جامعه شناسی خودمانی


این کتاب که عنوان "چرا در مانده ایم؟" را نیز بر روی جلد دارد نوشتۀ آقای "حسن نراقی" است و توسط انتشارات "اختران" در 154 صفحه منتشر شده و تا چاپ پانزدهم هم رسیده است.موضوع این کتاب همانطور که از نامش پیداست"جامعه شناسی" است طرح روی جلد آن کتاب بند رختی است که لباسهای جور واجور و مندرس را بر روی خود دارد و به تماشا گذاشته است وگویا به عیوبی از ما اشاره می کند که از شدّت وضوح  قابل پنهان کردن نیست.نویسنده خود در مقدّمۀ کتاب در این مورد به شعری از سعدی اشاره می کند:

               دامن تر هر کسی دارد و لیکن پیش خلق       باز می پوشند و ما بر آفتاب افکنده ایم

نویسنده در حد و اندازه ای که فضای سیاسی حاکم اجازه میداده است کوشش کرده پاره ای از روحیّات حاکم بر ما ایرانیان را برشمرده و در مورد آنها توضیح دهد.لحن نوشته ها از نام کتاب تبعیت می کند و خودمانی است بنا بر این خواننده خیلی زود با نویسنده ارتباط برقرار میکند و حرفهای او  بر دلش  می نشیند.نویسنده هم در مقدّمه و هم در متن کتاب تأکید دارد که منظور او از این نوشته ها این نیست که بگوید "ما چگونه ما شدیم؟*"بلکه در صدد تبیین دقیق این "ما"ی ایرانی است تا بلکه کسان دیگری پیدا شوند و برای این مشکلات چاره ای بیابند.نویسنده معتقد است که نباید مشکلات رفتاریمان را کتمان کنیم بلکه باید با بیان صریح آنها در صدد درمانشان برآییم.البتّه مشکلات بیان شده در این کتاب حتمآ همۀ مشکلات رفتاری نیست که ما به آنها مبتلاییم زیرا بیان همۀ مشکلات مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد امّا نویسنده به مهمترین و شاخص ترین آنها اشاره کرده و در مورد آنها توضیح داده است.سرفصلهای کتاب به این شرح است:

با تاریخ بیگانه ایم - حقیقت گریزی و پنهان کاری ما - ظاهر سازی ما - قهرمان پروری و استبداد زدگی ما-خود محوری و برتری جویی ما - بی برنامگی ما - ریا کاری و فرصت طلبی ما - احساساتی بودن و شعار زدگی ما - ایرانیان و توهّم دائمی توطئه - ایرانیان و توهم دائمی توطئه - مسئولیت ناپذیری ما - قانون گریزی و میل به تجاوز ما - توقّع و نارضایی دائمی ما - حسادت و حسد ورزی ما - صداقت ما - همه چیز دانی ما - نمونه هایی دیگر از خُلقیات ما

نویسنده در ذیل هر کدام از این عناوین حرفها و ادعاهایی را مطرح ساخته و آنها را با اعداد و ارقام در آمیخته و از آنها به عنوان شاهدی برای اثبات مدعای خویش بهره جسته است.گرچه قلم نویسنده در خیلی از سطور کتاب خودمانی و به اصطلاح بی شیله پیله است امّا همزمان صراحت گزنده ای را هم با خود همراه دارد چرا که بی پرده پوشی به اصل مطلب اشاره کرده و در صورت لزوم نمونه های قابل لمسی را بیان کرده است.نمونه هایی که همۀ ما دقیقآ آنها را می دانیم و می شناسیم ولی شاید کمتر به علّت بروز آنها اندیشیده ایم.به این نمونه که از بخش "ظاهر سازی ما" انتخاب و تلخیص(و نقل به مضمون)شده ا ست توجّه کنید:

