تک بیتی


ما آبروی خویش به گوهر نمی دهیم    

                                                       بخل بجا به همّت  حاتم برابرست

تعارف


حتمآ شما هم بعضی وقتا "تعارف"زدین و شنیدین و با این واژه آشنایی کامل دارین مگه میشه آدم ایرانی باشه و از این کلمۀ عربی که به تنهایی یه دنیا فرهنگ و آداب و رسومُ با خودش حمل می کنه بی اطّلاع باشه؟.شاید اون موقعی که "تعارف" می زدین زیاد به این موضوع فکر نکردین ولی حتمآ بعضی مواقع که "تعارف" می شنیدین براتون آزار دهنده بوده. "تعارف" کاملآ بر خلاف تأکیدات دینیه چون در روایات دینی آمده که اگر "تعارف" دروغکی به کسی بزنین مثلآ از دوستتان دعوت کنین در حالی که آمادگی پذیرایی از او را ندارید دروغگو محسوب میشیدو متأسفانه با این معیار بیشتر ما دروغگوییم.اکثر این "تعارفا" دروغه و بیشتر وقتا هرچقدر "تعارف" غلیظ تر باشه دروغش بیشتر و باور کردنش سخت تره ولی برای کسی که "تعارف" میزنه زشتی این دروغ از بین رفته و اون هیچ گناهی رُ از این بابت احساس نمی کنه.چند وقت پیش مصاحبه ای رُ میخوندم که با یک کانادایی مقیم ایران انجام شده بود.اون گفته بود اوایل که به ایران آمده بودم و هنوز از "تعارف" معمول بین ایرانیها اطلاع نداشتم گاهی وقتا که با دوستام به سمت منزل میرفتیم اونا با اصرار زیاد مرا برای صرف چای یا خوردن ناهار به خونَشون دعوت می کردن و من هم که روحم از ماجرا خبردار نبود زود قبول می کردم و وارد میشدم بعد می دیدم که ای بابا خونه به هم ریخته ، بچّۀ صاحبخانه گریه می کنه و از چایی حاضر و آماده ای که دوستم گفته بود خبری نیست چندین بار که این موضوع تکرار شد از دوستای دیگه سؤال کردم و وقتی آنها توضیح دادند تازه فهمیدم که موضوع از چه قراره و با رسم "تعارف" آشنا شدم.جالب اینه که این تعارفا گزینشیه و در بعضی جاها انجام میشه مثلآ موقعی که چند نفر بخوان با هم دیگه از یه دری وارد بشن هی تعارف می کنن و  به قول "ایرج میرزا"* از هم دیگه رم می کنند و حرفای من درآوردی که از دست راست شروع کنین به داخل شدن و از اینجور حرفا می گن و بعضی مواقع موضوع کاملآ بر عکس میشه.به لجبازیها و کل کلای بیخودی راننده ها توی خیابونا دقّت کنین.اونجا نه تنها تعارفی در کار نیست بلکه اونا سعی میکنن صرف نظر از اینکه حق تقدّم با کیه از هم راهُ بگیرن و دریغ از یه ذرّه گذشت.راستی که این روحیۀ افراط و تفریط گرایی تو ایرانیا چه کارایی که نمی کنه؟

 

*شاعر معروف اواخر دورۀ قاجار و اوایل پهلوی

نکته(7)


من از روییدن خار سر دیوار دانستم   که ناکس کس نمی گردد از این بالانشینیها

بارش باران مجازی و باران واقعی


بارانی که از ابر می آید و بارانی که در این شب منسوب به قدر از چشمۀ فیض الهی جاری می شود همزمان در حال باریدن هستند.بیچاره کسی است که در این شب گرانقدر از بارش رحمت الهی هیچ بهره ای نبرد.

نکته(6)


قدم تازه ای برداشتن......این چیزی است که بیشتر مردم از آن میترسند.

شب بیست و سوّم


میگم حالا که دو شب قدر از دستمون رفته و معلوم نیست توی اون شبا چی بر ما گذشته امشب رُ غنیمت بدونیم شاید چشمای ما هم بارونی بشه و دلمون از سختی نجات پیدا کنه.مبادا امشب رُ از دست بدیم حداقلش اینه که بیدار باشیم.التماس دُعا.

