پیرمرد


واقعی است.

در همسایگی ما چند خونه اونورتر زندگی میکرد.قد کوتاهی داشت.نسبتآ چاق بود و به طرز خاصّی راه میرفت.دقیقآ نمی دونم چند سالش بود 60 ، 70.شاید هم کمی بیشتر و کمتر ولی به قول یکی از دوستان یه بار کیلو متر صفر کرده بود! مهربون بود. اهل محلّ باهاش سلام علیک داشتن امّا سلام دیگران رُ دیر جواب می داد آخه پیری قواشُ ضعیف کرده بود و گوشاش خوب نمی شنید.پیری روی چشماش هم اثر کرده بود. عینک ته استکانی می زد.از اون عینکایی که قاب کلفت و سیاه دارن.آدمُ یاد "پدر ژپتو"ی کارتون پی نی کیو می انداخت.پارسال ماه رمضان دم افطار بود و از خرید برمیگشتم.سر خیابون دیدمش.زولبیابامیه خریده بود.ماشینُ نگه داشتم تا سوارش کنم.دستگیرۀ در عقب رُ نمی دید.چند بار هوا رُ و یکی دوبار بدنۀ ماشینُ چنگ زد.دخترم همراه من بودبهش گفتم پیاده شه و درُ براش باز کنه.دوتا بچّه بیشتر نداشت.هر دو دختر.ازدواج کرده بودن.یکی از دختراش خونۀ اونا زندگی میکرد و اصطلاحآ داماد سر خونه داشت.با این حال تقریبآ هر روز میدمش که برای خرید میرفت.حتمآ دختر و دامادش مثل همۀ ما گرفتار روزمرّگیهاشون بودن و نمی تونستن بهش کمک کنن همینقدرکه زحمت خرید یا بعضی کارای دیگه خودشونُ گردنش نمی انداختن باید خدا رُ شکر میکرد.شایدم خرید کردن براش گذران وقت بود.کاری که بیشتر بازنشسته ها می کنن.یکی از خریدهای ثابتش شیر دولتی بود که تو محلّ ما روز های فرد توزیع میشه.همیشه از بقّالی سر کوچه دوتا شیر میخرید و بر میگشت اونا رُ میذاشت خونه و دوباره میرفت مغازه های بلواری که دورتر بود.از اونجا هم دو تا شیر می گرفت و میومد.وقتی که نون دستش بود آدم یاد مردای قدیم می افتاد که صبح زود برای خرید نون از خونه می زدن بیرون.اون موقعایی که شاید بیرون رفتن زنها دم صبح کار بدی به حساب می اومد و برای مردا اُفت داشت.وقتی اونُ با جوونایی که اَلکی سر کوچه وقت تلف میکردن مقایسه می کردم انگیزه برام معنی پیدا می کرد.این کلمه رُ می شد تو حرکات و رفت و آمداش لمس کرد.بعد از عید نمی دیدمش ولی روزمرّگیها نذاشته بود که از همسایه ها سراغشُ بگیرم.صبح یه روزی که با ماشین از انتهای کوچه ردّ میشدم.دم یه خونه پارچه سیاه زده بودن و چند نفر جمع شده بودن.صدای قرآن هم به گوش می رسید.باز هم متوجّه نشدم.عصر که خسته از کار روزانه بر می گشتم.اعلامیه ای رُ دیدم که عکس اونُ تو خودش جا داده بود.عکس چند سال پیش اون بود.چهره اش کمی جوونتر از اونی بود که می شناختمش.الآن توی تهرون رسم شده که سوّم و هفتم مرده ها رُ توی یه روز برگزار می کنن.سه روز بعد که به خونه میومدم.چراغ اضافه ای که دم خونشون زده بودن رُ جمع کرده بودن.خونَش تاریک و سوت و کور بود و فقط باد اعلامیۀ روی در حیاطُ تکون میداد. 

