طلعت
تو خونه هاي مردم كار مي كنه.كارش همينه.چند روز پیش قرار بود بيادخونۀ ما امّا تلفن زد و گفت باید شوهرش را به بیمارستان ببره و نمیتونه بیاد.دورادور می شناسمش.سن زیادی نداره تا همين چند سال پیش دختر سالم و بی عیب و نقصی بوده که در يكي از روستاهاي اطراف زنجان زندگي مي كرده.تنها جرمش این بوده که در ده به دنیا اومده بوده و پدرش کشاورز بوده.در دهات اینجوری دختری که بیست و پنجُ و شايد هم كمترُ رد کنه ترشیده حساب میشه و دیگه کسی سراغشُ نمی گیره وبا این حساب طلعت ترشیده بوده.یه روزی ازروزها خانواده ای گذرشون به اون روستا می افته و زنی از آن خانواده طلعت رُ برای برادرش خواستگاری میکنه.خواستگاری از یه دختر بی سواد روستایی برای پسری شهرنشین ولو اینکه در یه خانۀ معمولی در اطراف تهران زندگی کنه آنقدر غریب بوده که طلعت و خانواده اش شک کنن امّا چند روز بعد که پدر خواستگار شهرنشین اصل مطلب را میگه مشکل حل میشه :"دختر جان من نمیخوام تو را گول بزنم.پسر من کمی عقب افتاده است ولی می تونه کار کنه و تو اگر بخوای با اون عروسی کنی باید همیشه با ما زندگی کنی.من طبقه ای از خونمُ به شما میدم".طلعت و خانواده اش با سبک سنگین کردن شرایط قبول میکنن و طلعت میاد به شهر.کریم عقب افتادۀ ذهنی بوده ولی نه اونقدر که نتونه کار کنه.چند سالی به همین منوال میگذره و دوتا دختر زیبا به این خانوادۀ دو نفره اضافه میشه.یه روز کریم از داربست سقوط می کنه.مشکل جسمی هم بر مشکلات ذهنی کریم اضافه میشه و اونُ خونه نشین می کنه.طلعت به حرمت همون "بله ای" که روز اوّل گفته بوده آستین همّت رُ بالا می زنه ولی خب توی این شهر شلوغ و بی در و پیکر از یه زن جوون بی سواد روستایی چه کاری جز کار کردن در خانۀ این و آن بر میاد؟طلعت الآن سالهاست از این خونه به خونه میره و تأمین معاش و معالجۀ شوهر مریض و بقیّۀ مسؤلیتهای یه خانوادۀ چهار نفره رُ یکجا پذیرفته.هر چند صداقت روستایی و پاكي ذاتيش به مرور زمان اعتماد خیلی از خانواده ها رُ جلب كرده و الآن قرار گذاشتن با اون برای یه روز خاصّ کار آسونی نیست ولي نمیدونم هدفش چیه شاید فداکاری منحصر به فردی که از هر کسی بر نمیاد یا عشق مقدسّی که فقط برای اون معنی داره یا اجبار به ادامۀ این حال و روزی که اسمش زندگیه و شاید هم برای اینکه بچّه هاش به طلعتهای دیگه ای تبدیل نشن و شایدهای دیگری که ما از آنها بی خبریم.هر موقع اونُ با دخترها و زنهای هم سن و سالش که تنها امتيازشون اينه كه در يه جاي خوب كه ده نبوده به دنيا اومدن و صبح تا شب خیابونهای لوکس تهرونُ متر میکنن و فقط قیمت گوشی موبایلشون به اندازۀ درآمد دو ماهۀ طلعته مقایسه میکنم "عدالت اجتماعی" که این روزها خیلی توی شعارها مطرح میشه بیشتر به نظرم مسخره و ابزاری میاد.اينجور مواقع ميخوام برم بالاي يه بلندي بايستم و با تمام نيرويي كه دارم داد بزنم:"آي حكومت كننده ها اگه نمي تونين كاري براي مردم انجام بدين پس حداقل اينقدر شعار ندين و دروغ نگين".
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.