این داستان نه آنقدر کوتاه است که داستانک باشد و نه آنقدر بلند که بتوان آن را داستان نامید پس به همین صورت تقدیم میشود تا چه قبول افتد و چه در نظر آید:

آخرین شعبده

سالن شلوغ بود. از چند روز پیش که تراکتهای تبلیغاتی پخش شده در شهر خبر از اجرای شعبده­بازی در سالن بزرگ شهر داده بود تب و تاب تهیّۀ بلیط همه جا دیده می­شد حتّی کار به بازار سیاه هم کشیده شده بود مخصوصآ که صحبت از یک شعبدۀ جدید و غیر قابل باور هم در میان بود : قرار بود شعبده باز پرواز کند، عین "دیویدکاپرفیلد"... شعبده­باز پیر در هیاهوی تماشاچیان و صدای سوت و دست آنها روی صحنه آمد و به احترام آنها تعظیمی کرد و هنوز همهمۀ تماشاچیان ادامه داشت که کارش را شروع کرد.سر و صداها خوابید و جمعیت ساکت شد.شعبده باز از کارهای معمولی شروع کرد : از داخل کلاهش خرگوش درآورد، از یک لولۀ فلزّی که قبلآ سر و ته آن را به همه نشان داده بود تا از خالی بودنش مطمئن شوند چندین متر پارچۀ رنگی بیرون کشید و یک اسکناس را پاره کرد و دوباره سالم آن را نشان داد و کلّی کارهای دیگر.انجام این کارها نیم ساعتی طول کشید.بعد مجری برنامه آنتراکت اعلام کرد و وعده داد که بعد از مدت کوتاهی شعبده­باز بر می­گردد و شعبدۀ اصلی را انجام خواهد داد.دوباره همهمه­ها شروع شد.بعضیها مشغول حرف زدن شدند و بعضی دیگر از سالن بیرون رفتند تا گلویی تازه کنند...آنتراکت تمام شد و شعبده باز برگشت و در مورد شعبدۀ جدیدش توضیح داد و گفت که این شعبده برای اوّلین بار در کشور اجرا می­شود و تعداد معدودی در جهان قادر به انجام این کار هستند و ...حرفهایش که تمام شد روی میز وسط صحنه دراز کشید تا کارش را شروع کند.سکوت مطلق بر سالن نیمه تاریک حکمفرما بود.مدتّی گذشت و خبری نشد.ناگهان مردی در تاریکی به شعبده­باز نزدیک شد ابتدا به صورتش نگاهی کرد و بعد اورا تکانی داد و سپس سریع به سمت پشت سن برگشت.اندکی بعد چراغها روشن شد رییس سالن به صحنه آمد و به شعبده­باز نزدیک شد.آخرین شعبدۀ شعبده­باز پیر ناتمام مانده بود.مرگ زودتر از شعبده­باز شعبدۀ خودش را اجرا کرده بود!.