در محلّۀ قدیمی زندگیم،همونجایی که کودکیهام رُ توش گذروندم کاری داشتم و به آنجا رفتم.به خانه که برمیگشتمم نا خودآگاه این دوبیتی که از یادگاران دوران کودکی و بلکه نوجوانی منه دوباره برام زنده شد.شاعرش رُ نمی شناسم شاید بابا طاهر باشه یا فایز دشستانی و شاید هم هیچکدام.به هر حال زمزمۀ اون خاطراتی را برام یادآوری کرد که غم و شادی رُ با هم همراه داشت :

مرا تن زورق است و ناخدا دل   

در این زورق بود فرمانروا دل

رساند تا به ساحل یا کند غرق

نمی دانم برد من را کجا دل