تاکسی
منتظرم.از راه دور پیداش میشه.انتظار دارم سفید باشه با نوار نارنجی که از روی کاپوت تا صندوق عقبش کشیده شده یا نوارش فیروزه ای باشه آخه چند سالیه که تاکسیای تهرون این شکلین.ولی اون نارنجی یه دسته.معلومه از اون قدیمیاست.ولی خُب بدنَش تمیز و برّاقه.دست بلند میکنم و وقتی نزدیک میشه مسیرمُ میگم.خوشبختانه نگه میداره.هرچند "خواب نوشین بامداد رحیل" خیلیا رُ از "سَبیل"* باز داشته امّا بازم پیدا کردن تاکسی تو تهرون اونم اوّل صبح خوشبختی کمی نیست.با اینکه اوّلین مسافرم می شینم عقب.هوا گرمه و مسیر نسبتآ طولانی.حوصلۀ کمر بند ایمنی رُ که معلوم نیست بتونه واقعآ ایمنی آدمُ تأمین کنه ندارم.راه می اُفتیم.هنوز زیاد راه نرفتیم که یه مسافر دیده میشه که دست راستشُ ببخشید به شکل بیلاخ درآورده و به پشت اشاره می کنه.راننده که شُل کرده پاشُ میذاره روی پدال گاز و میره.جلوتر یه زن و مرد ایستادن که زنه ساک و کیف دستشه و مَرده یه بچّۀ دو سه ساله رُ بغل کرده.بر حسب تجربه حدس می زنم راننده تاکسیا اینجور مسافرا رُ که بار و بندیل دارن یا چاقن سوار نمی کنن و دنبال مسافرای کم درد سر و بدون کیف سامسونت می گردن ولی راننده سرعتشُ کم میکنه.مَرده مقصدشُ میگه.با مقصد ما یکیه.میشینن عقب پیش من و در حال جابجا شدنن که ماشین راه می اُفته.بچّه هنوز تو بغل باباش خوابه.یه مقدار جلوتر یه مرد جوون که معلوم نیست چرا موبایل دستشه و مثلآ تو جیبش نیست با زبون بین المللی اشاره دست دیگشُ به شکل دایره تو هوا می چرخونه.منظورش همون میدونیه که مقصد همۀ ماست. راننده شُل میکنه و جلوی مسافر نگه میداره.مرد جوون اسم میدونُُ به زبون میاره و سوار میشه.بر حسب عادت میخواد کمربند ایمنی رُ ببنده که راننده میگه کمربند خرابه و بعد اشاره به کمر بند ایمنی خودش میکنه که فقط روی پیرهن راننده افتاده و انتهاش وله و به جایی بند نیست.از پارسال هم که به حساب مردم یه نفر بیشتر نمی تونه روی صندلی جلو بشینه و کرایۀ اون مسافر پنجمیه روی 4 تای دیگه سرشکن شده بنابر این تعداد مسافرا تکمیله.راننده دنده رُ چاق می کنه و دیگه هر کی رُ که گوشۀ خیابون ایستاده به شکل اسکناس نمی بینه و بوق بنزی ماشینُ براش به صدا در نمیاره.یه مقدار جلوتر می پیچه تو بزرگراه.حالا سرعت ماشین بیشتر شده.رادیو ماشین روشنه و موزیک پخش میشه.انگار رادیو پیامه.مدّتی بعد گوینده به مردم توصیه میکنه که ورزش کنن، خوش اخلاق باشن ، به همه سلام بدن ، حتمآ صبحونه بخورن و بعد از خونه بیان بیرون و هی نصیحت پشت نصیحته که نویسندۀ دانای رادیو اونا رُ برای مردمی که همشونُ نادون فرض کرده نوشته و گوینده داره مو به مو می خونه.بعد از سخنرانی گوینده تیزر تبلیغاتی لبنیّات.....پخش میشه که البتّه با تأکید گوینده به خوردن صبحانه هیچ ارتباطی نداره!.انگار گوش راننده هم مثل بقیّه از این حرفا پُره چون می زنه روی پخش ماشین.صدای ترانه تو ماشین می پیچه : "پارسال بهار دست جمعی .......". بچّه که از خواب بیدار شُده و داره اینور اونورُ نگاه می کنه توجّهش به صدا جلب میشه و دست می زنه و به نشونۀ رقص خودشُ تکون میده.علاقه ای به شنیدن اینجور ترانه ها ندارم.میرم تو نخ ماشین.پیکانه.مدلش بالا نیست ولی سرپاست.عروسکای بزرگ و کوچیک از همه جاش آویزونن.عروسک یه دلقک هم با یه سری زلم زومبای دیگه از آینۀ وسط ماشین آویزونه.عروسک شکل خنده داری داره و با راه رفتن ماشین حرکاتی میکنه که برای بچّه جالبه.روکش صندلیا تمیزن.