داستان دو قسمتی-قسمت اوّل


جدایی

خیلی وقت بود با هم بودیم.یه روز که برای گردش رفته بودم ساحل اونم اونجا بود و با هم آشنا شدیم و اومدیم خونه.زودبه هم عادت کردیم.وجودش منُ زودبه خونه می کشوند.حالا کار کردن برام معنی پیدا کرده بود.هیچوقت به اون نگفتم ولی از شما چه پنهون چند بار تو درونم از اینکه سالهای زیادی رُ تنها گذرونده بودم احساس پشیمونی می کردم.همدیگه رُ خوب می فهمیدیم.صبح که از خونه می رفتم بیرون میومد دم در منُ راه می انداخت.عصرا که بر می گشتم منتظرم بود.سالهای زیادی پیش هم بودیم و با هم زندگی کردیم.تو این مدّت نه تنها هیچ مشکلی نداشتیم بلکه خیلی هم بهمون خوش میگذشت.هر جا   می رفتم با من بود.با هم به گردش و به مسافرت می رفتیم.خیلی کم غذا می خورد.اوّلش فکر می کردم از مُد روز پیروی میکنه و رژیم میگیره ولی بعدآ دیدم نه بابا ذاتآ همین جوریه و من تعّجب می کردم که پس تو این مدّت چرا لاغر  نمی شه و چطوری زنده اس و انرژیش از کجا تأمین میشه.یه بار تو فصل زمستون مریض شد و بردمش درمانگاه دهکده.دُکتر گفت باید ببریش شهر.راه افتادیم. پُرسون پُرسون به یه بیمارستان کوچک تو انتهای شهر رسیدیم.اونجا معاینه اش کردن و گفتن چیزی مهمّی نیست یه سرما خوردگی ساده اس ولی اگر زودتر نمی آوردیش خطرناک می شد.قرار شد یه آمپول بهش بزنن.بردمش اتاق تزریقات.حالش بد بود بلندش کردم و گذاشتمش روی تخت.از اتاق زدم بیرون. طاقتشُ نداشتم .متصدّی تزریقات یه مرد میانسال بود  که با تجربه به نظر می رسید. با این حال از اتاق که اومد بیرون گفت موقع زدن آمپول یه مقدار مشکل داشته.توصیه کرد که چند دقیقه ای استراحت کنه و بعد ببرمش.برگشتم تو اتاق و صبر کردم.چشماش بسته بود ولی آه و ناله نمی کرد. کمی حالش بهتر شد.ترجیح دادم بغلش کنم که زیاد اذیّت نشه.هوا آفتابی بود ولی سوز سردی میومد.یواش گذاشتمش روی صندلی جلو.راه افتادم.توی ماشین گرم بود و چُرت زدن خیلی می چسبید.زود خوابش برد.منم خسته بودم و احتیاج به استراحت داشتم.یه لحظه آرزو کردم که کاش اون حالش خوب بود و رانندگی میکرد و من چُرت می زدم ولی زود یادم افتاد که اون رانندگی بلد نیست.از اینکه میدیدم راحت خوابیده خوشحال بودم.این نشونۀ خوبی بود که حالش بهتر شده.من حواسم تو جادّۀ خلوت بود ولی چند بار که چشماشُ باز کرد نگاهامون به هم گره خورد انگار یه نیروی نامرئی منُ وادار میکرد که در یه لحظۀ معیّن چشم از جادّه بردارم و به سمت اون برگردم.چشماش زیبا بود و رنگ سبزش باعث میشد نگاهش عمیق به نظر برسه.به خونه رسیدیم اون هنوز خواب بود.بغلش کردم و بردمش تو.گذاشتمش روی تخت.حالش بهتر به نظر می رسید.شب راحت خوابید.صبح که از خونه زدم بیرون خواب بود.زودتر از هر روز به خونه برگشتم.نگرانش بودم.دیدم حالش کاملآ خوب شده و انرزیشُ به دست آورده.درست مثل روزای قبل.در روشن کردن تلویزیون هیچوقت پیشقدم نمی شد امّآ وقتی من تلویزیون تماشا میکردم کنارم بود.هیچوقت نمی گفت بزن یه کانال دیگه یا از این برنامه خوشم نمیاد و اون کانال فیلم یا سریال میده و از این حرفا و این برای من که عاشق فوتبال بودم موهبت بزرگی بود.من عادت دارم صدای تلویزیون بلند باشه و اون هیچوقت به این وضع اعتراضی نداشت.حتّی یه بار دیر وقت بود و اون می خواست استراحت کنه ولی من تصمیم داشتم فینال مسابقۀ فوتبالُ نگاه کنم آخه یه پای اون مسابقه تیمی بود که من دوستش داشتم.یادمه وسط مسابقه با صدای بلند ازبازیکنا ایراد می گرفتم که چرا بد شوت می زنن یا پاس نامناسب میدن! یا موقع زدن گل تیم محبوبم از خوشحالی فریاد بلندی کشیدم ولی بازم اون ناراحت نشد و چیزی بهم نگفت فقط بلند شد و رفت توی اتاق خواب.همیشه برای بیرون رفتن آماده بود.یادم نمیاد حتّی یه دفعه برای حاضر شدن اون دم در یا تو ماشین متظر شده باشم.پیاده روی ، دوچرخه سواری یا ماهیگیری براش فرقی نمی کرد و همیشه صمیمانه منُ همراهی میکرد.اون وقتایی که مجبور بودم تنها به یه جاهایی برم و اونُ تو خونه می موند با چشمای مهربونش منُ بدرقه میکرد و اگه دیر بر میگشتم خونه از جر ّو بحثهایی که بقیّه با هم دارن و توضیحات طولانی هیچ خبری نبود.اهل رفت و آمد نبود.میدونستم که تو محلّ قبلی زندگیش دوستای زیادی داشته ولی حتّی ندیده بودم یه بار به یکیشون تلفن بزنه یا یکی از دوستاش بیان خونۀ ما.با همَشون قطع رابطه کرده بود.هم با اونا و هم با خانواده و خواهر برادراش.آخه می دونست که من تنهایی رُِ دوست دارم و برای همین سالهای ساله که از همه بُریدم و این گوشۀ دنج یه دهکدۀ خلوتُ برای زندگی بی دغدغه انتخاب کرده ام تا کسی مزاحمم نباشه.زندگی آروم و ساکت ما به خوبی ادامه داشت و ما از وجود همدیگه کاملآ راضی بودیم و از کنار هم بودن لذّت می بردیم.یه روز تعطیل با هم رفتیم همون ساحلی که اوّلین بار اونجا همدیگه رُ دیده بودیم.هم برای شنا و هم برای تجدید خاطره.بهار بود.هوا عالی بود.دو سه ساعتی از اومدن ما به ساحل میگذشت و کم کم هوای ناپایدار بهاری داشت خودشُ نشون میداد.هوا داشت ابری می شد وباد ملایمی شروع به وزیدن کرده بود ولی ما دل نمی کندیم و دوست نداشتیم به خونه بر گردیم.با هم می رفتیم توی آب و خودمونُ می سپردیم به دست امواجی که فعلآ ملایم بودن.خیلی کیف میداد.هم شنا و هم کنار هم بودن.شناش خوب بود.موج سواری هم بلد بود.بهش حسودی میکردم.چند بار خواسته بودم این کار زیبا رُ ازش یاد بگیرم امّا موفّقیت زیادی نداشتم.این تواناییهاش نگرانی منُ توی این هوای متغیّر کاهش میداد.یه بار از هم دور افتادیم.من نزدیک ساحل بودم و اون یه مقدار از ساحل دور شده بود.با نگاهم تعقیبش میکردم. ناگهان موج بلندی از راه رسید.

 

ادامه داره

 

نه برای دفاع از ابطحی بلکه ....


ابطحی را می شناسم و نوشته هایش را میخوانم.همۀ دیدگاه هایش را قبول ندارم ولی او را جزو پیش کسوتهای وبلاگ نویسی و احترامش را واجب میدانم.او ازکسانی است که هر روز وبلاگش را به روز میکند و وبلاگنویسان میدانند هم تهیّۀ سوژه برای هر روز و هم نوشتن در مورد آن کار آسانی نیست.ایشان در مطلب24/4/85 وقایع یک جلسه از جلسات مرکز گفتگوی تمدّنها را شرح داده و در آخر آن سخنرانی آقای خاتمی را آورده و گفته:" ....وی دفاع فانتزی از زن كه معمولاً توسط سياست‌مداران انجام می‌شود را رد كرد. حرف معروفی كه همه جا می‌گويند را هم گفت: وقتی در تبليغات خيابانی و يا تلويزيونی برای فروش و يا تبليغ اجناس در همه جای دنيا از زن استفاده می‌كنند نشانه تحقير زنان است. من البته اين حرف را قبول ندارم و معتقدم ناشی از نگاه جنسی به زنان است؛ زيرا زن مظهر زيبايی است و به اين علت كه زيبايی می‌تواند جاذبه‌ای ايجاد كند چنين می‌كنند......".هر عقل سالمی از این نوشته متوجّه می شود که منظور آقای ابطحی این بوده که علّت استفاده از زنان در تبلیغ کالا استفاده از زیبایی زن است و این لزومآ به معنی این نیست که آقای ابطحی این دیدگاه را مثبت میداند ولی وقتی عقل معیوب باشد و مقداری هم موذیگری به آن اضافه شود خبر سایت بازتاب تولید می شود که این نوع دید گاه را به اسم آقای ابطحی جا زده و غرض ورزی از تیتر خبرش پیداست.خودتان بروید و آن را بخوانید حتمآ عرض بنده را تصدیق خواهید فرمود.

