قدکچیان
چند سال پيش بود.ساعت 4 يا 5 بعدازظهر تابستان.حوالي عباس آبادكنار خيابان منتظر تاكسي بودم تا به ميدان ونك بروم.مسافر كشي آمد و سوار شدم.هنوز در صندلي عقب ماشين درست جابجا نشده بودم كه صداي آشنايي را شنيدم كه با راننده در حال صحبت بود.نگاهش كردم.قدكچيان بود كه داشت به سوالات رانندهْ ذوق زده كه مثل خیلی از آدمها از ديدن هنرپيشه ای معروف به وجد آمده بود جوابهاي كوتاه و آهنگين ميداد.ميگفت كه هر روز با ماشين از خانه اش (كه احتمالآ در همان حوالي بود)به تجريش مي رود و پياده بر ميگردد و حرفهاي ديگري در مورد ساير هنر پيشه ها و ....من به مقصد رسيدم و پياده شدم ولي راننده همچنان مي پرسيد و او با حوصله حواب ميداد.دیروز شنيدم كه او هم آرام گرفته است.خدايش بيامرزد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۸۵ ساعت 21:0 توسط س.م.فاطمی
|
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.