داستانک(استاد اقتصاد)
زمستون بود و هوا زود تاریک می شد از دانشکده که در اومد خرید کوتاهی داشت که انجام داد بعد رفت سراغ ماشینش که توی یه خیابون خلوت نزدیک دانشکده پارک شده بود.سوار شد و استارت زد.داشت آمادۀ حرکت می شد که چیز نوک تیزی را روی گردنش احساس کرد و صدای یواش ولی آمرانه ای شنید که بی مقدمه به او دستور می داد : "هر چی پول داری بده و گرنه....".روز بعد روزنامه ها نوشتند :"آقای ح.م استاد دانشکدۀ اقتصاد را به قتل رساندند و اموالش را سرقت کردند."سر چهارراه مردی که روزنامه را خریده بود با خودش فکر میکرد : "عجب استاد اقتصادی بوده که نمی دونسته ارزش جون از پول بیشتره!".
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان ۱۳۸۵ ساعت 14:4 توسط س.م.فاطمی
|
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.