"اکثر ما اهل تظاهر هستیم.تظاهر به درستی،ادب،مکنت،قدرت و....همۀ ما به یاد داریم که سابقآ در خانه ها اتاق در بسته ای به نام اتاق میهمان داشتیم.این اتاق هم در بهترین جای خانه قرار داشت و هم بهترین اسباب خانه به آن اختصاص داشت.کیفیت اثاثیه اتاق اعم از فرش و مبل و ...چند برابر سایر اتاقها بود اضافه بر اینکه غذاهایی که به هنگام حضور مهمان طبخ و سرو می شد با غذاهای روزمرّه تفاوت زیادی داشت.معنی سادۀ این حرفها این بود که ما می خواستیم استاندارد زندگی خود را چند برابر آنچه که واقعآ بود نمایش دهیم.الآن هم گر چه "اتاق میهمان" به سبک و سیاق سابق وجود ندارد ولی نشانه هایی از این روحیّۀ ایرانی باقیست.میوه های خوبی که برای میهمان کنار می گذاریم شاهد خوبی بر این ادّعاست.اگر بعضی این کار را به حساب میهمان نوازی ایرانیها بگذارند باید گفت که در این صورت باید بین میهمانها فرقی نباشد در صورتی که ما میهمانان را طبقه بندی می کنیم و بین آنها تفاوت قائل می شویم.آیا ما در پذیرایی از خدمتکار پیر خانه و شخص دیگری که از نظر ما محترم است هیچ فرقی  نمی گذاریم؟امید این بود که با گذشت زمان و افزایش سطح فرهنگ و شعور مردم این ظاهر نمایی ها هم فروکش کند امّا در سالهای اخیر بروز نوعی دیگر از این نوع تظاهرات بی سابقه بر دامنۀ این معضل افزوده است.برگزاری مراسم پرخرج عروسی برای یک زوج طبقۀ متوسط جامعه که از توان مالی آنها بیرون است و با هدر کردن پس انداز یا قرض از این و آن برگزار میشود جز ظاهر نمایی که در برخی از مواقع از آن به نام "آبروداری" یاد می شود چه توجیهی دارد؟متآسفانه اخیرآ برگزاری این مراسم پرهزینه برای تازه گذشتگان هم معمول شده است.بدتر اینکه دولتمردان ما هم همین تظاهرات را اعمال می کنند.الآن دیگر بر همه آشکار است که دولت با مشکل بی پولی مواجه است ولی برای تظاهر به داشتن ثروت چه پولهایی که در داخل و خارج خرج نمی کند.نمونه ای از خرج کردن داخلی بیهودۀ پول پرداخت "سوبسید" یا "یارانه"است.اگر پولهایی که دولت تحت این عنوان  هزینه می کند و بیشتر آنها حمایت از مصرف است صرف امور دیگری مانند کمک به کشاورزی،توسعۀ بهداشت و ارتقاء امنیت و ... می شد قطعآ وضع عمومی جامعه بهتر ازاکنون بود.ولی افسوس که این کار شجاعت و از آن مهمتر پرهیز از ظاهر نمایی لازم دارد که کار آسانی نیست."

این حرفها و مثالهای مؤید انها در سراسر کتاب جاری و ساری است.لحن صریح و بی رودربایستی نویسنده او را بر آن داشته است که در پایان کتاب برای دلجویی از خواننده و به مصداق جملۀ معروف "عیب او جمله بگفتی هنرش نیز بگوی" به صفات مثبتی از ایرانیان مانند "هوشمندی ، زیرکی ، تدبیر و ...." نیز اشاره کرده و متذکّر شود که ایرانیان هر جا در جهت استفادۀ صحیح از استعداد ها و صفات خوب خود بر آمده اند قرین موفقیّت شده اند.درخشش فیلمهای ایرانی و پیروزی ورزشکاران و موفقیّت نخبه ها و مبتکرین در خارج از کشور مثالهایی از این مدّعاست. البتّه گویا نویسنده به سرعت از بر هم زدن روال انتقادی کتاب پشیمان شده زیرا بلافاصله هشدار داده که مدیران کشور نباید در صدد استفادۀ آسان و بی دردسر از حاصل موفقیّتهای آنها اعم از فکر و ثروت بر آیند زیرا هر کس هر چه دارد خودش هم می داند آن را چگونه حفظ کند و چطور از آن استفاده کند.

در مجموع به توّجه به روحیۀ به شدّت محافظه کارانۀ ایرانی ، نویسندۀ کتاب توانسته مشکلاتی را که در رفتارهای فردی و اجتماعی ایرانی تشخیص داده صریحآ مطرح و بدون ملاحظات معمول آن را توضیح دهد تا به قول خودش دیگرانی پیدا شوند و آن مشکلاتی را که دقیقآ و بدون رو دربایستی بیان شده است درمان کنند.به نظر من در این وانفسای خود سانسوری و دیگر سانسوری که بیان بسیاری از حرفها عبور از خطوط قرمز محسوب می شود  و ورود به دایرۀ ممنوعه ای است که متأسّفانه هر روز وسعت آن بیشتر می شود تهیّه و نشر این کتاب و مانند آن اتفاق مبارکی است.آن را غنیمت بدانید.  