چطوری آمار بازدید وبلاگمونُ بالا ببریم؟


یه موقع فکر نکنین وبلاگ راه انداختن کار سختیه.به لطف پیشرفت تکنولوژی و سرویس دهنده های مختلف شما میتونین به راحتی آب خوردن یه وبلاگ راه بندازین.ولی خُب وبلاگ راه انداختن یه طرف قضیه است.طرف دیگه اش اینه که شما وبلاگتونُ یه جوری پُر کنین و بعدش هم خواننده های وبلاگتونُ افزایش بدین.رونق وبلاگ و افزایش باز دید کننده های اونم  فوت و فنّایی داره که تا اونا رُ ندونین و به کار نبندین موفّقیت شما محاله. با این فوت و فنّایی که بهتون میگم موّفقیت شما تضمین میشه و شما میتونین به دوستا و آشناهاتون پُز بدین که بله ما اینیم!حالا خوب دقّت کنین:

1.      باید ثابت کنین که با دین هیچ میونه ای ندارین بلکه اگه تونستین از اینور و اونور چند تا مطلب ضدّ دینی جور کنین و شُبهه هایی رُ که صد دفعه جواب داده شدن به اسم کشفیّات جدید بلغور کنین.

2.      قیافۀ روشنفکری بگیرین و  در مورد همه چیز اظهار نظر کنین.

3.      برای وبلاگتون اسمای عجیب غریب و بی ربط بذارین تا جلب نظر کنه.

4.      سواد و مدرکتونُ چند برابر جلوه بدین.

5.      بگردین و چند تا لینک مربوط و نامربوط پیدا کنین و اونُ تو وبلاگتون بذارین.یادتون نره که از علاقۀ قدیم آدما به سرک کشیدن به خلوت دیگرون و دیدن چیزا و جاهای ممنوعه خوب استفاده کنین(منظورم لینکهای....است).

6.      از زنهای زیبا و ذوق زده که دوست دارن به هر قیمتی شده عکسای خودشون یا بچّه هاشون تو اینرنت ثبت بشه بخواهین اونا رُ برای شما بفرستن و اونا رُ تو وبلاگتون بذارین.نگران نباشین بیشتر زنها خودشونُ و بچّّه هاشونُ از زیباترین موجودات میدونن بنا براین عکسای ارسالی تنوّع زیادی خواهد داشت.عکسا هر چقدر بیشتر به خلوت اونا راه پیدا کنن بهتره.مثل اونایی که خانمه بی حجابه یا  توی اتاق خواب و اینجور جاها گرفته شده.

7.      یه دوربین بردارین و منتظر یه موقعیت مناسب بشین تا از راه دور چند تا عکس بی کیفیت از زن و بچّۀ مردم بگیرین.بعد اونُ به اسم عکسای دوربین مخفی تو وبلاگتون بذارین.

8.      لینکهای دروغکی بدین.یعنی اسم لینکتون یه چیزی باشه و اصل مطلب یه چیز دیگه.

9.      بگردین توی مجلّات کامپیوتری یا رفرنسها(البتّه اونایی که ترجمه شدن. چون شما که وقتشُ ندارین ترجمه کنین.شاکی نشین گفتم وقت نگفتم سواد)مطالبی رُ پیدا کنین و به اسم خودتون جا بزنین.

10.   چند نفر مثل خودتون پیدا کنین و به هم دیگه لینک بدین.

11.   آدرس وبلاگتونُ به دوست و آشنا بدین و با التماس از اونا بخواهین تند و تند به وبلاگ شما سر بزنن.اگه بتونین کارت اینترنت هم براشون بخرین و قبض تلفنشونُ هم پرداخت کنین که دیگه خیلی بهتره.یادتون نره بهشون بگین با اسمای مختلف نظر هم بدن.

12.   آمار وبلاگتونُ دستکاری کنین تا همه فکرکنن واقعآ مراجعه کننده هاتون زیاده.

13.   از فونتای درشت استفاده کنین تا تعداد صفحات وبلاگتون بیشتر جلوه کنه.

14.   رنگ زمینه و نوشته های وبلاگتونُ تند باشه و زلم زیمبو (بهش میگن عناصر گرافیکی)، شکلکها و چیزای دیگه رُ هم به کار بگیرین تا وبلاگتون جذّاب بشه و همه سلیقتونُ خوب بفهمن.

15.   از اینور و اونور یواشکی مطلب کِش برین و به اسم خودتون تو وبلاگ جا بزنین.

16.   اگه مَردین خودتونُ زن جا بزنین و برعکس و مردمُ بذارین سر کار.

17.   اگه تونستین دو کلمه مطلب بنویسین خجالتُ ببوسین بذارین کنار و از کلمات رکیک استفاده کنین.اگه با جا و بیجا به اسم اصلی عورتین زنا و مردا اشاره کنین یا اسم اون چیزایی رُ که ازتون دفع میشه ببرین بهتره.

18.   بعضی روزا یه شعر نویی کهنه ای چیزی از شعرای جدید یا قدیم تو وبلاگتون بذارین تا مطلب اون روزتون جور بشه.اگه استعدادشُ دارین(ببخشید اینطوری گفتم اگه استعداد نداشتین که وبلاگ نمی زدین) شعر شاعرا رُ دستکاری کنین و تو وبلاگتون بذارین.

19.   از وبلاگهای دیگه یا مجلّه های قدیمی جوکهای با مزه و بی مزه پیدا کنین و اونُ تو وبلاگتون بذارین.

20.   SMS های بی ارزشُ که از از وبلاگهای دیگه کِش رفتین یا دوستای بیکارتون براتون فرستادن تو وبلاگتون بذارین.

21.   شرح خرید های روزانه یا کارهای معمولی خودتون یا دیگرونُ که همه هر روز انجام میدن و قبل از اینکه وبلاگها اینقدر زیاد بشن هیچ جایی ثبت نمی شدن و هیچ اتّفاقی هم نمی افتاد با آب و تاب شرح بدین و پیاز داغشُ زیاد کنین و نکته هایی که به عقل جنّ هم نمیرسه از توش دربیارین و بنویسین.

22.   با وبلاگای دیگه دعواهای اَلکی و مصلحتی راه بندازین تا هم وبلاگ شما و هم وبلاگ اونا پر از خالی بشه.

23.   به اشخاص معروف و غیر معروف توهین کنین.

