داستانک(دعوا)
دل پرُی ازش داشت.منتظر یه فرصت مناسب بود تا دقّدلیشُ سر اون خالی کنه.اون روز تنها گیرش آورد.روبروش ایستاد و شروع کرد.هر چی از دهنش در اومد بهش گفت.از کارهایی که مربوط به خیلی وقت قبلها بود تا رسید به اونهایی که همین دیروز و پریروز اتفاق افتاده بود، از بی وفاییها و نامردیها که در حقش انجام داده بود و...طرف مقابل هم البته ساکت نبود و تند و تند جواب میداد.مدتی به همین منوال گذشت اما مرد احساس کرد هنوز خالی نشده.در یک لحظه تصمیم خطرناکی گرفت و گلدان کنار دست راستَشُ برداشت.اما انگار مرد روبرویی هم همین تصمیمُ گرفته بود اونهم گلدان کنار دست چپشُ برداشت.دو مرد در یک لحظه گلدانها را به سمت هم پرت کردند.صدای مهیبی آمد.آینۀ قدّی شکست و فرو ریخت...مرد دیوانه بود!
+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 22:24 توسط س.م.فاطمی
|
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.