شد، پس نیمه شبی خورجین حاوی پول را برداشت و با كشتی كه به سمت آمریكا می رفت به آنجا فرار كرد. چند روزی گذشت و مریض بهبود یافت لیكن پول خود را نیافت پس از توقف چند روزه وصحت كامل مراجعت به فرانسه را بی فایده دید لذا سی تومان از صاحب مهمانخانه قرض كرد و در كشتی نشست و دوباره به آمریكا رفت تا دوباره كار كند و پس انداز مجددی فراهم آورد. از آن طرف شخص سارق كه به محض ورود به آمریكا در شهر نیویورك در صدد یافتن محل اقامتی جهت خود بود به مرض سكته  در گذشت و طبق قانون دولت تمام ماترك او را ضبط نموده و از روی وصیت نامه صاحب{اصلی} مال آن را به سفارت فرانسه تحویل داد، سفارت فرانسه هم تمام آن وجه را به همسر صاحب پس انداز رساند.آن زن بعد از چندی سوگواری خود را بیوه تصور نمود و ازدواج كرد.مرد فرانسوی دوباره پنج سال به كاركردن پرداخت و در این مدت هیچ نامه ای به خانواده خود ننوشت تا مجدداً پولی فراهم آورد و به وطن مراجعت كرد لیكن پس از جستجو و یافتن خانه با شوهر دوم زن خود مواجه شد. لذا به دادگستری فرانسه مراجعه كرد . اما دادگستری فعلاً راهی برای حل این مشكل پیدا نكرده است تا حكم كند كه بالاخره زن همسرواقعی كدام مرد است؟. 

 

جمعه 12 رجب سال 1298:

شخصی {ذكر نامش ضرورتی ندارد}خیلی شراب می خورد. پدرش هر چه خواست اورا مانع شود، نشد تا اینكه بدون مقدمه و خودبخود آن را ترك كرد ولی مدتها از گفتن دلیل آن خودداری میكرد تا بالاخره گفت شبی كه شراب زیاد خورده بودم و مست بودم،سرا پای شاگرد آشپز خود را كه كاكا سیاه بود به ماست آغشته كردم و با زبان لیسیدم! صبح که متوجه شدم فی الفور شُرب خمر را ترك كردم.

 

دوشنبه 30 جمادی الاولی 1300:

...حالا وقت آن است كه مختصری از حالات ملیجك بنویسم. او موسوم به محمد است. می‌گویند برادر زبیده  ملقب به امین اقدس{زن ناصرالدین شاه}و از رعایای گروس است، اما میرزا عیسی خان گروسی می‌گفت برادرش نیست بلكه نسبت دوری با هم دارند.مولد ایشان در قریه حلوایی حوالی بیجار مركز گروس است. پدر میرزا محمد چوپان بود.بواسطه نسبت با زبیده خانم كه حالا امین اقدس است او را با لباس كهنه و پاره و گیوه و كلاه نمدی از گروس به اندرون شاه آوردند. كم كم غلام بچه شد. چون اكراد گنجشك را ملیج می‌گویندو این جوان هم در حضور شاه همین را گفته بود لذا به ملیجك موسوم شد. بعد از چند سال فراش خلوت شد. بسیار بی‌شأن بود و گاهی در حالت جنون دیده می‌شد. چون حرفهایی غیر قابل قبول می‌زد مدتها مورد تمسخر عملۀ خلوت بود. وظیفه او این بود كه در مبال برای شاه آفتابه  بگذارد، لذا خود شاه و سایرین او را «امین ضرطه» ملقب كرده بودند. خواهرش هم با او بد بود. سید ابوالقاسم كاشانی الاصل بزاز سابق كه مدتی نظارت امین اقدس را داشت موجب ترقی او شد. از او مواظبت كرد و بعضی آداب معاش و معاشرت را به او یاد داد تا سفر فرنگ دوم شاه شروع شد. ملیجك از من خواست كه وسایل آمدن او را به فرنگ فراهم آورم. من هم به زحمت زیاد شاه را راضی كردم. بیچاره در این سفر زحمات زیادی كشیددر حالیكه همراهان غالباً در تفرج و عیش بودند او از اطاق شاه حركت نكرد. در مراجعت از فرنگ تفنگ مخصوص شاه را به او دادند كه در شكار گاهها همراه باشد و ابتدای ترقی او همین امر شد. پسری از او به وجود آمد كه او را غلامعلی خان نام نهادند. روزی شاه در اندرون او را  دید و از او خوشش آمد لذا طبق دستور شاه او را غالباً به اندرون می‌آوردند. كم كم كه این طفل زبان گشود بیشتر طرف میل شاه واقع شد طوریكه حالا غالب اوقاتش صرف این طفل است. اما تركیب ظاهری ملیجك اول{ پسرش به ملیجك دوم موسوم بوده است} از این قرار است :

