمی­زد تا میوه­هایی که برای عید تهیّه شده بودن دست­نخورده بین یخچال و اتاق مهمونی رفت و آمد کنن!.رفتن به خونۀ دوست، آشنا و فامیل برای تبریک سال نو و گاه تازه کردن نان­و­نمک2 وظیفه­ای حساب می­شد که بسا براي انجامش بیش از یک بار راه خانه تا آنجا طیّ می­شد نه کارشاقّی که انجام دادنش رفع­تکلیف باشه و نبودن صاحبخانه در منزل موجب خوشحالی.اگر رفتگر زحمتکش محل روزهای آخر اسفند با چرخ دستیش هر روز کمی از برفهای کوچه­های آشتی کنان را به سر کوچه نبرده بود تا زیر چرخ ماشینها آب بشن، برفهای سنگین زمستون هر چند شل­ و ول بودن امّا سماجت می­کردن و اغلب تا عید و گاهی حتی بعد از آن هم باقی می­موندن.بیشتر شهرها هنوز لوله­کشی گاز نداشتن و به همین دلیل همۀ خونه­ها نمی­تونستن حموم داشته باشن این را از شلوغی حمامهای عمومی یا خصوصی که به اونها "نمره" هم می­گفتن می­شد فهمید كه برای رفتن به این حمومها باید شماره می­گرفتی و ساعتها وقت میگذاشتی و در همین اتنظارها دوست و آشناها را می­دیدی و از احوالات اونها مطّلع می­شدی.نزدیک شدن نوروز فصل خونه تکونی هم بود.هنوز این­همه کارخونۀ قالیشویی که با زور تبلیغات میخوان به همه بقبولونن که فرشها رُ بهتر از بقیۀ می­شورن به وجود نیومده بود و اگه هوا اجازه می­داد قالی­ها و قالیچه­ها را با پارو که آخرین روزهای رونقش رُ می­گذروند می­شستن و روی دیوارهای حیاط یا لبۀ پشت بامها پهن می­کردن.کرسی­ها و لحاف­کرسی­ها هم رونق خودشون رُ از دست می­دادن و ذخیره­های نفت یا گلوله­­های زغال که تابستون شسته3 و آماده شده بودن تا سرمای زمستون را قابل تحمل کنن کم­کم به آخرای خودشون نزدیک می­شدن.آن زمان مسگری و چراغسازی هنوز شغلهای رایج و پررونقی بودن که سفید(قلع­اندود)کردن دیگ و دیگچه­ها و دیگبرها و سینی­ها که در غیاب مواد فعلی هنوز مسی بودن و نونوار کردن سماورهای نفتی و احیانآ زغالی که تمام سال را غُل­غُل کرده بودن تا اوّل صبحی چای­شیرین دانش­آموزایی را که مذاقشون هنوز به پیراشکی­گوشتی! و چیپس و پفک عادت نکرده بود فراهم کنن یا عصرها خستگی رُ از تن پدر خانواده دربیارن به همراه تعمیر یا تعویض فتیله­های چراغهای والور که که روزهای زیادی سنگینی دیزی­سنگی را تحملّ کرده بودند به اونها سپرده می­شد.همین روزها نامه­ها هم یک­یک از راه می­رسیدن تا در غیبت تلفن(که هنوز اینقدر گسترش نداشت) نشانۀ اهمیت فرهنگ­­مکتوب باشن.نامه­هایی که غالبآ با خطّ خوش نوشته شده بودن و پیک­سلامتی سربازان خانواده یا اقوام ساکن شهرستانهای دور و نزدیک بودن یا حامل کارت پستالهایی که پیشاپیش نوروز و حلول سال نو را تبریک می­گفتن.اون موقع جملاتی مثل "صدسال به(بهتر) از این سالها"و... رونق زیادی داشتن ولی واژهْ "خانۀسالمندان" هنوز به لغت­نامه­های فارسی وارد نشده بود و پدربزرگها و مادربزرگها هنوز با احترام پیش بچّه­هاشون زندگی می­کردن و برکت خونه­ها بودن و نه تنها فکر دَک کردن اونها به مخیّلۀ کسی هم خطور نمی­کرد بلکه پشت دستهای مهربونشون بارها مورد نوازش لبان کوچکترها قرار می­گرفت و متقابلآ قرار گرفتن دستهاشون روی سر بچّه­ها و نوه­ها اتّفاق مبارکی بود که آرامش وصف­ناپذیري را موجب مي­شد به خصوص اگر با دادن اسکناسهای نویی همراه می­شد که از قبل تهیه شده بود و لای بزرگترین قرآن خانه نگهداری می­شد و  بوی مخصوصی داشت که کمتر کسی از بزرگ و کوچک می­تونست خوشحالیشُ از دیدن و گرفتن اونها پنهون نگه داره.