* ضمنآ این عبارت نام کتابی است از دکتر صادق زیبا کلام .

خاطره


دختر من عادت کرده به آدمای بی خیال و سر به هوا میگه "خوشحال".خوب که فکر میکنم می بینم این صفت برای اینجور آدمها چندان بی مسمّاهم نیست.چند روز پیش که رفته بودیم بیرون یه پسر چاق10 ،12 ساله که بستۀ پفکی تو دستش بود و از اون می خورد و همزمان به یه توپ هم لگد میزد تا اونُ جلو ببره از روبروی ما میومد که ناگهان توپش خورد به دختر من.قبل از اینکه من چیزی بگم دخترم با ناراحتی به اون پسره گفت :" خوشحالی؟" و پسرک از همه جا بی خبر جواب داد:"آره چون دارم میرم فوتبال بازی کنم".

تک بیتی


گریۀ شمع از برای ماتم پروانه نیست   صبح نزدیک است و در فکر شب تار خودست

دوبیتی


در محلّۀ قدیمی زندگیم،همونجایی که کودکیهام رُ توش گذروندم کاری داشتم و به آنجا رفتم.به خانه که برمیگشتمم نا خودآگاه این دوبیتی که از یادگاران دوران کودکی و بلکه نوجوانی منه دوباره برام زنده شد.شاعرش رُ نمی شناسم شاید بابا طاهر باشه یا فایز دشستانی و شاید هم هیچکدام.به هر حال زمزمۀ اون خاطراتی را برام یادآوری کرد که غم و شادی رُ با هم همراه داشت :

مرا تن زورق است و ناخدا دل   

در این زورق بود فرمانروا دل

رساند تا به ساحل یا کند غرق

نمی دانم برد من را کجا دل

ادب


امروز در یه جلسۀ سه نفره بودم .من و معاون و نفر سوم که از یکی از شهرستانا اومده بود.جلسه برای رفع مشکل آن شهرستانی تشکیل شده بود که شرح اون به این نوشته ارتباطی نداره ولی نکتۀ جالبی دیدم که می گم.معاون که خود را بالاتر از مخاطب شهرستانی می دید و شاید هم بدون منظور او را  "تو" خطاب می کرد،امّا مخاطب به هنگام اشاره به او از کلمۀ  "شما" استفاده میکرد.این موضوع چندین بار تکرار شد ولی اون شهرستانی که  از لحاظ سنّی از معاون بزرگتر به نطر می رسید هیچگاه متقابلآ از لفظ "تو" استفاده نکرد.من از دلیل این کار اون مطّلع نشدم و نمی دانم که او این بی ادبی را  متوجه نمی شد و ناخودآگاه لفظ "شما" را به کار میبرد یا بر حسب سلسله مراتب خود را پایین تر می دید و این بی ادبی آشکار را نادیده می گرفت،امّا با خودم فکر می کردم که اگه در برخوردهای روزانه منش هر کس را رفتار طرف مقابل تـعیین کنه و نوع حرف زدن و کلمات مورد استفاده اون و .....ناشی از ادب درونیش نباشه و شخص با بی ادبها بی ادبانه و با مؤدّبها مؤدبانه رفتار کنه این رفتار چندان پسندیده ای به حساب نمیاد و اطلاق صفت "مؤدب" به  این شخص جای تردید داره ولی اگه فرد ذاتآ مؤدّب باشه و در مقابل اشخاص بی ادب و با ادب رفتار مؤدّبانه ای رُ که به اون اعتقاد قلبی داره در پیش بگیره و به اون عمل کنه قطعآ صاحب فضیلت بزرگیه.نگفته معلومه که این فضیلت فرد مؤدّب نباید مانع ار اون باشه که در صورت لزوم شخص بی ادب مخاطب خود را به نحوی متوجه رفتار ناپسندش نکنه.