24.   از عکس هنر پیشه ها و فوتبالیستها غافل نشین و اونا رُ تو وبلاگتون بذارین.

25.   هر چند وقت یه بار یه دونه از این کتابایی که حرفای آدمای معروفُ نقل کرده بردارین و جملاتی رُ از روی  اون کتاب تو وبلاگتون بنویسین.اگه معنی حرفُ هم نفهمیدین عیبی نداره.ضمنآ هر چقدر تلفّظ اسم گویندۀ اون حرف سختتر باشه بهتره و نشانۀ باسوادتر بودن شماست که با همچین آدمایی آشنایی دارین. 

26.   قیمت کالاهایی رُ که دونستن نرخ هر روزۀ اونها برای مردم مهمّه مثل طلا و سیم کارت و ....از سایتهای معتبر بردارین و تو وبلاگتون بذارین تا مردم بیچاره فکر کنن شما هر روز صبح که از خواب بیدار میشین راه می افتین میرین بازار و نرخ میگیرین.

27.   ادّعا کنین روشهای درآمدهای هنگفتُ اینترنتی و غیر اینترنتی رُ بلدین و میتونین به آسونی و در یه زمان کوتاه اونا رُ آموزش بدین.کی به کیه خواننده ها که از خودشون نمی پرسن چرا خودتون از این راه درآمد کسب نمیکنین؟یا نمیدونن که درآمد اصلیه از کلیک کردن روی اون لوگوها به دست میاد.

28.   ادّعای بلد بودن فوت و فنّ هک و این چیزا هم بد نیست.روشهایی رُ که معلوم نیست دُرسته یا نه به اسم آخرین روشهای هک به خورد دیگرون بدین.

29.   دروغکی اعلام کنین که قراره در آینده یه خبر خیلی مهم تو وبلاگتون بزارین و بعد یه چیز الکی رُ به عنوان اون خبر مهمّه جا بزنین و یا یه مدّت دیگه خودتونُ بزنین به اون راه و قرارتونُ از یاد ببرین.

30.   تا میتونین لاف بزنین.آخه این فضای مجازی غُربت حساب میشه.

31.   همینجوری که وبچرخ میزنین به وبلاگای دیگه و روشهای منحصر به فردشون خوب دقّت کنین و از تجربۀ اونا استفاده کنین. 

برای نوجوونا

دانشمندای روانشناس میگن سنّ نوجوونی سنّیه که اون از هر پند و نصیحتی گریزونه و هر حرفی رُ که بوی این چیزا ازش بیاد پس میزنه .با تمام این حرفا این نوشته را به اونا تقدیم میکنم :

آی دخترای خوب....آی پسرای نازنین....تو رُ خدا اینقدر خودتونُ با هم سنّ و سالاتون مقایسه نکنین...منظورم از "خودتون" خیلی چیزاست. منظورم خونه و محلّیه که توش زندگی می کنین ، ماشین یا هر وسیلۀ نقلیه ایه که باباهاتون شما  و خانواده را با اون جابجا میکنن و اینور و اونور میبرن.این روزا گوشی موبایل ساده یا دوربین دار هم "خودتون" به حساب میاد.شایدم منظورم اون مدرسۀ دولتی یا نمونه دولتی یا غیر انتفاعی باشه که توش درس می خونین یا دوچرخه ای باشه که تابستونِ گرمُ با اون میگذرونین یا برای خرید نون ازش استفاده می کنین یا اسکِیتی که دارین."خودتون" میتونه کامپیوتر و  MP3 player  هم باشه.اگه آموزشگاه زبان هم برین میتونین بهش "خودتون" بگین."خودتون" یه خونۀ سادۀ توی یه شهرستان دور یا نزدیکه که گهگاهی برای استراحت استفاده میشه."خودتون" همون معلّم خصوصیه که به خونتون میاد یا نمیاد.حتّی میشه به چیزهایی مثل شلوار لی ، پیرهن و  کفش کتونی ، روسری و روپوش مدرسه هم "خودتون" گفت."خودتون" میتونه تعریف دیگه ای از کتابخونه ، میز تحریر ، جلد کتاب ، چراغ مطالعه و دفترای سادۀ شما باشه.میتونم به مسافرتهایی که میرین هم "خودتون" بگم و به خیلی چیزای دیگه که تو تعریف "خودتون" جا می گیره و شما اونا رُ بهتر از من میدونین ولی چه تعریفای شما از "خودتون" با این چیزایی که من گفتم مطابق باشه یا نه بدونین که  این مقایسه ها بی فایده هستن و عُمرشون کوتاهه و تنها کاری که میکنن اینه که انرژیهای شما رُ که میتونین باهاشون خیلی کارا انجام بدین هدر میده.شما زود بزرگ میشین و کارای مهمتری در پیش دارین که باید برای اونا آمادگیهای زیادی کسب کنین و سنّ شما بهترین فرصت این کاراست.مطمئنّ باشین که پدر و مادرای شما از هیچ زحمتی برای اماده کردن فضای مناسب و همۀ چیزایی که شما بهشون نیاز دارین شونه خالی نمی کننن و اگه چیزی کم و کسره حتمآ امکان فراهم آوردنشون برای اونا وجود نداره و از همه مهمتر اینکه خدای خوب و مهربون مواظب همۀ شماست و قلب پاکتر از گل شما رُ دوست داره و شما رُ برای رسیدن به هدفاتون یاری میکنه.راستی شما هدف یا هدفای زندگی آیندۀ  خودتونُ که مشخّص کردین.مگه نه؟حالا که جوابتون مثبته اینم  تقدیم به همۀ شما:

 

                            

مادر واژۀ مهربونی


خُب فردا روز مادره و امشب بازار دیدار با مادرا و هدیه دادن به مادرا ، همسرا ، دخترا و صد البتّه مادر زنا حسابی گرمه .این روز خوبُ که با سالروز تولّد بانوی بزرگ و مادر ائمّه(ع) و تنها کسی که از شدّت مهربونی به پدر بزرگوارش لقب "اُم ابیها"(مادرِ پدرش) گرفته مصادفه به همۀ مادرا از جمله مادر خودم که خیلی دوستش دارم تبریک میگم.اینم تقدیم به همۀ مادرای خوب و مهربون :

 

این طرف:

