فراز پایانی زندگانی«ام ابیها» از زبان دکتر علی شریعتی

امسال ايّام جانسوز شهادت بنت نبوت و مادر امامت با سالروز شهادت معلم بزرگ نسل ما شريعتي همزمان شده است و چه نيكوست وصف آن بانوى گرامي را زبان و قلم گوياي استاد بشنويم و بخوانيم:

امروز سوم جماد‌ی‌الثانی است. سال یازدهم هجرت، سال وفات پدر. کودکانش را یکایک بوسید: حسن، هفت ساله، حسین، شش ساله، زینب، پنج ساله و ام کلثوم سه ساله.
و اینک لحظه‌ی وداع با علی! چه دشوار است. اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر! فرستاد “ام رافع” بیاید، وی خدمتکار پیغمبر بود. از او خواست که:

- ای کنیز رسول خدا، بر من آب بریز تا خود را شست‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتی، غسل کرد و سپس جامه‌های نویی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او می‌رود.
به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه‌ای گذشت و لحظاتی …
ناگهان از خانه شیون برخاست.
پلک‌هایش را فروبست و چشم‌هایش را به روی محبوبش ـ که در انتظار او بود‌ ـ گشود.
شمعی از آتش و رنج، در خانه‌ علی خاموش شد و علی تنها ماند. با کودکانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند، گورش را کسی نشناسد، آن دو شیخ از جنازه‌اش تشییع نکنند و علی چنین کرد.
اما کسی نمی‌داند که چگونه؟ و هنوز نمی‌داند کجا؟
در خانه‌اش؟ یا در بقیع؟ معلوم نیست.
و کجای بقیع؟ معلوم نیست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه.

مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته‌اند. سکوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوی آرام علی دارد.

و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بی‌پیغمبر، بی‌فاطمه. همچون

کوهی ازدرد،برسر خاک فاطمه نشسته است.

ساعت‌هااست.

شب ـ خاموش و غمگین ـ زمزمه‌ی درد او را گوش می‌دهد، بقیع آرام و خوشبخت و مدینه بی‌وفا و بدبخت، سکوت کرده‌اند، قبر‌های بیدار و خانه‌های خفته می‌شنوند.
نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی از جان علی برمی‌آید، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پیغمبر می‌برد:

ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پیوست، سلام ای رسول خدا“.
ـ “از سرگذشت عزیز تو ـ ای رسول خدا ـ شکیبایی من کاست و چالاکی من به ضعف گرایید. اما، در پی سهمگینی فراق تو و سختی مصیبت تو، مرا اکنون جای شکیب هست.
“من تو را در شکافته گورت خواباندم و در میانه‌ حلقوم و سینه من جان دادی، “انا لله و انا الیه راجعون”.
ودیعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و  اما شبم بی‌خواب، تا آنگاه

