خاطره
دختر من عادت کرده به آدمای بی خیال و سر به هوا میگه "خوشحال".خوب که فکر میکنم می بینم این صفت برای اینجور آدمها چندان بی مسمّاهم نیست.چند روز پیش که رفته بودیم بیرون یه پسر چاق10 ،12 ساله که بستۀ پفکی تو دستش بود و از اون می خورد و همزمان به یه توپ هم لگد میزد تا اونُ جلو ببره از روبروی ما میومد که ناگهان توپش خورد به دختر من.قبل از اینکه من چیزی بگم دخترم با ناراحتی به اون پسره گفت :" خوشحالی؟" و پسرک از همه جا بی خبر جواب داد:"آره چون دارم میرم فوتبال بازی کنم".
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۸۵ ساعت 13:51 توسط س.م.فاطمی
|
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.