در بلوار کشاورز هستم.دنبال کار بانکی.خیابان خلوت است و این طبیعی است چون در وسط روز 14 فرودین هنوز کارها درست و حسابی شروع نشده است.ناگهان صدای موسیقی توجهم را جلب می­کند.كمي جلوتر پیرمردی ویولونش را به دست چپش تکیه داده و با دست راست آرشه را با مهارت به روی سیمهای ساز می­کشد.هر چند صدا با آرشه هماهنگ است امّا چندان بلند است که مرا به شک می­اندازد چون می­دانم که ویولون صدای بسیار پایینی دارد.به راهم ادامه مي­دهم و آهسته از كنار پيرمرد مي­گذرم و با کنجکاوی نگاهش می­کنم.ناگهان چشمم به میکروفون كوچكي مي­افتد كه به ساز وصل است و ساک کوچک کهنه­ای که بر دوش پیرمرد آویزان است تمام ماجرا برایم برملا می­شود.تکنولوژی اینجا هم به کمک آمده است.یک ارکست یک نفره با صدایی آنچنان بلند و با کیفیت که بتواند گوش همۀ عابران و حتی سرنشینان ماشینهای عبوری را که با رسیدن به تقاطع خیابان فلسطین سرعتشان را کم کرده­اند نوازش دهد و همزمان درآمدی را برای پیرمرد را فراهم سازد، این را از اسکناسهایی فهمیدم که مردم در جیب کت پیرمرد میگذاشتند تا مزاحم نواختنش نشوند.