داستانک(ماهی)
آخرین شبی بود که ماهیقرمزهای سفرۀ هفتسین مهمونش بودن.قرار بود فردا اونها را توی دریاچۀ پارک محلهشون بندازه...خواست آب تنگ رُ عوض کنه امّا به جای اینکه اوّل آبُ باز کنه دستشُ گذاشت روی تنگُ و اونُ برگردوند توی ظرفشویی.آب تنگ که کم میشد ماهیها تکون میخوردن و اون به ماهی بدون آب فکر میکرد و بدنش مورمور میشد.آب تنگ داشت به آخر رسید.حالا ماهیها داشتن کف دست اونُ قلقلک میدادن...شیر آبُ باز کرد.یه ذرّه آب اومد و بعد صدای فِسفِس و ..آب قطع بود...شوکه شده بود و نمیدونست چکارکنه.به ماهیها نگاه کرد کمکم داشتن از حرکت میافتادن...راه حلّي مثل برق از ذهنش گذشت...لحظهای بعد ماهیها زیر آب سردی که روی سرشون میریخت بالا و پایین میپریدن.آب سرد پارچ توی یخچال زیاد نبود ولی اینقدری بود که دو تا ماهی کوچولو را زنده نگهداره تا آب بیاد!.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین ۱۳۸۶ ساعت 23:1 توسط س.م.فاطمی
|
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.