که خدا خانه‌ای را که تو در آن نشیمن داری، برایم برگزیند.
هم ‌اکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو  بر  ستمکاری در حق او همداستان شدند.به اصرار از او همه چیز را بپرس و  سرگذشت را از او خبر گیر. اینها همه شد، با این که از عهد تو دیری نگذشته است و یاد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوی شما سلام. سلام وداع کنننده‌ای که نه خشمگین است، نه ملول.
لحظه‌ای سکوت نمود، خستگی یک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گویی با هریک از این کلمات، که از عمق جانش کنده می‌شد ـ قطعه‌ای از هستی‌اش را از دست داده است.
درمانده و بیچاره بر جا مانده ؛  نمی‌دانست چه کند ؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، این‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنهابه خانه برگردد؟ شهر، گویی دیوی است که درظلمت زشت شب کمین کرده است. با هزاران توطئه و خیانت و بی‌شرمی انتظار او را می‌کشد.
و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقیقت؟ مسؤولیت‌هایی که تنها چشم به راه اویند و رسالت سنگینی که بر آن پیمان بسته است؟
درد چندان سهمگین است که روح توانای او را بیچاره کرده است. نمی‌تواند تصمیم بگیرد، تردید جانش را آزار می‌دهد، برود؟ بماند؟
احساس می‌کند که از هر دو کار عاجز است، نمی‌داند که چه خواهد کرد؟
به فاطمه توضیح می‌دهد: “اگر از پیش تو  بروم، نه از آن رو است  که  از  ماندن  نزد  تو  ملول گشته‌ام، و اگر همین جا ماندم، نه از آن رو است که به وعده‌ای که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”.
آنگاه برخاست، ایستاد، به خانه‌ پیغمبر رو کرد، با حالتی که در  احساس  نمی‌گنجید، گویی می‌خواست به او بگوید که این “ودیعه‌ی عزیز”ی را که به من سپرده‌ای، اکنون به سوی تو بازمی‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برایت همه چیز را بگوید، تا آن‌چه را پس از تو دید یکایک برایت برشمارد.
فاطمه این‌چنین زیست و این‌چنین مرد و پس از مرگش زندگی دیگری را در تاریخ آغاز کرد. در چهره همه‌ ستمدیدگان ـ که بعدها در تاریخ اسلام بسیار شدند ـ هاله‌ای از فاطمه پیدا بود. غصب شدگان، پایمال شدگان و همه‌ قربانیان زور و فریب نام فاطمه را شعار خویش داشتند. یاد فاطمه، با عشق‌ها و عاطفه‌ها و ایمان‌های شگفت زنان و مردانی که در طول تاریخ اسلام برای آزادی و عدالت می‌جنگیدند، در توالی قرون، پرورش می‌یافت و در زیر تازیانه‌های بی‌رحم و خونین خلافت‌های جور و حکومت‌های بیداد و غصب، رشد می‌یافت و همه‌ دل‌های مجروح را لبریز می‌ساخت.
این است که همه جا در تاریخ ملت‌های مسلمان و توده‌های محروم در امت اسلامی، فاطمه منبع الهام آزادی و حق‌خواهی و عدالت‌طلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعیض بوده است.
از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یک “زن” بود، آن‌چنان که اسلام می‌خواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم کرده بود و او را در کوره‌های سختی و فقر و مبارزه و آموزش‌های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همه‌ی ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.
مظهر یک “دختر”، در برابر پدرش.
مظهر یک “همسر” در برابر شویش.
مظهر یک “مادر” در برابر فرزندانش.
مظهر یک “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.
وی خود یک “امام” است، یعنی یک نمونه‌ی مثالی، یک تیپ ایده‌آل برای زن، یک “اسوه”، یک “شاهد” برای هر زنی که می‌خواهد “شدن خویش” را خود انتخاب کند.
او با طفولیت شگفتش، با مبارزه‌ی مدامش در دو جبهه‌ی خارجی و داخلی، در خانه‌ی پدرش، خانه‌ی همسرش، در جامعه‌اش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ می‌داد.
نمی‌دانم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند.
در میان همه جلوه‌های خیره کننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بیشتر از همه برای من شگفت‌انگیز است این است که فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظیم علی است.
او در کنار علی تنها یک همسر نبود، که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت. علی در او به دیده یک دوست، یک آشنای دردها و آرمان‌های بزرگش می‌نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرارآمیزش و همدم تنهایی‌هایش.
این است که علی هم او را به گونه‌ دیگری می‌نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علی همسرانی می‌گیرد و از آنان فرزندانی می‌یابد. اما از همان آغاز، فرزندان خویش را که از فاطمه بودند با فرزندان دیگرش جدا می‌کند. اینان را “بنی‌علی” می‌خواند و آنان را “بنی‌فاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر و پیغمبر نیز دیدیم که او را به گونه‌ی دیگر می‌بیند. از همه‌ی دخترانش تنها به او سخت می‌گیرد، از همه‌ تنها به او تکیه می‌کند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خویش می‌گیرد.
نمی‌دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟
خواستم از “بوسوئه” تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از “مریم” سخن می‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است که همه‌ سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌های مریم را بیان کرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به کار گرفته‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی‌های اعجاز‌گر کرده‌اند.
اما مجموعه‌ گفته‌ها و اندیشه‌ها و کوشش‌ها و هنرمندی‌های همه در طول این قرن‌های بسیار، به اندازه‌ این کلمه نتوانسته‌اند عظمت‌های مریم را بازگویند که: “مریم، مادر عیسی است”.
و من خواستم با چنین شیوه‌ای از فاطمه بگویم. باز درماندم:
خواستم بگویم، فاطمه [س] دختر خدیجهْ(س)‌ بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد(ص) است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی(ع) است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین(ع) است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب(س)است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است.
 

خاطره(مرد آمریکایی)

خدا همۀ رفتگان را بیامرزد.پدرم تعریف می­کرد:

قبل از انقلاب رفته بودیم مسجد سپهسالار.اون مسجد به خاطر قدمت و نوع معماری که داره  اون روزها مورد بازدید توریستها هم قرار می­گرفت.صحبتمون با یکی از خادمهای مسجد که ضمنآ بعضی وقتها راهنمای توریستها هم می­شد گل انداخت.خادم مرد میانسال ریزنقشی بود از اهالی آذربایجان با لهجۀ شیرین ترکی.صحبت به نقل خاطرات کشید.خادم گفت که چند سال پیش یک آمریکایی اومده بود و می­خواست مسجدُ ببینه.اون آمریکایی مرد قد بلند چاقی بود که تقریبآ دوبرابر من هیکل داشت.منُ به عنوان راهنما با اون همراه کردن و راه افتادیم.بین راه به یکی از همکاران که ضمنآ همشهری هم بودیم برخوردیم و اون به ترکی از من سؤال کرد این مردُ کجا می­بری؟ و من برای شوخی به ترکی جواب دادم :"اَده من بونی آپاررم فلان فلان ایلییم"*.یهو مرد آمریکایی خیلی خونسرد دستشُ گذاشت روی دوش من و گفت:"قارداش من ترکی بلدم­ها.من اُن ایل تبریزده قالمیشم"**.