حالا باید بیست و پنج سال داشته باشد. تمام قد و قامتش زیاده از یك ذرع نیست، صورت بسیاز زشت و پیشانی بسیار سبزه، ابروی سیاه از هم گشوده، دهان بی اندازه گشاد، كله از تناسب بزرگتر، چند سالك در صورت و دماغ چون برج از مشخصات اوست.کثافت لباس و بدن او به حدی است كه خصوصاً در تابستان كسی از شدت بوی بد آن نمی‌تواند از نزدیك اوعبور كند. هر چقدر پاشنه كفش را بلندتر و كلاه را درازتر می‌كند همان كوتاه قد ناقص اندام است. خُلفاً آدم بدی نیست.خط و سواد جزئی تحصیل كرده است. والسلام.

 

سه شنبه 5 ربیع الثانی1300:

.... از اتفاقات اینكه شب  دوشنبه گذشته میرزا محمد علی طبیب را برای معاینه مریضی كه قولنج كرده بود برده بودند. طبیب به كسان مریض گفته بود كه مرا بیخود آورده اید.این مریض دو ساعت دیگر تمام می‌كند و امیدی به خوب شدن اونیست. اطرافیان مریض بنای گریه و ناله را گذاشته بودند و طبیب برخاسته بود كه به خانه مراجعت نماید در اثر سكته افتاده  و فوراً مرده بود. لذا از خانه مریض طبیب مرده را به خانه‌‌اش بردند و مریض هم شفا یافت و هم اكنون زنده است. این از عجایب است كه باید عبرت بگیریم و همیشه مرگ را به یاد داشته باشیم.

 

شنبه 24 ذی الحجه 1300:

... من و محقق می خواستیم در كالسكه عملۀ خلوت بنشینیم. كالسكه چی كه می خواست در را باز كند متوجه شد كه پیرمردی از اهل لواسان كه برای شاه ماهی آورده بود پشت كالسكه نشسته است، با كمال تغیّر با شلاقی كه در دست داشت چند ضربه به این پیرمرد زد كه دل همه سوخت. محقق چند دانه شاهی سفید به مضروب داد، به قصر فیروزه رفتیم. عصركه شاه به شكار رفته بودمن قصدمراجعت داشتم لذا  تنها در كالسكه نشسته بودم و به منزل می آمدم، تقریباً پانصد قدم كه از قصر فیروزه دور شدیم اسب كالسكه چی بی جهت و بی سبب زمین خورد . چون كالسكه چهار اسبه بودو این اسبی كه كالسكه چی سوار بود در ردیف دوم بود اسبهای جلو حركت كردند و چند قدم اسب افتاده و كالسكه چی را با خود بردند كالسكه چی اولی اسب را نگاه داشت. این بیچاره را از زیر اسب نیمه جان بیرون آوردیم پایش از زانو شكسته بود. اتفاقاً همان پیرمرد پیاده از عقب رسید و نگاهی به حالت كالسكه چی نمود و خنده ای كرد. گویا می خواست بگوید تو سواره به منزل نرسیدی و من پیاده سالم به منزل رسیدم.

 

 

یكشنبه 8 ربیع الثانی 1303:

میرزا محمد ملیجك اول ادعا كرده بود شخصی است دعایی دارد گلوله بند، هر كسی آن دعا را با خود داشته باشد گلوله به او كارگر نیست. قرار شد آن دعا را به گردن مرغی ببندند و هدف تیر نمایند تا تجربه حاصل شود. شخص دعا نویس را كه محمد شفیع ولد اسمعیل میرزا ابن فتحعلی شاه و معمّم و درویش مسلك ریش سفیدی است آوردند .كهنه بسته ای (حاوی دعا) را  بگردن مرغ بیچاره بست و شخضی از فاصله سی قدمی تیری به سمت مرغ شلیك كرد. شلیك تیر همان و مردن مرغ همان.شاهزاده دعا نویس خفیف شد.ملیجك سرخ شد. شاه محض تسلی او را دلداری می داد. ده تومان به شاهزاده انعام مرحمت شد......