مشکلات بلاگفا


سه چهار ماه پیش که وبلاگ نویسی رُ با بلاگفا شروع کردم اونُ سرویس دهندۀ مناسبی دیدم که قواعد یه بازی دو طرفه رُ کاملآ رعایت می کرد.یه جور بازی که یه طرفش وبلاگرها بودن و یه طرفش بلاگفا.اونا مطالبشونُ تو اینجا می نوشتن و منتشر می کردن و در عوض بلاگفا هم آمار بازدید کننده هاشُ می برد بالا و آگهی و از اینجور حرفا.امّا اخیرآ مشکلات بلاگفا زیاد شده  و خیلی از مواقع سرورهاش error میدن  مخصوصآ بخش "کامنتها" بیشتر مشکل داره.من مشکل اصلی را سبقت گرفتن تعداد وبلاگها از امکاناتی که بلاگفا برای این کار در نظر گرفته می دونم.شاید هم بحث مالکیت بلاگفا باشه که هر چند تکذیب شده ولی گویا خبرایی هست.البته  "علیرضا شیرازی" چیزای دیگه ای مییگه و همأ ما رُ به آینده حواله میکنه.آینده ای که معلوم نیست کی باشه.پیشنهاد می کنم دوستان دیگه هم اگه این مشکلاتُ دارن اعلام کنن تا بلکه فکری بشه وگرنه اگه اینطوری پیش بره خیلیا مجبور به ترک اینجا میشن.از ما گفتن بود

پی نوشت : در ثبت و اصلاح همین مطلب هم مشکل پیش آمد.دارم سعی میکنم.

دوّمین شب قدر


 اوصاف علی به گفتگو ممکن نیست

                                  گنجایش بحر در سبو ممکن نیست

در شب شهادت مولا علی(ع) روحی و جسمی له الفدا  و دوّمین شب منسوب به قدر از همۀ بزرگوارانی که به این وبلاگ سر میزنند التماس دعا دارم.
یا علی

مولا علی(ع)


   چون نامۀ اعمال مر ا پیچیدند  

  بردند و به میزان عمل سنجیدند

    بیش از همه کس گناه ما بود ولی 

 مارا به محبّت علی بخشیدند

التماس دعا.

شب قدر


امشب اوّلین شب از شبهای منسوب به "شب قدر" است.

از همۀ مؤمنین التماس دُعا دارم.

شعری از مرحوم سهراب سپهری(از کتاب هشت بهشت)


بايد امشب بروم.
من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم،
حرفي از جنس زمان نشنيدم..
هيچ کس زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت..
بايد امشب بروم.
بايد امشب چمداني را که
به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
که درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعتِ بي واژه که همواره مرا مي خواند.
يک نفر باز صدا زد: سهراب!

کفش هايم کو؟

حزب خران!


گفته بودم که داستان تأسیس "حزب خران" را از زبان مرحوم "عمران صلاحی" برایتان نقل خواهم کرد.حالا به این مطلب که ازمصاحبۀ آن مرحوم با سایت "روز آنلاین" برداشته شده  است توجّه کنید:

.

.

. 

درباره حزب اختصاصى «توفیق*» توضیح بدهید. همان حزب معروف به «خران»!

پیش از انقلاب دو حزب فرمایشى درست شده بود: حزب «مردم» و حزب «ایران نوین». «توفیق» در مقابله بااین دو حزب، حزب «خران» را پیشنهاد كرد كه خیلى هم محبوب شد! یك كارت شناسایى هم داشت كه سبزرنگ بود به رنگ علف و یونجه! بعد روى كارت شناسایى كه مى نویسند آقا یا خانم، آنها مى نوشتند نره خر یا ماچه خر! هر كس كه مى خواست عضو شود باید «سند خریت» ارائه مى داد و این سند باید در كمیته «خربگیرى» بررسى مى شد اگر رأى مى آورد، طرف مى آمد عضو مى شد!خود من از اعضاى اولیه بودم. روى كارت عضویت ام نوشته شده بود: «خر شماره ۱۴»!{از بقیّه}نمى خواهم اسم ببرم چون ممكن است خوششان نیاید...

شنیده ام از «بزرگان اهل تمیز» خیلى ها بوده اند؟!