اون زمان انگار سبزه­ها سبزتر ، اسفندها خوش­بوتر و ماهی قرمزها شیطون­تر بودن شاید اینها بی­ربط به هوای تهران نبود که هنوز اینقدر آلوده نبود تا زیباییهای نوروز را دفن کند بنابراین عیدهایی که با بارانهای نوبر بهاری که لطافت غیرقابل وصفی داشتن همراه می­شد زیبایی مضاعفی داشتن مخصوصآ کسایی که همسایۀ باغها و کوچه باغهای اندک شهر بودن سهمشون از این زیبایی­ها بیشتر بود.گونی­های دور لوله­ها و شیرهای­آب­حیاط هم که تموم زمستون اونها رُ از یخ­زدن و ترکیدن محافظت می­کرد معمولآ همین موقعها باز می­شد درست وقتی که "آب­حوضی"ها4 سروکلّه­شون پیدا می­شد تا  حوضهای معمولآ آبی­رنگ حیاطها هم از اومدن عید بی­نصیب نمونن و از بی­توجهی خلاض بشن و بعد از سیزده بدر جای مطمئنّی باشن برای ماهی قرمزهای سفرۀ هفت سین.شستشوی حوضها البته با بهانه­ای برای کمکهای نقدی یا هدیۀ بی­منّت وسایل اضافی نو و کهنه به این پیران کم­درآمد هم بی­ارتباط نبود.اون موقع هنوز از درختچه و گلهای مصنوعی خبری نبود و مردم این خوشبختی را داشتن که اومدن بهارُ با گلهای طبیعی جشن بگیرن.گل­فروشها با گلستان سیّاری که روی چرخها حمل می­شد از یکی­دوهفته قبل توی کوچه­ها چرخیده بودن و درختها و شمشادها را هَرَس کرده بودن و باغچه­ها را بیل زده بودن و بنفشه­ها و میناها رُ توی اونها کاشته بودن تا باغچۀ کوچک یا بزرگ حیاط هم برای استقبال آبرومندانه از بهار آماده بشه.آن وقتها عکس هنوز احترام خودش رُ از دست نداده بود و آلبومهای­خانوادگی بهترین خاطرات رُ در خودشون حفظ می­کردن و اضافه شدن حتّی یه عکس به اونها اتفاق مهمی به حساب میومد روزهايي كه هنوز صحبت از عکس­گرفتن بدون­فیلم5 حرف خنده­داری به حساب می­اومد فیلمهای "کداک"6 و "فوجی"7 از عکّاسیهای سرکوچه تهیه می­شدن و دوربینهای "پولاروید"8 و "لوبیتل 2"9 کم­کم از گنجه­ها در میومدن تا اونها را تو خودشون جا بدن و آماده بشن تا لحظه­هایی از جمعهای صمیمانۀ خانوادگی رُ جاودانه کنند.مادران محل به عنوان نذر یا ثواب سمنوپزون راه می­انداختن و اگه وقتی باقی بود شیرینی­های خونگی می پختن و بچّه­ها هم در کنار خواهر­بزرگها تخم­مرغ رنگ میکردن تا چیزی توی سفرۀ هفت­سین کم نباشه.همۀ این اتفاقات وقتی تکمیل می­شد که یک روز پدر با گلدان "گل­نوروزی"10 از راه می­رسید.این موقع بود که تُنگ بلوری که یک سال با احتیاط حفظ شده بود تا چند روزی خونهْ ماهی­قرمز باشه شسته و آماده می­شد، سبزه­ از پشت پنجره­ به سفره­ کوچ میکرد  و آجیل و شیرینی­های خوش­بو توی ظرفهای سادۀ بلوری پایه­دار قرار میگرفتن تا با بقیّۀ وسایل هفت سین توي سفرۀ ترمه­ای که  از توی صندوقچه بیرون اومده بود و در اتاق مهمونی که معمولآ بزرگترین اتاق خونه بود پهن می­شد جا خوش کنن.همۀ اینها شاید آخرین نشونه­های اومدن عید و بهار بودن که به همه اطمینان می­دادن که دیگه تلاشهای ننه­سرما11 برای موندن فایده­ای نداره و بهار داره از راه می­رسه و عید می­خواد متولد بشه...عید همه مبارک باشه.

