دوبیتی
در محلّۀ قدیمی زندگیم،همونجایی که کودکیهام رُ توش گذروندم کاری داشتم و به آنجا رفتم.به خانه که برمیگشتمم نا خودآگاه این دوبیتی که از یادگاران دوران کودکی و بلکه نوجوانی منه دوباره برام زنده شد.شاعرش رُ نمی شناسم شاید بابا طاهر باشه یا فایز دشستانی و شاید هم هیچکدام.به هر حال زمزمۀ اون خاطراتی را برام یادآوری کرد که غم و شادی رُ با هم همراه داشت :
مرا تن زورق است و ناخدا دل
در این زورق بود فرمانروا دل
رساند تا به ساحل یا کند غرق
نمی دانم برد من را کجا دل
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۸۵ ساعت 17:44 توسط س.م.فاطمی
|
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.