بله! خیلى ها بودند. البته رجال سیاسى نمى توانستند عضو شوند چون آنها «آدم» بودند یعنى حقه باز بودند! آدم هاى ساده و صادق «خر» بودند! «آدم» ها را توى حزب راه نمى دادند! دو روز را هم در سال جشن مى گرفتند؛ روز جهانى خر و سالروز تأسیس حزب خران را! روز «سیزده به در» روز جهانى خر بود كه اعضا از شهرستان ها مى آمدند و مى رفتیم یونجه زارهاى اطراف تهران و آنجا جشن برگزار مى شد. به كسى هم كه بهترین سند خریت را ارائه مى داد، هم وزنش جو جایزه مى دادند! یك ترازوى گنده اى را از درختى آویزان مى كردند و برنده را در یك كفه مى نشاندند و در كفه دیگر، هم وزنش جو مى ریختند!


*منظور روزنامۀ فکاهی توفیق است که قبل از انقلاب منتشر می شد.

مدیر مالی


الوعده وفا!داستان مدیر مالی رُ می گم که چند روز پیش وعده داده بودم.پس تقدیم به همۀ دوستان دائمی و گذری:

.

.

.

این نوشته واقعی است و در نگارش آن هیچ اغراقی نشده است باور کنید.

.

راست و دروغشُ من نمی دونم میگن قبلآ توی یه درمانگاه به مریضا قبض میداده امّا الآن توی یه ادارۀ دولتی مسئول امور مالیه.عشق مدیریت کُشتَتِش.اینو و اونور میگه مدیر مالیم امّا اداره ای که اونجا کار میکنه اینقدرا بزرگ نیست و یه مدیر بیشتر نداره.به قول معروف مورچه چیه که کلّه پاچَش باشه.50 سال و شایدم بیشتر سنّ داره.ریشش کاملآ سفیده.موهای سرش هم ایضآ.همیشه کت و شلوارتَنِشه.همکاراش به شوخی میگن حتّی موقع مستراح رفتن هم مواظبه کُتِش تنش باشه.حالا خوبه اونجا که میخواد بره کیف سامسونت دستش نمی گیره!.یه چاپلوسیه که نگو.جالبه که از این کار خودش هم هیچ خجالتی نمی کشه و چاپلوسیاش برای رییس اداره علنیه و هیچ ابایی نداره که حرفایی رُ که بوی گند تملّق ازش می باره پیش بقیّه به رییس اداره که از خودش جوونتره ابراز کنه.ساده تر بگم به جای اینکه نون بازوشُ بخوره یه دستمال دست گرفته و با کف دستاش کسب درآمد میکنه.زیرآب زنیش حرف نداره.منافق و دوروییه که کمتر مثل اون پیدا میشه.یه جوری با همکاراش سلام و علیک میکنه که اگه نشناسَنِش فکر می کنن بهترین دوستشونه ولی پشت سر چنان برای اونا میزنه که ریشه شونُ می خشکونه.چنان حاج آقا حاج آقایی* میکنه که نگو و نپرس.حالاخوب چهرَشُ تو ذهنتون مجسّم کنین و ظاهر سازیهایی هم که می کنه بهش اضافه کنین تا بفهمین چه تیپیه و چه کارایی که نمی تونه با این شکل و قیافش انجام بده.خلاصه این شخص(می خواستم بگم آقا دلم نیومد این کلمه رُ حرومش کنم)با این تیپ ظاهری خوب کارشُ بلده (نه کار اصلیشُ بلکه همین کارایی که گفتم.البتّه در نظر اون کار اصلی همین کاراست).چند وقت پیش که براش کامپیوتر خریده بودن مانیتور معمولی رُ قبول نکرده بود و درخواستLCD  داشت امّا اهل اینترنت و خوندن وبلاگ و این چیزا نیست یعنی سوادشُ نداره و گرنه اگه این نوشته رُ میخوند از اینکه خصوصیّات این کسی که تو این نوشته اس اینقدر باهاش تطبیق داره حتمآ می فهمید که نویسنده داره اونُ معرفّی می کنه.تو این چند سالی که تو ادارات دولتی رفت و آمد دارم فهمیدم از اینجور قیافه های ساختگی زیاده.من همیشه فکر می کنم اینا صبح به صبح یه نقاب میزنن صورتشون و میان بیرون و زندگی اداری و شخصیشون زمین تا آسمون با هم فرق داره.طرز لباس پوشیدن ، نحوۀ حرف زدن ، ریش گذاشتن و همۀ کارای اینا کلآ ابزاریه برای دوامشون توی سیستم مریض اداری که به نظرم مریضیش خیلی شدّت کرده و رو به موته.حالا فکر کنین کی باور می کنه که یه همچین آدمی بلد نباشه نماز بخونه یا آداب نماز جماعتُ ندونه.چند سال پیش که تازه اومد بود تو این اداره یه نفر که دورادور باهاش آشنایی و سلام علیک داشته و خبر نداشته که این بابا اونی نیست که نشون میده سر ظُهر اینُ دیده بود و دستشُ گرفته بود برده بود نماز جماعت.اونم نکرده بود موبایلشُ خاموش کنه.تو رکعت سوّم نماز موبایل زنگ زده بود و اون خیلی جدّی موبایلُ از جیبش در آورده بود و گفته بود: "بعدآ تماس بگیرین"و بعد خیلی معمولی نمازُ ادامه داده بود!.الان حدود سه سال از این موضوع گذشته و آب از آب تکون نخورده.با همون شکل و قیافه میاد و میره و کاراشُ انجام میده.(منظورم کارای اصلیشه که قبلآ توضیح دادم).