شیشه هاش هم ایضآ. معمولآ رانندۀ اینجور ماشینا مواقعی که به هر دلیلی یه جا وای میستن یه لُنگ مرطوب دستشونه و هی بدنۀ ماشینُ می سابن و شیشه هاشُ تمیز می کنن.صندلی راننده و سرنشین که یه تکّه است به یه لولۀ آب تکیه داده که از دو طرف به بدنۀ ماشین محکم شده.لوله با دقّت به رنگ مشکی در اومده.تسبیح قرمز رنگی به دستۀ راهنما آویزون شده.یه خرس هم پشت شیشۀ عقب بالش گذاشته و خوابیده.کنجکاو شدم ببینم سرعت ماشین چقدره.سرک میکشم.ولی عقربۀ کیلومتر روی صفره وکار نمیکنه.روی داشبورد پُره از دگمه های فلزّی که پرچم کشورای مختلف روشون حکّ شده.پرچم انگلیس و یکی دو کشور دیگه که معروفن قابل تشخیصه ولی احتمالآ خود راننده هم نمی دونه بقیّۀ پرچما مال کدوم کشورن.یه حصیر نازک از شیشۀ در سمت راننده آویزونه.لابدّ راننده رُ از آفتاب حفظ می کنه.یه پنکۀ کوچولو هم که البتّه خاموشه پشت سر راننده به بدنۀ ماشین وصله.روبروی راننده یه مجسّمۀ سگه که سرش متحرکّه و تکون میخوره.بچّه که چشمش به اون افتاده می خنده.روکش درا نایلون آبی رنگی داره.زیرش پرُ از عکسه.خواننده ها و ورزشکارای قدیمی.بعضیاشونُ می شناسم.ماشینای شخصی مسافرکش که از این زلم زومباها دارن زیاد دیدم ولی تاکسی اینجوری با این همه وسایل تزیینی نوبره.صدای بوق شدیدی منُ از اون حال و هوا خارج می کنه.صدای بوق یه کامیونه.یادم می اُفته که رفت و آمد کامیونا توی این ساعت از روز ممنوعه ولی خب دیگه.صدای زنگ موبایل جوونه در میاد.اون مشغول حرف زدن با موبایل میشه و معلوم نیست این موقع صبح داره با کی معامله ای انجام میده.صداش با صدای ترانه که همچنان ادامه داره قاطی شده و خوب به گوش نمی رسه ولی صحبت از مبالغ کلانه.راست و دروغشُ من نمی دونم.زیاد به مقصد نمونده ولی بزرگراه داره کم کم شلوغ میشه.از دور چراغ قرمز دیده میشه.سرعت ماشین کمتر و کمتر میشه و آروم می ایسته.پسر جوونه که مکالمه اش تموم شده از توی کیفش یه اسکناس پونصدی برمی داره و میذاره رو داشبورد.انگار منتظر بقیۀ پولشه ولی چیزی نمی گه.کنتور چراغ قرمز ایستاده و کارنمیکنه.چهار راه بزرگ و شلوغه.جوونه بلاتکلیفه و نمی دونه پیاده شه یا صبر کنه چراغ سبز شه.از راننده می پرسه.راننده میگه:لا مصّب چراغ نیست که ده دقیقه طول داره.جوون پیاده میشه.هنوز درُ نبسته چراغ سبز میشه.شهر شلوغ شده و مسافر زیاده.اونور چهارراه مسافرا به سمت تاکسی هجوم میارن ولی بخت با یه مرد همراهه که زود میپرّه بالا.علّت رد کردن مسافر جوون توسّط راننده معلوم میشه.کم کم به مقصد نزدیک میشیم.از بزرگراه خارج شدیم.تو یه خیابون هستیم.میریم تو یه فرعی.ته اون راننده ماشینُ نگه می داره و ترمز دستی رُ میکشه یعنی آخرشه.مردی که پیش من نشسته یه پونصدی و دو تا دویستی در میاره و به راننده میده.راننده بدون اینکه به مرد نگاه کنه میگه صدتومن دیگه.توضیح مرد که کرایۀ این مقصد همینه و این مسیر هر روزۀ ماست راننده تاکسی رُ قانع نمیکنه.ناخود آگاه به تاکسیمتر نگاه می کنم.فقط ساعت 07:30 رُ نشون میده که هی روی صفحه رژه میره.زن یه صدتومنی از تو کیفش در میاره و میده به راننده و غائله رُ ختم میکنه.جای بحثی برای من نمونده.پونصد تومن میدم و پیاده میشم.چشمم می اُفته به لاستیکای ماشین.دور سفیدن.روی شیشۀ عقب ماشین نوشته شده: "منم حساس"با یه عالمه علامت تعّجب اینجوری : "منم حساس!!!!!"و طرف دیگه :" 2 در 2 میشه 5 - کی به کیه".
*سعدی: خواب نوشین بامداد رحیل باز دارد پیاده را ز سَبیل
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.