داستانک - معتاد
همه چیز از یه ملاقات دوستانه شروع شد.اونجا بود که مسعود این لعنتی رُ شروع کرد.اوّلش با یه ساعت و دوساعت شروع کرد ولی الآن ساعتهای زیادی از روز و شبش پای این بساط کوفتی تلف میشه.دوستایی هم داره که گاه و بیگاه همراهیش می کنن.این عادت روی همه زندگیش اثر گذاشته.چند وقت پیش مدیرش توی شرکت بهش اُلتیماتوم داد که اگه اینجوری پیش بره ممنکه کارشُ از دست بده.زنش هم دیگه از کارای اون خسته شده.چون توی خونه هم دائمآ مشغوله و از همسر و نوزادش غافله.خودش هم نمیدونه چرا ولی به یه موجود بی اراده تبدیل شده که ناخودآگاه باید همون کارایی رُ بکنه که یه معتاد اینجوری انجام میده.تازگیا مسعود خبر امیدوار کننده ای خونده:"اخیرآ در یکی از کشورها درمانگاههایی باز شده تا اینجور معتادها را درمان کنن و ...".الآن اون منتظره که توی ایران هم از این درمانگاهها تأسیس بشه تا اون بتونه از شر این اعتیاد لعنتی راحت بشه و زندگی عادیشُ از سر بگیره.اون فعلآ به توصیه ای که توی همون خبر خونده بود عمل کرده و از دیروز تلفنشُ قطع کرده تا کم کم ترکُ شروع کنه.اگه می پرسین که تلفن چه ربطی به ترک اعتیاد داره باید بگم که مسعود به "اینترنت" معتاد شده!!!!!!!!!!
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.