*حاج آقا تو ادارات دولتی به رییس اداره میگن و بله حاج آقا همون بله قربان قبل از انقلابه!

تک بیتی


            فریب تربیت باغبان مخور ای گل      که آب میدهد امّا گلاب می گیرد

باز باران


حالا که اوّلین بارون پاییزی بارید و هوای تابستونی رُ که توی این روزای پاییزی غیر معمولی بود حسابی لطیف کرد شاید  زمزمۀ این سرودۀ "گلچین گیلانی" که اکثر ما  اولین بار آن را در کتاب فارسی کلاس چهارم دبستان خوانده ا یم و حتما لذت برده ایم نه تنها خالی از لطف نباشد بلکه خاطره انگیز هم باشد:

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین، توی جنگلهای گیلان

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم، نرم ونازک، چست و چابک

با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو

می پریدم از سر جو، دور میگشتم ز خانه

می شنیدم از پرنده

از لب باد وزنده

داستانهای نهانی

رازهای زندگانی

برق چون شمشیر برّان، پاره میکرد ابرها را

تندر دیوانه، غرّان، مشت میزد ابرها را

جنگل از باد گریزان، چرخها میزد چو دریا

دانه های گرد باران پهن میگشتند هر جا

سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا

بس گوارا بود باران

وه چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهرفشانی

رازهای جاودانی، پندهای آسمانی

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره، خواه روشن

هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا

نکته(5)


سیاست هنر دور نگهداشتن و بازداشتن مردم از توجه به مسایلی است که کاملاً به آنها ارتباط دارد.

«پل والری»

تک بیتی


من عاشقم گواه من این قلب چاک چاک   در دست من جز این سند پاره پاره نیست

شعری از مرحوم عمران صلاحی


عمران صلاحی خود راحت قالب تهی کرد و به دیار باقی رفت امّا این شعر او بد جوری وصف حال مردان یا زنان پیر و جوانی است  که به امراض صعب لاعلاج مبتلایند و منتظر و اطرافیان نیز...ببخشید از گفتن ادامۀ مطلب شرم دارم.

.

.

.

مرگ از پنجرۀ بسته به من می نگرد

زندگی از دم در قصد رفتن دارد

در شبی تیره و سرد

تخت حس خواهد کرد که سبکتر شده است

در تنم خرچنگی است

که مرا می کاود

خوب می دانم من که تهی خواهم شد

و فرو خواهم ریخت

توده زشت و کریهی شده ام

بچه هایم از من می ترسند

آشنایانم نیز

به ملاقات پرستار جوان می آیند

.

.

.

.

وعدۀ من در مورد نوشتن خاطره ای از آن مرحوم در مورد تأسیس "حزب خران" به قوّت خود باقی است ولی متأسفانه آن نوشته در کامپیوتر محل کارم مانده است.بنا بر این آن را روز شنبه تقدیم خواهم کرد.