  * از ترجمۀ این جمله معذورم امّا همین قدر بدانید که فحش است.

**  برادر! من ترکی بلدم­ها چون ده سال در تبریز زندگی کرده­ام!.

تسلیت

شهادت بانوی آب و آیینه بر همهْ رهروان و دوستدارانش تسلیت باد.

اخراجیها

وقتی که فیلم "اخراجی­ها" را نگاه می­کردم همزمان به مصاحبۀ "مسعود ده­نمکی" در برنامۀ "شب شیشه­ای"1  و حرفهای قلنبه و سلنبه­ای که سردستۀ سابق(وشاید هم فعلی) گروه  موسوم به "انصار" بر زبان می­آورد تا ثابت کند که از موضع برخوردهای فیزیکی2 با مخالفین عدول کرده و معتقد به کار فرهنگی شده است هم فکر می­کردم و نیز به اینکه چرا فیلم یک کارگردان با این سابقۀ مشعشع این چنین مورد اقبال مردم قرار گرفته و رکورد تماشاچی یک فیلم سینمایی را در ایران شکسته است.در این مورد حرفهای زیادی گفته­ شده است اعم از نقدهای رسمی و غیر رسمی که منتقدین نوشته یا گفته­اند تا یادداشتهای دیگری که در سایر رسانه­ها از جمله همین وبلاگها نوشته شده است امّا به نظر من دلیل این استقبال مردم در یک نکته خلاصه میشود و آن هم مطابقت برخی از شخصیتهای فیلم با بعضی از دولتمردان فعلی و بیان حرفهایی است که سالهاست همه آنها را می­دانند ولی همه مجاز نیستند که آن را بیان کنند و انتخاب "ده­نمکی" برای بیان آن بی دلیل نیست چون بر اساس یک قانون نانوشته اگر بناست حرف ممنوعه­ای هم گفته شود یا خط قرمزی نادیده گرفته شود بهتر است توسط خودی باشد تا غیر خودی.در هر حال صرف نظر از جنبه­های فنی فیلم که به اعتقاد منتقدین دارای اشکالات فراوانی است و نیز داستان آن که چندان چنگی به دل نمی­زند و پایان نه چندان مطلوب آن، بعضی از پرسوناژهای فیلم خیلی به شخصیتهای فعلی جامعه شباهت دارند مثلآ حاج­آقا(شریفی­نیا) را با تمام حرکات و سکناتش3 در نظر بگیرید که چقدر به کسانی که همین الآن در کسوت همین عنوان حاج­آقایی در ارکان فعلی حکومت حضور فعال دارند و به خدمت! مشغولند، شباهت دارد."ده­نمکی" گفته که حدود 40 دقیقه از سر و ته فیلم زده است(تا لابد از نظر زمانی و محتوایی قابل نمایش باشد) و بر اساس آنچه که در بین مردم شایع شده در ادامۀ فیلم و بعد از پایان جنگ همان حاج آقا به شغل شریف برجسازی!مشغول می­شود و این شایعه شاید از آنجایی شکل گرفته است  که "حاج­آقا"های اینجوری در دیده­ها و شنیده­های مردم فراوانند و اگر "ده­نمکی" می­توانست(یا بهتر است بگوییم به او اجازه میدادند) که ادامۀ زندگی این حاج­آقا را به تصویر بکشد یا آن 40 دقیقه­ای را که حذف کرده است نشان دهد شاید موفقیت بیشتری در جذب مخاطب داشت، البتّه اگر منظور فقط جذب مخاطب باشد!

1 - این برنامه خیلی اتفاقی! دوبار پخش شد.

2 - از جمله حمله به سینما قدس که فیلم آدم برفی را که اکبر عبدی در آن نقش زن و مرد را همزمان بازی می­کرد نمایش می­داد.در این هجوم یک زن هم سقط جنین کرد(همشهری ویژۀ نوروز).

3 - در قسمتی از فیلم حاج­آقا به راننده­اش سفارش می­کند که با ماشین دولتی همسرش را به خانه برساند و بعد از آن ماشین را استفاده نکند چون بیت­المال است!من مشابه این مورد را بارها در ادارات دیده­ام شما را نمی­دانم.

نکته

ميدانيد فرق دل و ساعت چيست؟

ساعت اگر زنگ بزند از خواب بيدار ميشويم ولي دل اگر زنگ بزند به خواب ميرويم

هرگز چنين مباد.