آخرین شبی بود که ماهی­­قرمزهای سفرۀ هفت­سین مهمونش بودن.قرار بود فردا اونها را توی دریاچۀ پارک محله­شون بندازه...خواست آب تنگ رُ عوض کنه امّا به جای اینکه اوّل آبُ باز کنه دستشُ گذاشت روی تنگُ و اونُ برگردوند توی ظرفشویی.آب تنگ که کم می­شد ماهی­ها تکون می­خوردن و اون به ماهی بدون آب فکر میکرد و بدنش مور­مور می­شد.آب تنگ داشت به آخر رسید.حالا ماهی­ها داشتن کف دست اونُ قلقلک می­دادن...شیر آبُ باز کرد.یه ذرّه آب اومد و بعد صدای فِس­فِس و ..آب قطع بود...شوکه شده بود و نمی­دونست چکارکنه.به ماهی­ها نگاه کرد کم­کم داشتن از حرکت می­افتادن...راه حلّي مثل برق از ذهنش گذشت...لحظه­ای بعد ماهی­ها زیر آب سردی که روی سرشون می­ریخت بالا و پایین می­پریدن.آب سرد پارچ توی یخچال زیاد نبود ولی اینقدری بود که دو تا ماهی کوچولو را زنده نگهداره تا آب بیاد!.