گل عزیز


حافظ می فرماید:

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت     که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

گل "ماه رمضان" به سرعت ۱۰ روزه شد.تا دیر نشده وجودش را غنیمت بشماریم و مخصوصآ شبهای با فضیلت قدر را از دست ندیم.  

در مورد مدیر مالی


به اداره ای رفت و آمد دارم که شخصی مدیر مالی آنجاست.البتّه این مدیر مالی عنوانی است که خود او به خودش داده و من بعدآ در این مورد بیشتر توضیح خواهم داد.خصوصیات اونُ به همراه خاطرۀ جالبی از اون در نوشته ای آماده کرده ام که به زودی همین جا قرار میدم.

تک بیتی


عالم بی خبری طُرفه بهشتی بودَست         حیف و صد حیف که ما دیر خبر دار شدیم

عمران صلاحی


عمران صلاحی طنز نویس معروف ایرانی در گذشت.چند وقت پیش روزنامۀ اینترنتی Rooz online مصاحبه ای را با او انجام داده بود که بسیار خواندنی و جالب بود.از جمله خاطراتی که عمران به آن اشاره کرده بود تشکیل حزب خران بود(قبل از انفلاب) که به زودی در همینجا تقدیم دوستان می شود.روحش شاد و یادش گرامی باد

اهمیت استاد


هیچ کس از پیش خود چیزی نشد      هیچ آهن خنجر تیزی نشد

هیچ قنادی نشد استاد کار                تا که شاگرد شکرریزی نشد

این شعر بخوبی فایده استفاده از استاد را در هر علم و فنی بیان می دارد. اصولاً انسان باید برای آموختن هر مطلبی و هر فن و صنعتی از استاد بهره گیرد و این مهم شاید ناشی از آن است که قسمت اعظم دانسته های انسان از راه گوش کسب می شود به همین جهت در طول تاریخ کسانی که نابینا بوده اند توانسته اند با گوش دادن علوم زیادی فرا گیرند در بعضی مواقع سرآمد باشند ولی ناشنوایان این توفیق را نداشته و یا کمتر داشته اند. تلمذ در نزد استاد ضمناً این اجبار را در انسان به ارمغان می آورد که در ساعت معینی نزد استاد حاضر و مطالب هر جلسه را خوب فرا گرفته و در صورت پرسش استاد ارایه نماید در صورتیکه عدم بهره از اساتید هر علمی و سعی در فرا گرفتن علوم بصورت خودآموز و بقول شعر «از پیش خود» کمتر به نتیجه دلخواه منتهی میشود.

خاطرات اعتماد السلطنه


كتاب «روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه» یادداشتهایی خواندنی و بعضاً مفید از آثار محمد حسن خان صنیع الدوله{كه بعداً از طرف ناصرالدین شاه قاجار به اعتماد السلطنه ملقب گردید} می باشدکه در 1109 صفحه(شامل بیش از 1000 صفحه متن اصلی و مابقی مقدّمه،اعلام و عکس)توسط انتشارات امیر کبیر به چاپ رسیده است. اعتماد السلطنه فرزند حاجی علیخان حاجب الدوله است كه در قضیه قتل امیراكبیر حامل دستور شاه و ناظر بر اجرای آن عمل ناپسند بود.تولدش را 21 شعبان 1256 قمری و وفات او را 19 شوال 1313 قمری نوشته اند {ناصرالدین شاه هم در همین سال كشته شد، لیكن وفات اعتمادالسلطنه قبل از آن واقعه بوده است}. اعتمادالسلطنه در دارالفنون تحصیل كردو مناصب مختلفی داشت.در سال 1284 به سمت مترجم حضوری دربار تعیین شد و سپس ادارۀ امور روزنامه رسمی و بعد ریاست دارالترجمه به او واگذار شد و به صنیع الدوله ملقب گردید و لقب «اعتماد السلطنه»  در سال 1304 به او داده شد. صنیع الدوله مردی پركار وعلاقه مند به تحقیقات ادبی بود. رابطه او با شاه محكم بوده و شاه به اوتوجهی خاص مبذول می داشته است.شاه از روی محبت گاه او را «خان اعتماد» یا «شیخ الخلوت» خطاب می کرده وبا دادن خلعت یا انگشتر الماس و امثال آن او را گرامی میداشته است امّا با تمام اینها از محتوای مطالب این روزنامه معلوم می شود كه صنیع الدوله زندگی مرفهی نداشته و مواجب او به نسبت همقطارانش كم بوده است.مرگ او را سلطان احمد دولتشاهی (یمین الدوله ) چنین شرح می دهد:

