شعری از مرحوم سهراب سپهری(از کتاب هشت بهشت)
بايد امشب بروم.
من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم،
حرفي از جنس زمان نشنيدم..
هيچ کس زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت..
بايد امشب بروم.
بايد امشب چمداني را که
به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
که درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعتِ بي واژه که همواره مرا مي خواند.
يک نفر باز صدا زد: سهراب!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۸۵ ساعت 22:55 توسط س.م.فاطمی
|
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.