آن شب از خيابان مي گذشت. خيلي از خانه دور نشده بود، كه اتومبيلي به او زد. خيلي محكم .با عجله او را به بيمارستان رساندند، اما كار از كار گذشته بود.
به هيچ كس درباره وبلاگ خود حرفي نزده بود. وبلاگي با نام مستعار. خوانندگان وبلاگش خيال مي كردند از وبلاگ نويسي خسته شده ،مطلب تازه نمي گذارد.
كارن راسل /ترجمۀ اسدالله امرايي

.

.

.

.

داستان بعضی از غیبتها مثل همین داستانک روز یکشنبه 29/5/85 روزنامۀ همشهریه امّا من چند روزی مأموریت بودم و دور از کامپیوتر و اینترنت.رفته بودم رشت.هوا بد نبود ولی بعد از ناهار تا عصر که یه مقدار هوا خنک تر میشد باید کولر گازی رُ به خدمت میگرفتی تا امکان استراحت فراهم می شد.به دلبل شغلی که دارم مأموریت زیاد رفتم و میرم.حداقل یه یکبار به تمام مراکز استانها رفته ام و شهرهای بین راهی زیادی را دیده ام و به شهرهای کناری بعضی استانها هم که در مسیر نبودن سر زده ام صرف نظر از خصوصیات مردم گیلان و مرکزش رشت که من نمی خوام در اینجا در موردش حرف بزنم به جرأت می تونم بگم رشت از شهراییه که میشه زندگی رُ در اون به چشم دید و لمس کرد.شما اگه بعد از غروب آفتاب حد فاصل میدون شهرداری تا سه راه تختی رُ پیاده برین و اگه وقت داشتین سری هم به بازار شهر که در همین حدوده بزنین حتمآ حرف منُ تأیید می کنین.این نشاط و سر زندگی تا ساعت 11 ، 12 شب ادامه داره.این وضعیت تو کمتر شهری دیده میشه اگه باور ندارین یه شب توی سمنان بمونین که تقریبآ بعد از تاریکی هوا همه جا تعطیل میشه یا کرمان که غم غربتش معروفه.مأموریتمون که تموم شد یکی دو روزی هم در شهر "منجیل" مهمون بودیم. همون شهری که بادهاش معروفه و الآن با استفاده ار این انرژی خدادادی 30 ، 40 تایی ژنراتور بادی گذاشتن و برق مفتکی تولید می کنن.یه معروفیت دیگۀ این شهر هم زلزلۀ سال 69  اینجاست که تقریبآ بیشتر از نصف شهر ویران شد و کلّی تلفات به بار اومد.اینجا مشخصّه های دیگری هم داره که از جملۀ اونا می تونم به سد سفید رود و زیتون اشاره کنم.تو شمال این شهر یه شهرکوچولوی دیگه به اسم "هَرزَویل" هست که زیر کوه و جنگل قرار داره و برای همین آب خوب و گوارایی هم داره.چون چند سالیه که آب لوله کشی شهر منجیل تقریبآ غیر قابل شرب شده و  فقط به درد شستشو میخوره.اونایی که وسیلۀ نقلیه ای دارن و میتونن فاصلۀ   3 ، 4 کیلومتری بین این دو شهرُ طیّ کنن میرن و آب خوردنُ از اونجا میارن.هرزویل یه سرو هزار ساله هم داره.عمر هزار سالۀ این سرو از سفرنامۀ "ناصر خسرو" شاعر معروف که از اینجا ردشده  و اونُ وصف کرده تأیید میشه.مردم خرافاتی به شاخه های این سرو پارچه بستن تا حاجت روا بشن و وقتی این کار زیاد شده و احتمال خراب شدن سرو قوّت گرفته دورشُ نرده گذاشتن تا اونُ حفظ کنن.هر چند مردم به این نرده ها هم پارچه بستن امّا تعداد اونا اونقدر زیاد نیست و امید هست که یه روزی مردم از این کارای غیر منطقی دست بردارن.آخه یکی نیست به اینجور آدما بگه تا حالا کی دیده درخت به کسی حاجت بده؟اگه یه موقع خواستین برین شمال و از جادّۀ قزوین رشت رد شدین سری هم به این سرو بزنین و توقفّ هر چند کوتاهی در منجیل داشته باشین با این چند خطّی که در مورد اونا نوشتم شاید دیدنشون خالی از لطف نباشه.

.

.

.

.

.

هفتۀ دیگه هم دوباره مأموریت هستم و شاید نتونم این وبُ آپ کنم.از دوستای مهربونی که به اینجا سر میزنن عذر خواهی می کنم.اگه خدا بخواد زود برمی گردم.....