« صبح روز سیزدهم حمل(سیزده بدر) پیچی ئیل سنه 1313 اعتماد السلطنه مرا احضار كرد. در كتابخانه بزرگ عالی كه داشت خدمتشان رسیدم. فرمودند نوری تازه كشف شده {اشعه ایكس} كه با وجود آن دیگر هیچ جسمی حاجب ماوراءنیست، روزنامه فرانسه مقاله مفصلی در این باب نگاشته و عكس خرگوش و كیفی را كه با این نور {اشعه} انداخته اند در كنار آن آورده است به طوری كه ساچمه در استخوان پای خرگوش و  سكه ها هم در كیف به خوبی دیده می شود. اعلیحضرت همایونی ترجمۀ آن مقاله را تا فردا خواسته، چون من امروز قصد رفتن به زیارت حضرت عبدالعظیم را دارم، شما این مقاله را ترجمه كنید و تا غروب بیاورید تا پس از ملاحظه به شاه بدهم. روزنامه را ار روی میز برداشت و به من داد و ضمناً گفت كه من از مردن خیلی ترس داشتم لیكن با این كشف عمر انسان زیاد شد. بعد از این هر نوع مرض داخلی را با این عكس تشخیص می دهند و همان نقطه معیوب را عمل و معالجه می كنند،  حداقل شصت سال به عمر من افزوده شد. این را بگفت و با تنه فربه وبنیه قوی از جای برخاست. بنده هم به اقتضای جوانی با جمعی از دوستان به گردش رفتیم و تفریح روز سیزده مانع از انجام آن كار {ترجمۀ مقاله} شد. نزدیك غروب آفتاب كه به منزل آمدم هنوز چند سطری ننوشته بودم كه فرستاده صبح آمد. یقین كردم كه به دنبال ترجمه مقاله آمده لذا گفتم :به آقا بگویید تا ساعتی دیگر آن را می آورم . خدمتكار با لحن تركی و مخلوط به فارسی جواب داد: ترجمه مرجمه به كار نمی خورد، آقا مرد! با عجله به منزلش رفتم. ایشان در اتاق اندرون افتاده  بود و خانواده اش با حكیم باشی طولوزان {پزشك فرانسوی دربار قاجار}  مشغول گریه وزاری بودند . « عم كوته بین وامید دراز- قل ان الموت الدی تفرون منه فانه ملقیكم-ای پیامبر بگو آن مرگی که شما از آن می گریزید شما را ملاقات خواهد کرد - سورۀ مبارکۀ جمعه).».

 روزنامه اعتماد السلطنه شامل دو بخش است یك قسمت مربوط است به یادداشتهای 29 جمادی الاولی 1292 الی 19 محرم 1293 كه در یك مجلّد نوشته شده است و دنباله ندارد و بخش دیگر یادداشتهایی است كه در فاصله 16 ربیع الثانی 1298 تا 14 شوال 1313 {پنج روز قبل از فوت} نگاشته شده است و معلوم نیست كه آیا در فاصله سالهای 1293 تا 1298 هم روزنامه موصوف نوشته می شده یا نگارش آن ترك شده بوده است. او این یادداشتها را هر شب پس از اینكه از حضور شاه به منزل می آمد می نوشت ودر آن به شرح وقایع روزانه می پرداخت.تنها كسی كه از تحریر این خاطرات با خبر بود عیال او بود كه گاهی به علت كسالت یا خستگی شوهر محررّ روزنامه بود. یك دوره تقریباً كامل از این خاطرات به خط عیال او در كتابخانه آستان قدس  رضوی نگهداری می شود  كه ظاهراً تنها نسخه موجود  است و كتاب از روی آن و به همت آقای ایرج افشار به زیور طبع آراسته شده است. البته كتاب خالی از اشکالات چاپی وتاریخی نیست وبعضی از آنها كه توسط نویسندگان ومطلعین تذكر داده شده در ابتدای چاپهای بعدی كتاب آورده شده است.با این توضیح که همۀ تاریخهای ذکر شده هجری قمری است  بعضی از مطالب جالب كتاب  نقل  می شود:

 

پنج شنبه 11 شوال 1292:

تفصیلی در روزنامه پطر خواندم به این شرح:

بیست سال قبل شخصی از اهل فرانسه به قصد كسب و كار خانواده خود را ترك كرد و عازم آمریكا شد و در شهر سان فرانسیسكو اقامت گزید بعد از ده سال كه به سختی كار كرد  مبلغ پانزده هزار تومان {در آن موقع پول زیادی بوده است}.وجه نقد مسكوك پس انداز كرد و عزم وطن كرد، پس سوار كشتی شد و پس از پانزده روز به بندر هامبورگ رسید.اما بیماری كه از كشتی شروع شده بود او را به حدی بد حال كرد كه از همراهان خواهش كرد او را به مهمانخانه ای كه هموطنانش در آنجا سكنی دارند برسانند.او را آنجا بردند ودر اتاقی برای او بستری مهیا كردند چون بیماری شدت یافته بود كاغذ و قلمی درخواست كرد و وصیتنامه ای نوشت و در آن پس انداز را به عیال خود بخشید. از قضا خدمتكار مهمانخانه از موضوع مطلع

ادامه نوشته

معرفی کتاب


در معرفی وبلاگم گفته ام که اگر فرصت شد بعضی کتابها را معرفی خواهم کرد.نوشته ای در مورد کتاب بسیار جالب "خاطرات اعتمادالسّلطنه" از رجال دورۀ قاجار فراهم آورده ام و نکات جالب این کتاب ضخیم را یادداشت کرده ام که به زودی و ظرف همین یکی دو روز آینده آن را در همین جا تقدیم دوستان خواهم کرد.توصیه می کنم اگر فرصت مطالعۀ اصل کتاب را ندارید حتمآ نوشتۀ مرا بخوانید و با دنیای مردمانی که حدود صد سال قبل از این زندگی می کردند آشنا شوید تا ببینید تفاوت از کجا تا کجاست

حكايـت(2)


گفته اند مردي به معلمي سرخانه فرزندان بزرگي مشغول بود. روزي شنيد که بچه هاي به ستوه آمده از سخت گيري او بعد از نماز دعا مي کنند که خدايا اين ملاي ما را بکش. معلم رو برگرداند و به بچه ها گفت اگر من بميرم پدرتان معلمي ديگر خواهد گرفت کار شما چاره نمي شود، پس اگر مي خواهيد از رنج درس و مشق خلاص شويد دعا کنيد که پدرتان بميرد.پدر بچه ها هم از اتفاق پشت در بود و اين مکالمه مي شنيد گفت نه بابا جان اگر من هم بميرم بالاخره يکي شما پدرمرده ها را بزرگ خواهد کرد، او برايتان معلم مي گيرد، پس دعا کنيد الفبا بميرد تاکلآ خلاص شويد!.

دُم خروس


بالآخره دم خروسی که قسم دولتمردان را رسوا می کند پیدا شد و ادّعای آقایان که اعلام کرده بودند از هواپیمای 60 میلیون دلاری تشریفاتی استفاده نخواهند کرد مثل بقیّۀ حرفها و شعارهای آنها باطل شد.به دو لینک زیر مراجعه کنید تا صحّت گفتۀ مرا دریابید:

 

ادّعای سخنگوی دولت در مورد عدم استفاده از هواپیما

 

 

تأیید استفاده از هواپیما در سفرهای مسئولین

اجرای يك وصيت نامه


رييس دادگاه خطاب به خانمی كه همسر ثروتمندش در گذشته بود گفت:

خانم! ممكن است شوهر شما اشتباه كرده باشد ولي ما ناچاريم بر طبق وصيت آن مرحوم عمل كنيم، يعني طبق وصيت،آن مرحوم تمام ثروتش را به دانشكده پزشكی و مغزش را به شما بخشيده‌است!!!!