جمعۀ پیش که وقت نداشت چون کولر خونه خراب بود و باید اونُ دُرست میکرد.جمعۀ قبل از اون هم که باجناقش اونُُ دعوت کرده بود به باغشون که تازگیها تو دماوند خریده و اون نفهمیده بود که منظور امیر خان این بود که باغشُ به اون نشون بده یا استراحت و ناهار و این چیزا یا شایدم همۀ اینها با هم.پنجشنبه و جمعۀ قبلتر هم که کارای شرکت اینقدر عقب افتاده بود که مجبور شده بود اونا رُ بیاره خونه انجام بده.جمعه ها و روزای تعطیل دیگه رُ هم انجام کارای عقب اُفتاده ، امتحان بچّه ها ، آموزش رانندگی زُهره ، ترمیم لولۀ پوسیدۀ آب ، تلاش برای تهیّۀ پولی که بتونه کسر موجودی حسابشُ برای روز بعدش فراهم کنه ، تعویض روغن ماشین ،  شرکت در  انجمن اولیاء تو مدرسۀ بچّه ها و خیلی چیزای دیگه که یادش نبود پُر کرده بود و همین جوری شده که بعد از عید تا حالا با اینکه مادرش یه بار به خونۀ اونا اومده بود اون فقط تونسته بود یکی دو بار اون هم کوتاه به مادرش سربزنه و چند بار هم  تلفنی حال اونُ بپرسه و از سلامتیش مطمئنّ بشه.امروز امّا فرق میکرد.روز شنبه بود و فردا روز مادر.توی دو روز گذشته از فرصت استفاده کرده بود و کاراشُ انجام داده بود تا امشب بتونه برای تبریک روز مادر به خونه اش بره.هر چی باشه هم تک پسر بود و هم فرزند ارشد.به مادرش تلفن هم زده بود و اطّلاع داده بود.صبح که به شرکت رسید اوّلین کاری که کرد جور کردن مرخصی ساعتی بعد از ظُهر بود.با اینکه هدیۀ مادر و مادرزنشُ زودتر خریده بود ولی تصمیم داشت یه مقداری زودتر از شرکت بزنه بیرون تا بقیّۀ کاراشُ هم انجام بده.ناهارُ که خورد اومد بیرون.اوّل رفت سراغ تعمیرگاه.تعمیر گاه شلوغ بود.با اینکه ماشینش به یه تعمیر جزئی احتیاج داشت دو ساعتی معطّل شد.تا خودشُ برسونه سلمونی سر خیابونشون ساعت شده بود 4.اونجا هم  همچین خلوت نبود ولی خب هر جوری بود کارش انجام شد.سر راه شیرینی هم خرید و روانۀ خونه شد.حالا فقط باید یه دوش می گرفت.دسته گل هم مونده بود که تصمیم داشت اونُ موقع رفتن به خونۀ مادر بین راه بخره.با این حساب همۀ کارا انجام شده بود و همۀ چیز آماده بود ولی ترس مبهمی در دل مرد بود.با اینکه از چند روز قبل با همسرش توافق کرده بودن که امشب به خونۀ مادر مرد و فردا به منزل مادر زن برن ولی سر صبح زهره موقع راه انداختن سینا پیله کرده بود که برنامه رُ عوض کنن و فردا شب به خونۀ شمسی خانم برن و امشب که همه تو خونۀ  مادر اون جمعن اونا هم به اونجا برن.توضیحات سینا در مورد اینکه پیرزن تدارک دیده و چشم انتظاره  زهره رُ قانع نکرده بود و اون همچنان به حرف خودش اصرار میکرد.سینا امّا امیدوار بود که بتونه در طول روز اونُ متقاعد کنه و تصمیمشُ برگردونه.ازدو مکالمۀ نسبتآ کوتاه صبح بوی آشتی میومد امّا مشکلُ کاملآ حلّ نشده بود.مرد با این فکرا به در خونه رسید.تصمیم گرفت ماشینُ به پارکینگ نبره چون امیدوار بود بتونه ساعتی دیگه بازهره و بچّه ها به سمت خونۀ مادر راه بیفتن.پیاده شد و آیفونُ زد کسی جواب نداد.کلید انداخت و در اصلی رُ باز کرد.پلّه ها رُ که دو تا یکی بالا می رفت.ضربان قلبش شدید و ترسش بیشتر می شد.طولی نکشید رسید طبقۀ سوّم.دیگه زنگ نزد با کلید درُ باز کرد.همۀ چراغها خاموش بود و فقط کورسویی راهروی کوتاه ابتدای آپارتمان رُ روشن میکرد.مرد وارد شد.خونه سوت و کور بود.در نور چراغ کوچک کلید چراغهای اصلی رُ زد.خونه روشن شد.مرد نا خود آگاه توضیحی برای این وضع جستجو می کرد.چشمش به روی جاکفشی افتاد.جایی که معمولآ زهره یا بچّه ها یادداشتهای ضروری رَ اونجا می ذاشتن.یادداشت کوتاهی که معلوم بود با عجله نوشته شده اونجا بود.مرد با عجله اونُ خوند.کلمات زیاد برایش مفهوم نبودن امّا بعد از دوبار خواندن منظور زهره رُ فهمید اون با بچّه ها به خونۀ مادرش رفته بودن و از سینا هم خواسته بود بره اونجا.مرد وارفت.احساس کرد ناگهان در حوض سردی افتاده.احساس خیط شدن بهش دست داد.نیم ساعتی در همان حال بود.حوصلۀ هیچ کاری رُ نداشت.فقط با زور و زحمت تونست به مادرش یه زنگ کوتاه بزنه و بگه که امشب نمیتونن برن اونجا.حتّی یادش رفت تبریک بگه.....

تلفن زنگ زد مرد با همان بی حوصلگی گوشی رُ برداشت.زهره بود.مرد خودشُ برای یه جرّ و بحث حسابی آماده کرد ولی توضیح زهره که میگفت مادرش اونُ پشیمون کرده و به خونۀ شمسی خانم فرستاده مردُ حیرون کرد.مرد تا صدای مادرشُ نشنید باور نکرد.....

  

اون طرف :

