داستانک(1) - دروغ
مبلغ قابل توجّهی بدهی داشت.برای جرّاحی زنش بدهکار شده بود.امروز آخرین روزی بود که باید بدهیشُ تسویه می کرد.از صبح تا حالا به خیلیا رو انداخته بود حتّی از طلبکار هم مهلت خواسته بود ولی خُب....خسته و کوفته به خونه رسید.صدای اذان ظهر شنیده شد.به نماز ایستاد.در رکعت دوم نماز عصر که جملۀ "فقط تو را می پرستیم و فقط از تو یاری مجوییم" رُ به زبون آورد احساس کرد کسی از پشت به شانه اش می زند.نا خود آگاه خواست برگردد ولی خودش را کنترل کرد.ندایی همراه با پژواک از درونش شنید: "دروغ نگو... دروغ نگو...".به نماز برگشت و آن را تمام کرد.زنگ خانه به صدا درآمد.برادرش بود.خبر خوبی داشت.مشکلش حل شده بود...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۵ ساعت 20:49 توسط س.م.فاطمی
|
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.