مشاورکیه ، مشورت چیه؟


مشاور در لغت به معنی شخصیه که مورد مشورت قرار می گیره و مشورت هم یعنی اینکه انسان در موضوعی که از اون اطّلاعی نداره از یک یا نفر یا بیشتر کسب اطّلاع کنه و بعد بهترین اقدامُ انجام بده.معنی ساده تر این حرف اینه که فرد طرف مشورت قاعدتآ باید در موضوع مورد مشورت اطّلاعات یا تخصصّ بیشتری داشته باشه.نمونۀ سادۀ مشورت به همین معنی که همۀ مردم کم و بیش اونُ تجربه کرده ان مراجعه به پزشک برای مطلّع شدن از نوع و شدّت بیماریشون و در صورت لزوم درمان اونه.امّا در ایران نوعی از مشاور و مشورت در ادارات و سازمانهای دولتی وجود داره که مثل بعضی از لغات کاملآ بر عکس معنی ظاهریشون عمل می کنه*.این مشاورای عزیز که بعضیا به شوخی به آنها "مشاول" هم می گن و بس که در کار خودشون واردن همزمان در چند جا مشغول مشورت دادن هستن  اغلب از بین مقامات اداری و سیاسی که بازنشسته شده یا عمر سیاسیشون به سر اومده انتخاب می شن و دارای دفتر و دستک متناسب با رتبۀ سابق خود هستن و هزینه های زیادی بر هزینۀ های هنگفت اداری که از درآمدهای عمومی تأمین می شه تحمیل می کنن.این "عزیزای بی جهت" معمولآ از موضوعی که باید طرف مشورت قرار گیرند اطّلاع زیادی ندارند ولی از شغل شریف! خود که بیشتر وقتا با رانتهای اطّلاعاتی ارزشمند اقتصادی همراهه سو ء استفاده های زیادی برای پیشبرد اهداف مالی و اقتصادی شخصی و  احیانآ جناحی خود میکنن و اگه در بین اونا استثنائآ افراد خبره و باسوادی هم پیدا بشن(که پیدا نمی شن چون یه مدیر بیسواد چطوری میتونه یه مشاوری رُ که از خودش با سوادتر و آگاه تره تحمّل کنه) غالبآ نظرای کارشناسیشون مورد پذیرش مدیرا قرار نمی گیره زیرا اوّلین چیزی که در مقابل نظرای خوب مشاور امین به ذهن مدیرا می رسه اینه که اگه این حرف ، راه حلّ یا پیشنهاد خوبه چرا به فکر من مدیر که به دلایل زیادی از جمله نبوغ ذاتی و تخصصّ و...مدیر شده ام!نرسیده؟اینه که اگه مشاور واقعی(کسی که هم امینه و هم در کار خودش متخصّصه) بخواد به اصول کار خودش پایبند باشه و در صورت لزوم یک یا چند بار بر خلاف نظر مدیر اظهار عقیده کنه حتمآ موقعیتش با مخاطره همراه میشه چون که اکثر مدیرا(و فکر میکنم اکثر ایرانیا) علاقۀ زیادی دارن که نظرا و تصمیماتشون حتّی اگه غلط باشه مورد تأیید اطرافیان قرار بگیره و کمتر طاقت شنیدن نظرای مخالف ولو مشفقانه را دارند.حتمآ همۀ ما دور و بر خودمون از این مشاورای بله قربان گو و همینطور خرابکاریهایی که نتیجۀ طبیعی این نوع مشورت و مشاور است را سراغ داریم یا دیدیم و شنیدیم.نظر شما چیه؟

 

*نمونۀ واضح اون مدارس غیر انتفاعیه که دقیقآ برای سوددهی تأسیس می شن

تبریک مجدّد


خُب بین عُلما اختلاف شد و فردا شد اوّل ماه مبارک رمضان.مجدّدآ حلول این ماه با برکت رُ تبریک میگم و دوباره  التماس دُعا از دوستان رُ تکرار می کنم.

 

ماه مبارک رمضان


اگه مثل سالهای قبل بین عُلما اختلافی پیش نیاد فردا اوّل ماه مبارک رمضان است این ماه عزیز و با برکت رُ به همه تبریک میگم و از همۀ اهل دل التماس دُعا دارم.مخصوصآ در شبهای پر فیض قدر.