 

سه شنبه 5 شعبان 1305:

.....ظلّ السلطان كه از حكومت اصفهان عزل شده‌است وضو گرفت و نماز خواند. این شعر به خاطرم آمد :

                       عاملان در زمان معزولی          همه شبلی و بایزید شوند

جور غریبی ادرار فرمودند.{به کار بردن فعل مودبانه برای ادرار کردن کسی ولو اینکه شاهزاده باشدموجب تعجب است} پیشخدمتی گلدان دردست داشت. شاهزاده دکمه شلوار را در حضور من باز کردند.پیشخدمت باشی که به ابراهیم خان موسوم است احلیل شاهزاده را گرفته در گلدان نهادند. شاهزاده ادرار کردند. همان پیشخدمت باشی آب ریخت ،طهارت گرفت.من خیلی تعجب کردم زیرا سالهاست که در آستان شاه هستم و هرگز از این اعمال ندیده ام.

 

 

جمعه 14 جمادی‌الثانی 1306:

.... امروز خبر فوت رحیم كن كن را به شاه دادند. اصلیت این شخص تبریزی و شغل او كن كنی بود یعنی به پاك كردن مبال می‌پرداخت.از الواط نامی آذربایجان بود. وقتی كه محمد شاه برای سلطنت از تبریز به تهران می‌آمد این شخص كه چند قتلی هم از او سر زده بود خود را به عنوان فراشخانه سلطنت به تهران رساند. اوایل سلطنت این شاه {ناصرالدین شاه} كه پدر من {حاجی علی‌خان حاجب الدوله} رییس فراشخانه بود شرارتی كرد كه یك گوش او را بریدند. چند زخم قمه و كارد هم در صورت و بدن او بود. در یك مأموریت دولتی مقداری مال {نامشروع} جمع كرد سپس بعد از عزل میرزا آقاخان{نوری} ودر جریان مصادره اموال طایفه نوری بر مال خود افزود بطوریكه سرمایه او به ده هزار تومان رسید.بعد كه فقر و پریشانی اهل دربار و سفرهای پی‌در پی شاه ملتزمین را ناچار به استقراض از این شخص كرد تومانی یك قران مرابحه(ربا) می‌داد. چنانچه خودم در سفر كربلا هزار تومان از او قرض كردم و دو هزار وهشتصد تومان پس دادم. با این همه ثروت بسیار خسیس بود طوری كه در خانه‌اش نوكر نداشت و در سفرها مثل نوكر دون پایه بر شتر سوار می‌شد. اگر چه حالا می‌گویند زمانی كه زین خانۀ محمد شاه را دزدیدند وسی هزار تومان جواهر بردند یكی از سارقین همین رحیم كن كنی بوده است اما این حرف مجعول و واهی وبهانه‌ای برای تصرف اموال اوست. خلاصه گفته معروف «آن مظلمه برد دیگری زر» درباره این شخص صادق است.

 

چهارشنبه 7 جمادی‌الاولی سنه 1309:

....طوری مسئله تنباكو {بعد از تحریم تنباكو توسط میرزای شیرازی} مهم است كه حتی در اندرون شاه هم به هیچ وجه قلیان نمی‌كشند. شنیدم شاه به زنهای خودش گفته بود چه كسی قلیان راحرام كرده‌است؟ شما بكشید، اینها چه حرفی است. یكی از خانمهای آبرومند عرض كرده بود همان كس كه ما را به شما حلال كرده، همان كس قلیان را تا وقتی كه تحت مدیریت دشمن است به ما حرام كرده است. شاه گفته بود من میكشم، شما هم بكشید. یكی از زنهای دیگر گفته بود شما دو خواهر را همزمان به همسری گرفتید {این كار در مذهب شیعه حرام است} تكلیف مردم كه تقلید از شما نیست. خلاصه به غیر از شاه و امین اقدس و امین‌السلطان كسی قلیان نمی‌كشد.

