شب پاییزی تازه شروع شده بود.چراغ قرمز میدان توحید.مرد پشت فرمان ماشینش بود.هوا سرد و شیشه ها بالا بود.مرد به فکر فرو رفته بود.صدای تلنگری به شیشه اورا به خود آورد.پیرزن کولی دود زده ای با چند دسته گل آنجا ایستاده بود.بی حوصله شیشه را داد پایین.زن با لهجۀ خاصّی گفت :"یه دسته گل برای یارت بخر".مرد زود جواب داد:"با یارم قهرم".پیرزن ول کن نبود: "خُب دسته گل برای همین وقتهاست دیگه،یکی بخر و برو باهاش آ...".مرد نخواست بقیّۀ حرف زن را بشنود.شیشه را داد بالا.زن رفت.چراغ طولانی بود و ماشینها همچنان ایستاده بودند.مرد دوباره در فکر فرو رفت.کنتور چراغ داشت به آخر میرسید:"20،19،....".مرد بوق زد و پیرزن را صداکرد.چراغ سبز شدو ماشینها راه افتادند.ماشین از چراغ سبز رد شد.بوی گل مریم توی ماشین پر شده بود.