از سفر برگشتم و در خدمت دوستان بزرگوار هستم...

.

.

.

.

سفر کردن انفرادی(که برای من در حین مأموریت اتّفاق می اُفته) هر بدی داشته باشه این خوبی رُ داره که ادمُ از این خط مستقیم خونه - کار میندازه بیرون.با اینکه از اصل این نوع سفرها به دلیل مسائل و مشکلاتی که داره گریزانم و دل خوشی از اون ندارم ولی این جنبۀ اونُ خیلی دوست دارم شاید هم خودمُ اینطوری توجیه می کنم تا سفر برام قابل تحمل بشه. من همیشه فکرمیکنم انسان(منظورم انسانهای معمولیه)امروزی در مداری معین اسیره و نمی تونه از اون قدمی بیرون بذاره و از بیرون به خودش نگاه کنه.این مدار بزرگ و کوچک داره و حتّی جزئیات مدار هر کسی ممکنه با یکی دیگه فرق داشته باشه ولی کلآ این خطّ سیر برقراره.مسافرت تنهایی به شرطی که در اثر تکرار خودش هم جزو عادت نشه این فرصتُ به آدم میده که اندکی از این مدار خارج بشه و بدونه که زندگی فقط همینی نیست که سخت باهاش درگیره و هیچ فرصت فکر کردنی هم نداره تا زندگیشُ نقد کنه و در صورت لزوم جاهایی رُ که لازمه اصلاح کنه.این نوع سفرها بر خلاف سفرهای دسته جمعی یه نوع  گریز از روزمرّگیهاییه که ظاهرآ وقتی که توی محیط اصلی زندگیمون هستیم نمی تونیم از اونا فرار کنیم.من مطمئّنم که در تنهایی اتّفاقاتی در درون آدمی می اُفته که در جمع امکان پذیر نیست. نظر شما چیه؟