 

جمعه 9 جمادی الاولی سنه 1309:

....صبح امین الدوله به دیدن من آمد.می‌گفت منع تنباكو به قدری جدی است كه سه چهار روز قبل كه بنا و عمله در خانه مشغول كار بودند برای عیال من قلیان آوردند آنها دست از كار كشیدند و عزم رفتن كردند. گفتم چرا می‌روید؟ بنا جواب داد ما در خانه‌ای كه با این وضوح بی‌دین باشند كار نمی‌كنیم.

 

پنجشنبه 10 محرم 1310 قمری (در سفر آشتیان):

چون عاشورا بود صبح فرستادم دو نفر روضه خوان از آشتیان آوردند دكر مصیبت مختصری در چادر انجام شد. شنیدم كه در آشتیان پیرمردی است موسوم به ملا محمد كه صد و بیست سال دارد. به خانه او رفتم. پسرش میرزا اسمعیل كه از همه فرزندانش كوچكتر است و بیشتر از پنجاه سال دارد، ما را پذیرفت و پدرش را به زحمت پیش ما آورد. پیرمرد نابینا و كر است اما بنیه خوبی دارد و مشاعرش عیب نكرده‌است.از او پندی خواستم گفت:

«از معاندین غافل مشو، همیشه به مخالفین دین لعنت كن، در عبادت كوتاهی نكن، دست ازدامان محمد (ص) و آل محمد(ص) برندار ، خدا را بشناس ‌‌و یكتا بدان و ملاحظه كن كه دنیا چطور می‌گذرد».سپس این شعر را برای من خواند:

               دنیا نیرزد آنكه پریشان كنی دلی                زنهار بد مكن كه نكرده‌است عاقلی

خلاصه خودش می‌گفت كه یكصد و بیست سال و دو ماه دارد.دیدن این اشخاص خالی از فایده نیست زیرا همین شخص چندین وبا و طاعون و غیره دیده ولی چون خدا نخواسته بمیرد زنده است. پس نباید از بلا ترسید بلكه باید به خدا توكل كرد.

 

پنجشنبه 4 صفر 1311:

دیشب كه كنار رودخانه (جاجرود) خوابیده بودیم همسایه غریبی داشتیم. حاجی میرزا علی رییس  اجزای دیوانخانه سال گذشته در همین ماه كه وبا شدت داشت با یکی از اقوامش فرار كرده بود كه به دماوند برود. می‌گویند به اینجا كه رسیده بود وبا گرفته بود، همراهش (پسرش یا نوكرش) فرار كرده بود و این بیچاره تنها مانده بعد از چهار، پنج ساعت مرده بود. بی غسل و كفن با همان لباس او را دفن كرده بودند. حالا یك سال از مردن او گذشته است و هیچكس سر این قبر نیامده كه اقلاً كاهگلی روی قبرش بمالد.این است كه انسان در این دنیا نباید به هیچكس و هیچ چیز امیدوار باشد.

 

 

 

 

پنجشنبه 18 ذی‌القعده 1311:

...از اتفاقات عجیب اینكه حكیم ایوب پسر نور محمود یهودی كه طبّ در خانواده آنها ارثی است {مخصوصاً این حكیم كه پنج شش سال هم در فرنگ تحصیل كرده بود} ندانسته به جای گنه گنه {داروی مداویا مالاریا} سم الفار {مرگ موش} خورده ومرده‌است. «چون قضا آید حكیم ابله شود.».

 

20 ربیع الثانی 1312:

...سلیم سیاه كه نزد مهدعلیا مرحوم از عزیزالسلطان (ملیجك دوم) معززتر بود و تمام ایران به او تملق می‌كردند و یكی از منتسبین سلطنت را به ازدواج او در آورده بودند و دو هزار تومان و شاید بیشتر خرج عروسی او شده بود روزی كه موكب شاه در سلطنت آباد بود به حضور رسید. تمام پوشش او منحصر به یك شولا بود.

                      نه در سر كلاه و نه در پای كفش     نمایان ز پس خایه های بنفش

در سلك گدایان و دراویش درآمده‌است .شاه حكم كرد كه ماهی پنج تومان به او بدهند .این است كه اشخاصی كه پسر بخت هستند نه اولاد هنر وقتی كه حامی آنها به هر دلیلی حذف می‌شود دچار بدبختی شده و به این وضع می‌افتند.