حكايـت(2)
گفته اند مردي به معلمي سرخانه فرزندان بزرگي مشغول بود. روزي شنيد که بچه هاي به ستوه آمده از سخت گيري او بعد از نماز دعا مي کنند که خدايا اين ملاي ما را بکش. معلم رو برگرداند و به بچه ها گفت اگر من بميرم پدرتان معلمي ديگر خواهد گرفت کار شما چاره نمي شود، پس اگر مي خواهيد از رنج درس و مشق خلاص شويد دعا کنيد که پدرتان بميرد.پدر بچه ها هم از اتفاق پشت در بود و اين مکالمه مي شنيد گفت نه بابا جان اگر من هم بميرم بالاخره يکي شما پدرمرده ها را بزرگ خواهد کرد، او برايتان معلم مي گيرد، پس دعا کنيد الفبا بميرد تاکلآ خلاص شويد!.
+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۳۸۵ ساعت 0:5 توسط س.م.فاطمی
|
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.