از صبح که از خواب بیدار شده بود یه جوری بود.انگار شور و شوقش بیشتر شده بود.تند و تند خونه رُ جمع و جور کرد و بساط صبحونه رُ پهن کرد.بعد از خوردن صبحونه و چایی چرخ خریدشُ برداشت و به سمت میدون تره بار سر خیابون راه افتاد.اوّل میوه خرید.سیب رمینی و پیاز هم که لازم بود.گوجه و خیار و کاهو رُ هم فراموش نکرد.یه مقدار هم بامیه خرید آخه سینا خورشت بامیه رُخیلی دوست داشت.با اینکه صف سبزی شلوغ بود ولی تو اونجا هم ایستاد و سبزی خرید.ماست هم چیزی نبود که از یاد بره.مرغ و گوشت هم که توی خونه بود.پس همه چیز تکمیل بود و هیچ چیز از قلم نیفتاده بود.امّا نه لواشک و پفک و تنقّلات دیگه که نوه هاش خیلی دوست داشتند نباید از یادش میرفت.اونا رُ هم خرید و توی زنبیل چرخ خرید جا داد.یه لحظه ایستاد و نفسی چاق کرد و خوب وسایلی رُ که خریده بود از ذهنش گذروند.بله! همه چیزایی رُ که لازم داشت خریده بود و چیزی رُ از قلم نیانداخته بود.حالا دیگه می تونست با خیال راحت از میدون تره بار بزنه بیرون و به سمت خونه راهی بشه.به خونه که رسید.هنّ و هنّ چرخُ تا دم پلّه ها رسوند.مونده بود چطوری این همه وسایلُ به طبقۀ دوّم برسونه آخه اون دیگه پا توسنّ گذاشته بود و کم کم داشت به جمع پیرا اضافه می شد.از پارسال که همسرش حاج آقا باقری به رحمت خدا رفته بود مشکلات جسمی و روحیش بیشتر هم شده بود.خدا رُ شکر بچّه ها تو کوچه بازی می کردن.امیر پسر همسایه رُ صدا زد تا بهش کمک کنه.اونم از راه رسید و در چشم برهم زدنی وسایل شمسی خانمُُ گذاشت دم در آپارتمان.شمسی خانم گلویی تازه کرد و بلند شد.دست تنها بود و یه عالمه کار داشت.باید عجله میکرد.خوشبختانه دیروز "اقدس"، کارگری که برای کارای خونه بهش  کمک میکرد اومده بود و نظافت خونه رُ انجام داده بود بنا بر این خیالش از این بابت راحت بود و نگرانی نداشت.رفت آشپز خونه و شروع کرد.اوّل سراغ میوه ها رفت و اونها را شست و آماده کرد.نوبت به گوجه و خیار رسید اونها رُ هم شست و گذاشت تو یخچال.بعد یه مقدار برنج خوب ایرانی که برای همین روزا نگه داشته بود خیس کرد تا شب پُلو خوب در بیاد.پیرزن از بس که سرپا ایستاده بود خسته شده بود برای همین نشست و یه چایی برای خودش ریخت.چایی رُ که خورد بلند شد و دوباره ادامه داد. مرغ و گوشتُ از فریزر  درآورد و گذاشت تو یخچال تا یخش شُل بشه و برای پخت آماده بشه.بامیه ها رُ هم تمیز کرد و  شست تا برای خورشت بامیه چیزی کم نباشه.اماده کردنِ نهار خودش هم کار سختی نبود.خلاصه تا این کارا رُ تموم کنه اذان ظهر شده بود.پیرزن در خودش احساس رضایتی می کرد که وصف نشدنی بود.حسّ می کرد این کارای سختُ که از توانش بیشتر بوده برای هدفی انجام داده و همین خستگی رُ از یادش می برد.وضو گرفت و به نماز ایستاد.بعد از نماز هم نهار خورد.تا وقت هر روزۀ استراحت مقداری وقت داشت اونُ هم به سبزی پاک کردن گذروند و بعد استراحت.با صدای تلفن از خواب پرید.ساعتُ نگاه کرد 4.5 بود.به سمت گوشی تلفن رفت و اونُ برداشت.دخترش سیمین بود که از کانادا زنگ میزد.اخه اون و شوهر و دو تا بچّه ها شون از چند سال پیش به اونجا مهاجرت کرده بون.سیمین سلام کرد امّا پیرزنِ منتظر از اینکه میدید دخترش روز مادر ُ یادش نگه داشته بُغض کوتاهی راه گلوشُ بست که نتونست زود جوابشُ بده.چند بار صدای الو...الو...از اونور خط به گوش رسید.مادر  زود به خودش مسلّط شد و با مهربانی جواب داد : سلام دخترم.مکالمه ادامه پیدا کرد.دختر توضیح داد که اینجا ساعت 8 صبح روز شنبه است و تعطیله.ما تازه از خواب بیدار شدیم.گفتیم زنگی بزنیم و هم حالی از شما بپرسیم و هم روز مادرُ بهت تبریک بگیم.ردّ و بدل شدن واژه های محبّت و مهربونی به اضافۀ کسب خبر از در و همسایه و فامیل نیم ساعتی طول کشید.مکالمه بین شیدا و شاهین و مادر بزرگ ادامه پیدا کرد و آخر سرهم احمد آقا گوشی رُ گرفت و  روز مادرُ تبریک گفت.حالا پیرزن احساس می کرد سرحالتره.کارای زیادی در پیش داشت.اوّل باید شام رُ آماده میکرد.خورشتُ روی گاز قرار داد و  مرغا رُ هم بار گذاشت.امّا برنجُ نگه داشت اخر کار که موقع شام پُلو مونده نباشه.بعد چادرشُ سر کرد و رفت قنّادی.بااینکه صبح یادش بود که شیرینی هم باید بخره امّا ترجیح داد اونُ به عصر موکول کنه تا تاره باشه.قنّادی شلوغ بود امّا اکبر آقا زود اونُ راه انداخت.هر چی باشه همسایۀ قدیمی حساب میشُد.به خونه که رسید بقیّۀ کارا رُ شروع کرد.سالاد ُ درست کرد و میوه و شیرینی رُ تو ظرفاش چید.حالا فقط برنج مونده بود که اونُ هم روی گاز گذاشت.فعلآ  کاری نداشت.روی مبل نشست.خستگی بهش غلبه کرده بود ولی اون به روی خودش نمی آورد.تلفن زنگ زد..........

پیرزن بور شد.نمی دونست چی بگه.مکالمه کوتاه بود و زود تموم شد. میوه و شیرینی روی میزقرار داشت.شام هم روی گاز آماده بود.کتری می جوشید و چای برای خوردن آماده می شد.امّا.......نیم ساعتی میشد که اذان مغرب رُ داده بودن.پیرزن استغفاری کرد و برای نماز آماده شد.بین دو نماز برای پسر و عروسشُ و بچّه هاش دُعا کرذ و خوشبختی اونا رُ از خدا خواست.......

آیفون به صدا درآمد.پیرزن تعجّب کرد.این موقع شب چه کسی میتونست با اون کار داشته باشه؟گوشی رُ که برداشت خیلی جا خورد.عروسش زهره و نوه هاش مینا و امین پشت در بودن.پیرزن ناخود آگاه به سمت راه پلّه دوید.عروسش رُ بغل کرد و بوسید.بعد نوه هاشُ نوازش کرد و همۀ اونا رُ برد خونه.فضا عوض شد.انگار در آخرین لحظه یه مسابقۀ فوتبال گل تساوی رُ بزنن و همه چیز از اوّل شروع بشه.مادر به آشپزخانه و زهره به سمت تلفن رفت.چند لحظه بعد سینا با گل و شیرینی و هدیۀ مادر اونجا بود.مهمونی یه کم دیر شروع شده بود ولی چیزی کم و کسر نداشت.دعای مادر زود مستجاب شده بود.......صدای خنده و شادی به گوش می رسید. امین تلویزیونُ روشن کرد.آهنگ ملایمی پخش می شد.گوینده گفت : روز مادر مبارک!