  1-  بگذارید که احساس هوایی بخورد(سهراب سپهری).

  2-  صرف­غذا در خانۀ همدیگر.

  3-  تابستانها پودر زغالها را می­شستن تا گاز کربنیک حاصل از سوختن زغال به حداقل برسد.سپس این زغالها را با آب مخلوط می­کردن و خمیر را به شکل گلوله­هایی در می­آوردند که  در کرسی­ها استفاده می­شد.

  4 -  پیرمردهای سیاری که با پیت­حلبی توی کوچه­ها می گشتن و آب کثیف حوضها را خالی میکردن و آنها را می­شستن.گاهی همینها در شستن فرش هم کمک می­کردن.

  5 -  منظور دوربینهای دیجیتال است.

  6 و 7 - از مارکهای معروف فیلم عکاسی که آن موقع در ایران بود(الآن را نمی­دانم).این دو مارک با هم رقابت داشتن.

 8 - دوربینی که بلافاصله عکس انداخته شده را چاپ می­کرد و بیرون می­داد.البته کیفیت عکسش چندان جالب نبود و  بعد از مدتی کمرنگ هم میشد.

 9 - از مارکهای معروف دوربین.چشمی(جایی که سوژه دیده می­شد) این دوربین روسی در بالای آن قرار داشت.

10 -  گلی که معمولآ به رنگ بنفش است و نزديك عيد عرضه مي­شود.

11 -  در قصه­هاي كودكان از نيمهْ دوم اسفند مي­آيد و آخرين تلاشهاى زمستان براي ماندن محسوب مي­شود. 

تسلیت

شهادت هشتمین امام معصوم،بركت سرزمين ايران،حضرت علي ابن موسي الرضا عليه السلام
تسليت باد.

تسلیت

لقدكان­لكم­فى­رسول­الله­اسوةحسنة­لمن­كان­يرجواالله­واليوم­الآخروذكراللهُ­ كثيرا

همانا­رسول­خدا الگوي­زيبا­ومناسبى­است­براى­كسانى­كه­به­خدا­و­قيامت­ايمان­دارندوخدارابسياريادمي كنند.

سورهْ احزاب-آيهْ 21

آيا به نظر شما همراه شدن روز ولادت پيامبر گرامي ­اسلام صلوات­الله و سلامه­عليه با روز تولد حضرت امام جعفر صادق عليه­السلام و روز شهادت آن بزرگوار با روز شهادت حضرت امام حسن مجتبي عليه­السلام اتفاقي است؟آيا اين نمي­تواند دليلي باشد بر اينكه نبوت و امامت همراه ابدي و ملازم هميشگي يكديگرند؟

 

شهادت جانسوز انسان كامل حضرت محمد مصطفي عليه آلاف التحية­والثنا و فرزند گراميش كريم اهل بيت، حضرت امام حسن مجتبى عليه­السلام تسليت باد.

رباعی

یک جام پر از شراب دستت باشد
تا حال من خراب دستت باشد
این چند هزارمین شب بی خوابیست
ای عشق فقط حساب دستت باشد

تسلیت

اربعین حسینی بر پیروان و دوستدارانش تسلیت باد

خاطره(تلویزیون سنگین)

بچّه ها به خاطر روح پاک و لطیفی که دارن با مسائل خیلی ساده برخورد میکنند.خواهر زادۀ چهار پنج ساله ای دارم که اسمش نسترنه.چند وقت پیش توی یه مهمونی خودمونی بودیم.تلویزیون روشن بود و نمیدونم چی پخش می کرد که همه داشتن نگاه می کردن.صدای تلویزیون کم بود و کنترل دم دست نسترن.یه نفر به نسترن گفت : "یه ذرّه تلویزیونُ بلند کن" و منظورش صدای اون بود.نسترن خيلي ساده جواب داد: "نمی تونم آخه خیلی سنگینه!".