پاییز


پاییز پر کرشمه در آمد به باغها

بارقص برگها و خروش کلاغها

گه زرد و گاه سرخ و گهی نیلگون شود

برگ از فسون خامۀ رنگین داغها

"فریدون تولّلی"

تک بیتی


ترسم به عجز حمل نماید وگرنه من      شرمنده می کنم به تحمّل زمانه را

دایرۀ زندگی


آدم مطلّعی(از اینایی که توی همه چیز از تشخیص مقصر تصادفات بگیر تا اقتصاد و سیاست و همه چیز اطّلاعات کامل و مبسوطی دارن) توی یه جمعی بادی به غبغب انداخت و به حاضرین که اکثرآ از خودش جوون تر بودن گفت: "ببینید عزیزانم ، دایرۀ زندگی هم مثل مستطیل سه ضلع داره : یکی عشق و دیگری محبّت".

داستانک(استاد اقتصاد)

زمستون بود و هوا زود تاریک می شد از دانشکده که در اومد خرید کوتاهی داشت که انجام داد بعد رفت سراغ ماشینش که توی یه خیابون خلوت نزدیک دانشکده پارک شده بود.سوار شد و استارت زد.داشت آمادۀ حرکت می شد که چیز نوک تیزی را روی گردنش احساس کرد و صدای یواش ولی آمرانه ای شنید که بی مقدمه به او دستور می داد : "هر چی پول داری بده و گرنه....".روز بعد روزنامه ها نوشتند :"آقای ح.م استاد دانشکدۀ اقتصاد را به قتل رساندند و اموالش را سرقت کردند."سر چهارراه مردی که روزنامه را خریده بود با خودش فکر میکرد : "عجب استاد اقتصادی بوده که نمی دونسته ارزش جون از پول بیشتره!".

گفتگوی باغبان و بنفشه


باغبانی  بنفشه   مي‌بوييد           گفت ای گوژ پشت جام كبود

اين چه حاليست كز زمانه ترا          پير  ناگشته  در  شكستی زود

گفت  پيران  شكسته  دهرند         در جوانی شكسته   بايد  بود

 

تک بیتی


سبک مغزی کز اسباب جهان بر خویش می بالد

                                                         چو حمّالی است کز بار گران بر خویش می بالد

عید فطر


عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد حیف که این آمد و صد حیف که آن رفت

.

.

.

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

آن مواعید که کردی نرود از یادت

.

.

.

حلول ماه شوّال و عید سعید فطرُ به همه تبریک میگم و از همه التماس دعا دارم.

بیچاره خلبان


قبلآ توی ایران هر سانحۀ هوایی که اتفاق می افتاد تقصیرُ می انداختن گردن خلبان و خلاص.حالا که توی سانحۀ هوایی اخیر مشهد که لاستیک هواپیما ترکیده و هواپیما آتش گرفته ولی خلبان زنده است بازهم تقصیرُ انداختن گردن خلبان.بیچاره خلبان!

مقایسه و تطبیق


سال 1355 قبل از انقلاب :

خوب یادمه ما دانش آموز بودیم.یه روز گفتن هر کسی فردا یه دستمال سفید 20 *20 سانتی با خودش بیاره .روز بعد معلم ورزش ما به اسم آقای ضمیریان یه سری آموزش به ما داد و حرفایی زد.معلوم شد "جعفر نُمیری" دیکتاتور سودان میخواد به ایران بیاد و ما باید برای استقبال از اون به میدان شهیاد(میدان آزادی فعلی) بریم تا شاه به اون نشون بده که چقدر پایگاه مردمی داره و مردم عادی حتی برای استقبال از مهموناش هم اینجوری به خیابون میان.

.

.

.

.

.

پنجشنبه 27/7/85 اسلامشهر:

احمدی نژاد قراره برای مردم سخنرانی کنه.از همون سخنرانیهایی که توی سفرهای استانی انجام میده و شعار "انرژی هسته ای حق مسلم ماست" یه پای ثابت اون حرفای تکراریه.دوباره دانش آموزا و کارگرا و بسیجیا رُ اوردن تا رییس جمهور از بابت پایگاه مردمی هیچ کمبودی رُ احساس نکنه.

.

.

.

.

نمی دونم اونایی که توی سخنرانی احمدی نژاد بودن دستمال هم داشتن یا نه؟ولی زحمت تطبیق باقی شباهتها و نتیجه گیری رُ خودتون بکشین.

نکته(8)


جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است