فلسفه در کوله پشتی!


برنامۀ "کوله پشتی" با اجرای "فرزاد حسنی" این روزا ساعت 21 از شبکۀ 3 پخش میشه.برنامه دارای قسمتای مختلفیه ولی بیشتر وقت اون با گپ خودمونی با یه مهمون پر میشه.من زیاد تلویزیون نگاه نمی کنم ولی روز دوشنبه (19/3/85) برنامه که شروع شد به طور اتّفاقی پای تلویزیون نشسته بودم.مهمون برنامه به اسم دکتر ضیایی که در معرفیش گفته شد لیسانس ادبیات فارسی و حقوق از دانشگاههای داخل و دکترای فلسفه از دانشگاه سوربُن فرانسه داره خیلی شخصیت جالب و گیرایی داشت.این جوون 31 ساله در عین اینکه ساده حرف می زد واژه هایی رُ به کار می برد که هم مناسب بودن و هم قابل فهم.من زیاد با فلسفه آشنایی ندارم ولی اون چنان فلسفه رُ که به طور خلاصه "دانش چگونه فکر کردنه" تشریح کرد و حواشی اونُ تا جایی که برای عامّۀ مردم قابل درک باشه توضیح داد که منُ حدود یک ساعت و ربع پای تلویزیون نگه داشت.مدّتها بود اینقدر وقت برای تماشای یه برنامۀ غیر فوتبالی تلویزیون نذاشته بودم.خیلی لذّت بردم.

 

 

گرانی


در حکایت آمده است که اسب شخصی را دزدیدن.هرکسی یه چیزی گفت(مثل نظرای کارشناسی که ایرانیا در همۀ موارد از جمله تصادفات میدن!).یکی گفت افسارش شُل بوده.دیگری گفت در طویله را خوب نبسته بودی و......صاحب اسب گفت بله همۀ تقصیرا به گردن منه و دزد بیچاره هیچ تقصیری نداشته...حالا چرا این حکایت رو نقل کردم عرض می کنم.آقای احمدی نژاد اخیرآ سخنرانی مفصّلی کرده و دلایل گرونیهای اخیر رو توضیح داده .اون گرونی فولاد و آهن آلات را به گردن دلّالا و تولید کننده ها  انداخته و گفته اونها قیمت این کالاها را با معیار های جهانی می سنجند در حالیکه قیمت عوامل تولید مثل آب و برق و ...تابع اقتصاد دنیا نیست(خداییش این یکی رو راست گفته چون هیچ چیز ما با قواعد موجود توی دنیا جور در نمیاد!)رییس جمهور همچنین گرونی لبنیّات را به چند نفر که در ارگانهای اقتصادی نفوذ دارن نسبت داده و علّت افزایش 20 درصدی اجاره خونه را هم جوّ روانی کاذب ایجاد شده بیان کرده و خلاصه برای همۀ گرونیها دلایل کم وبیش مشابهی ذکر کرده(مثل اینکه راستی راستی باعث و بانی همۀ گرونیها دیگران هستن و دولت این وسط هیچ تقصیری نداره)و به این ترتیب با یک سخنرانی همۀ مشکلات مرتبط با گرونیها رو حلّ کرده!آخر سر هم از وزرای اقتصادی دولت تشکّر و قدردانی کرده!(من نمی دونم این تشکّر کجای قضیه جا داره؟)اگه دولت بتونه بر خلاف تمام قواعد اقتصادی با این حرفا و اقداما جلوی گرونی را بگیره مردم خوشحال میشن و بعدش هم کلّی مسئوین رو دُعا می کنن ولی تجربۀ سالهای گذشته ثابت کرده که مدتّی با این حرفا سر مردم رو گرم می کنند(شیره می مالند) و بعدش هم قیمتها تثبیت میشه.البتّه اقتصاددانها در این مورد بهتر میتونن اظهار نظر کنن(هر چند به حرفهای اونها هم اهمیّتی نمی دن...نامۀ چند وقت پیش استادای اقتصاد رو که در مورد مسائل جاری اقتصادی به رییس جمهور هشدار داده بودن و رییس جمهور به اون انگ سیاسی زد رو که یادتون هست؟)ولی اون چیزی که به نظر افراد دیگه مثل من هم میرسه اینه که اقتصاد سالهاست که یه علم به حساب میاد و درستی و خرابی اقتصاد هر کشوری تابع پارامترهاییه که دقیقآ از نظر علمی قابل بررسی و مطالعه هستن.نمی شه با بخشنامه و حرف و کارای دیگه اقتصاد رو ساماندهی کرد.از طرف دیگه وقتی دولت خودش کالاهای مورد نیاز مردم رو مستقیمآ گرون کرده(مثل قند و شکر که قیمت دولتی اون از اوّل سال تا حالا حدود 50 درصد گرون شده)و یا تعرفۀ بعضی دیگه از کالاها مثل موبایل رو یک شبه افزایش چند صد درصدی داده و بازار رو به هم ریخته و الان هم صحبت از گرونی نون می کنه از بقیّه که اونها هم مثل دولت دنبال سود هستن چه توقّعی داره؟نکنه دولت توقّع داره که در کسب سود و درآمد هم انحصاری عمل کنه؟همه می دونن که از ابتدای سال قیمت آب ، برق ، دستمزد ، حمل و نقل و ....گرون شده و طبیعیه که همۀ اینها روی قیمت تموم شده اثر می ذاره و بعد کالا کم میشه و بعد هم گرونی و باقی قضایا. تو رو خدا هر کسی می تونه به مسئولین اقتصادی دولت یادآوری کنه که گرونی امان مردم را بریده و سفره های مردم داره هر روز خالی تر میشه.هر چند بعیده که اونها این چیزا را ندونند بلکه خوب می دوننن و خوبتر بلدن که کِی و کجا از قانون ننوشتۀ "کی بود کی بود؟من نبودم" استفاده کنن.