گزارشات دولتی

دوستی دارم که در یک ادارۀ دولتی معاون مدیر کُلّه.چند روز پیش رفته بودم ببینمش.از همه چیز صحبت شد.گپ خودمونی و دوستانه ادامه داشت که مثل همیشه حرفها از موضوعات شخصی خارج شد و هر کسی از کارش حرف زد.گزارشی به من نشون داد که برای مقام مافوق مدیر کل تهیه می شد.در اون گزارش یک کمیت میلیاردی با یک کمیت خیلی کوچک دیگه ای مقایسه شده و عددی به دست اومده بود که نتیجۀ گزارش بود و این عدد هر چه کوچکتر میشد نتیجه مطلوبتر بود و نشانۀ موفقیت مدیر کل.چون اون کمیت کوچک قابل دستکاری نبود آقای مدیر کل به دوست من گفته بود آن کمیت میلیاردی را کمی چربتر کن(عین لفظی که به کار برده بود) تا نتیجۀ دلخواه به دست بیاد.دوستِ دوست من که اونجا بود جوکی گفت که کاملآ مطلب را جا انداخت و باعث خندۀ ما شد.البتّه من نمی خوام اون جوک رُ نقل کنم برای اینکه اوّلآ خارج از چهارچوبیه که من اینجا سعی می کنم اونُ رعایت کنم و ثانیآ به دلیل احترامی که برای خواننده های اندک این سیاه مشقها قائلم ولی خواستم بگم شاید بشه نتیجه گرفت که سطح کیفی گزارشاتی که در بخشهای دولتی تهیه می شود و معمولآ مبنای آن القاء موفقیت مدیران و موجه جلوه دادن آنها برای بقا در پستهایشان است همینقدر پایین و غیر کاربردیه و "تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل".

حرف زيادي

تا حالا به سؤالات و حرفهای نسنجیده و بیهوده­ای که در طول روز بین مردم ردّ و بدل می­شه فکر کردین؟به نظر شما با اینهمه تأکیداتی که دین و فرهنگ ما در مذمّت پرحرفی و بیموقع حرف زدن داره چرا ما ایرانیان اینقدر پرحرفیم یا در حرف زدن عجولیم و به تبعاتی که ممکن است حرفهایمان ایجاد کند یا دست­کم باعث خنده دیگران بشه توجه نداریم؟اگه شما هم شنیده باشین قدیمی­ها(همونهایی که جوونهای امروزی اونها رُ قبول ندارن و میگن...)می­گفتن یه سنگریزه توی دهنتون داشته باشین(یا اینجوری فرض کنید) و موقع حرف زدن اونُ جابجا کنید تا خوب حواستون جمع بشه و بدونید چی می­خواهین بگین.حالا اگرچه این هم مثل سایر آداب سنتی از بین رفته و هیچ اثری از اون نیست امّا کیه که بتونه اثر تربیتی عمیقی رُ که همین توصیه ساده داره انکار کنه؟ببخشید خودم هم واعظ بلامتعظّ* شدم و پر حرفی کردم تا براتون بگم که:

محّل کار من در یک ساختمان مرتفع واقع شده و به همین دلیل مراجعین در بین طبقات با آسانسور رفت و آمد می­کنند.گاهی اتفاق می­افته که بعضیها(معمولآ بی­سوادها یا حواس پرتها)اشتباهآ توی طبقات دیگه­ای پیاده می­شن و نمی­تونن کسی یا جایی رُ که مورد نظرشونه پیدا کنن.اینجور مواقع مطابق معمول از اولین نفر توي اوّلين اتاقی که درش بازه سؤال میکنن تا به مقصود برسن.چند روز پیش یه نفر که اشتباهآ به جای طبقۀ چهارم در طبقۀ سوم پیاده شده بود اومد توی اتاق من و گفت:

-  ببخشید با آقای...کار داشتم.

-  پدر جان ایشون طبقۀ چهارم هستن، یه طبقه بالاتر.

-  مگه اینجا طبقۀ چهارم نیست؟

-  نخیر اینجا طبقۀ سومّه.

-  قبلآ هم طبقۀ چهارم نبوده؟!

*اصطلاح عربییست به معنای واعظی که خودش به گفته­اش عمل نمیکند.

نکته

آب ساکن زود می گندد، مرد ساکن زودتر.

داستانک(کوچهْ بن بست)

این بار جایی را در جنوب شهر در نظر گرفته بود.آپارتمانی تک واحدی در کوچه ای باریک.از اون کوچه هایی که بهش می­گن آشتی­کنان.صاحبخونه چند روز دیگه می­رفت مسافرت.اینُ در بررسیهاش فهمیده بود.راههای ورود و خروج را هم در نظر گرفته بود.سایر جوانب کار را هم سنجیده بود.ته کوچه یه راه باریکی بود که به خیابون پشتی راه داشت و کوچه رُ از حالت بن­بست در آورده بود.اون رُ هم به عنوان آخرین راه فرار در نظر گرفته بود...شب موعود به محل سوژه رفت.کارُ شروع کرد.همه چیز به خوبی پیش می رفت.ناگهان انبردست از دستش افتاد و صداش توی ساختمون پیچید.مدتی ایستاد ببینه چی میشه.نوری در راه پلّه به چشم خورد.نور از آپارتمان بالایی بود.کار خراب شده بود.تصمیم گرفت فرار کنه.شروع کرد به دویدن.پلّه ها را دوتا یکی کرد.صدای پاش بقیۀ اهالی ساختمون رُ هم بیدار کرد.وقتی از در اصلی خواست بره بیرون صدای "دزد...آی دزد" رُ پشت سرش می شنید.به کوچه رسید.تا خیابون اصلی راه زیادی بود.راه مخالف رُ پیش گرفت همون راه باریکه ته کوچه.به اونجا رسید.از راه خبری نبود و به جاش یه دیوار آجری سبز شده بود.خواست از دیوار بره بالا ولی دیوار نسبتآ بلند بود.تسلیم شد و همونجا ایستاد...لحظه ای بعد اهل محل با چوب و چماق سر رسیدند و اونُ محاصره کردند...شهرداری صبح اون روز به در خواست اهالی راه ته کوچه  را بسته بود.حالا دیگه کوچۀ  زندی بن بست بود.!

تشكر

اعتراف می­کنم که تعداد کسانی که خوانندۀ این نوشته­ها باشند زیاد نیستند.هر چند دلیلش را نمیدانم امّا حدسهایی میزنم.اینکه این وبلاگ نوشته­هاش خیلی جدیه و هیچ نقبی به خلوت نویسنده­اش نمیزنه شاید هم از اشکال از نوع نگارش منه که مورد پسند خوانندگان نمی­افته یا ضعف روابط عمومی و خیلی چیزهای دیگه که من نمی­دونم. با این حال این سیاه مشقها خوانندۀ ثابتی داره که چه اون موقعی که افتخار آشناییشُ در وبلاگ "کندو" در "بلاگفا" داشتم و چه الآن که به قول خودش از "بلاگفا" کوچیده و در سایت MindSay.com "کندوی" دیگه­ای ساخته همیشه من رُ مرهون لطف و محبت خودش ساخته.بزرگواریش را از آنجایی فهمیدم که من در همان ابتدایی که "کندویش" را شناختم به او پیشنهاد مبادلۀ لینک دادم و او به سرعت لینک من رُ در وبلاگش قرار داد و اعلام کرد که هیچ توقعی برای انجام عمل متقابل ندارد.خانم "بامبل بی" که من هنوز معنی اسمش رُ نمی­دونم در اولین فرصت نوشته­های جدید این حقیر رُ می­خونه و بدون استثنا کامنتهایی برای اونها می­نویسه که بسی صمیمانه و دلگرم کننده است و مرا به نوشتن ترغیب می­کند.من با اینکه در تشکر کردن زبانی از این و آن ناتوانم و نمی­توانم آنچنان که باید و شاید از عهدۀ این کار برآیم(و همین موضوع همیشه مورد اعتراض شریک زندگیم قرار می­گیره)لازم دانستم از محبتهای این خانم تشکر و قدردانی کنم.مطمئنم که این تشکر مختصر جواب همۀ لطفهای این خواهر خوبم را نخواهد داد امّا گفتم که زبان من الکن است پس امیدوارم همين كلام مختصر را به عنوان سپاس از من بپذيرد و منبعد هم لطفش را از من دريغ نكند.