پایان جام جهانی


به سلامتی جام جهانی هم که بزرگترین اتّفاق ورزشیه که همه چیز حتّی سیاست رو هم تحت الشّعاع قرار میده تموم شد و خیلیها بیکار شدن. از جملۀ  مجریا و کارشناسای فوتبالی که شبای مسابقه و این اواخر حتّی شبایی که مسابقه هم نبود در برنامه های وقت پُرکن کلّی اظهار فضل و دانش می کردن و صد البتّه وقت تلویزیون رو هم پر میکردن(بهش میگن تولید برنامه!).کارشناسای برنامه که در زمان بازیگریشون هیچ افتخار قابل گفتنی ندارن فوتبالیستا و مربّیا رو نقد و بازیا رو هم تفسیر می کردن و برای بهتر شدن بازیا طرح و برنامه میدادن و بعضی وقتا هم بازیکنایی را که باید عوض بشن تعیین می کردن و اسم جایگزینای اونا رو هم به یاد مربّی می آوردن! و خلاصه اینقدر برنامه را طولانی میکردن(البتّه لزوم پخش آگهی و مسابقه های آبکی رو هم در نظر بگیرین!)که آدم یاد کسایی می افتاد که فیلمهای سینمایی ۲ ساعته را ۴ ساعت تعریف می کنن.از این حرفا که بگذریم فوتبال پیشرفته زیباییهایی داره که نمی شه به آسونی از اونا گذشت.برای همین من هم استثنائآ بازی فینال را تقریبآ کامل نگاه کردم.درفوتبالهای غیر ملّی آدم ناخودآگاه به یکی از دو تیم علاقۀ بیشتری پیدا می کنه و دوست داره اون تیم برنده شه(فکر می کنم بدون این تماشای فوتبال لطفی نداشته باشه).....من هم در بازی آخر طرفدار فرانسه بودم که برنده نشد...هرجند تیمهایی در این سطح آنقدر عالی فوتبال بازی می کنند که نمی شه گفت کدوم یکیشون خوبتر بازی کرد ولی به نظرم فرانسه در مجموع بهتر از ایتالیا بود و باخت حقّش نبود....حیف شد!.البتّه اخراج زیدان هم در باخت فرانسه بی تأثیر نبود.به هر حال فوتباله و یه برنده بیشتر نمیتونه داشته باشه!ولی اگه میشد نصف جام! را به فرانسویها داد انصاف رعایت شده بود!.به قول یکی از روزنامه های ورزشی امروز صبح :"نصف جام حقّ فرانسه بود" و من میگم : "حداقلّ نصف جام حقّ فرانسه بود".

لاله و لادن

                             
                                      

هفدهم تیر سومین سالگرد پرواز لاله(سمت راست)ولادن(سمت چپ)دوقلوهای به هم چسبیدۀ ایرانی است.از خدای مهربون می خواهیم روح اونها را شاد کنه.یادشونو گرامی میداریم. 

فوتبال و بقیّۀ قضایا


جام جهانی فوتبال به روزهای پایانی خود نزدیک می شود.تیم ایران با دو باخت و یک مساوی از این جام خداحافظی نه چندان آبرومندانه ای کرد.من زیاد اهل فوتبال و فوتبال نگاه كردن نیستم یابهتر بگویم فوتبال ایرانی را دوست ندارم اوّلآ به دلیل کیفیت پایین بازیهایش مخصوصآ در مقابل تیمهای غیر آسیایی و ثانیآ برای دور بودن از هیجانات کاذب.ضمنآ معتقدم که تماشای این جور بازیها نوعی اتلاف وقت است. بازیهای ایران را هم به دلایل گفته شده از ابتدا ندیدم و فقط 20 دقیقه آخر بازی مکزیک را که تقریبآ کمی قبل از گل دوّم مکزیک بود تماشا کردم.امّا به نظرم این نتایج چندان هم دور از انتظار نبود. صرف نظر از همۀ مشکلات تکنیکی و تاکتیکی و قدرت بدنی بازیکنان ، در چند ماه اخیر آنقدر باد به آستین فوتبالیستها دمیده بودند که خود آنها هم تصوّر می کردند از قویترین تیمها هستند و موقعیت اصلی خود را از یاد برده بودند.این موضوع مرا به یاد حکایتی از ملّانصرالدین انداخت:"روزی ملّا برای خرید نان رفت.نانوایی شلوغ بود.فکری به نظرش آمد به دروغ به مردم گفت در همین نزدیکی آش نذری می دهند.وقتی مردم برای گرفتن آش موهوم رفتند ملّا به آسانی نانش را گرفت و به خانه برد سپس ظرفی برداشت و به همان نشانی که به دروغ به مردم داده بود رفت ولی دید مردم با ظرفهای خالی بر می گردند.آنها به ملّا گفتند به ما که دروغ گفتی حالا خودت کجا می روی؟.گفت چنان دروغ را با اطمینان گفتم که خودم هم باورم شد!."حالا شده حکایت ما. چنان تبلیغاتی در مورد تیم فوتبال راه انداختند که باورمان شد میتوانیم حتّی تیمهایی مثل مکزیک را هم که گویا در مرحلۀ مقدّماتی همین جام تیم قدرتمند برزیل(قهرمان جام 2002) را هم برده بود شکست دهیم.البتّه شاید این از روحیۀ آرمان گرای ملّت ایران هم باشد که همیشه در آسمانها سیر می کنند و کمتر به واقعیات توّجه دارند.هر چه باشد بضاعت فوتبال ما همین است و مسائل و  روابطی که در فوتبال ایرانی وجود دارد از همین تواناییهای اندک ما هم میکاهد.البتّه من هم به عنوان یک ایرانی دوست نداشتم نمایندگان کشورم منفعل و هموطنانم ناراحت شوند ولی باید به واقعیات هم توّجه داشت.به این عکس(خبر گزاری ایسنا) که از هموطنی در حین تماشای بازی اوّل ایران و احتمالآ بعد از گل دوم یا سوّم مکزیک گرفته شده است خوب نگاه کنید.آیا اگر این هموطن جوان ما کمی با واقعیت مأنوس بود این موضوع اینگونه او را آشفته و غمگین می کرد؟

ابتدای کلام


اوّل دفتر به نام ایزد دانا
سلام- مدتها بود که در خلوت خود  گاه و بیگاه مطالبی را می نوشتم و یا از کتابهای مورد مطالعه ام نکات جالب توجّه را یادداشت می کردم.پس از آشنایی با دنیای مجازی اینترنت که فضای مناسبی را  فراهم ساخته که همگان نوشته های خود را منتشر سازند تصمیم گرفتم به جمع وبلاگ نویسان بپیوندم و نوشته هایم را در اینجا منتشر کنم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. زمینۀ نوشته هایم محدود نیست بنابراین خوانندگان این وبلاگ مطالب متنوعی راخواهنددید.به همۀ خوانندگان درود می فرستم و دست همۀ آنها رابه گرمی می فشارم. فعلآ خدا نگهدار