واقعی است.

در همسایگی ما چند خونه اونورتر زندگی میکرد.قد کوتاهی داشت.نسبتآ چاق بود و به طرز خاصّی راه میرفت.دقیقآ نمی دونم چند سالش بود 60 ، 70.شاید هم کمی بیشتر و کمتر ولی به قول یکی از دوستان یه بار کیلو متر صفر کرده بود! مهربون بود. اهل محلّ باهاش سلام علیک داشتن امّا سلام دیگران رُ دیر جواب می داد آخه پیری قواشُ ضعیف کرده بود و گوشاش خوب نمی شنید.پیری روی چشماش هم اثر کرده بود. عینک ته استکانی می زد.از اون عینکایی که قاب کلفت و سیاه دارن.آدمُ یاد "پدر ژپتو"ی کارتون پی نی کیو می انداخت.پارسال ماه رمضان دم افطار بود و از خرید برمیگشتم.سر خیابون دیدمش.زولبیابامیه خریده بود.ماشینُ نگه داشتم تا سوارش کنم.دستگیرۀ در عقب رُ نمی دید.چند بار هوا رُ و یکی دوبار بدنۀ ماشینُ چنگ زد.دخترم همراه من بودبهش گفتم پیاده شه و درُ براش باز کنه.دوتا بچّه بیشتر نداشت.هر دو دختر.ازدواج کرده بودن.یکی از دختراش خونۀ اونا زندگی میکرد و اصطلاحآ داماد سر خونه داشت.با این حال تقریبآ هر روز میدمش که برای خرید میرفت.حتمآ دختر و دامادش مثل همۀ ما گرفتار روزمرّگیهاشون بودن و نمی تونستن بهش کمک کنن همینقدرکه زحمت خرید یا بعضی کارای دیگه خودشونُ گردنش نمی انداختن باید خدا رُ شکر میکرد.شایدم خرید کردن براش گذران وقت بود.کاری که بیشتر بازنشسته ها می کنن.یکی از خریدهای ثابتش شیر دولتی بود که تو محلّ ما روز های فرد توزیع میشه.همیشه از بقّالی سر کوچه دوتا شیر میخرید و بر میگشت اونا رُ میذاشت خونه و دوباره میرفت مغازه های بلواری که دورتر بود.از اونجا هم دو تا شیر می گرفت و میومد.وقتی که نون دستش بود آدم یاد مردای قدیم می افتاد که صبح زود برای خرید نون از خونه می زدن بیرون.اون موقعایی که شاید بیرون رفتن زنها دم صبح کار بدی به حساب می اومد و برای مردا اُفت داشت.وقتی اونُ با جوونایی که اَلکی سر کوچه وقت تلف میکردن مقایسه می کردم انگیزه برام معنی پیدا می کرد.این کلمه رُ می شد تو حرکات و رفت و آمداش لمس کرد.بعد از عید نمی دیدمش ولی روزمرّگیها نذاشته بود که از همسایه ها سراغشُ بگیرم.صبح یه روزی که با ماشین از انتهای کوچه ردّ میشدم.دم یه خونه پارچه سیاه زده بودن و چند نفر جمع شده بودن.صدای قرآن هم به گوش می رسید.باز هم متوجّه نشدم.عصر که خسته از کار روزانه بر می گشتم.اعلامیه ای رُ دیدم که عکس اونُ تو خودش جا داده بود.عکس چند سال پیش اون بود.چهره اش کمی جوونتر از اونی بود که می شناختمش.الآن توی تهرون رسم شده که سوّم و هفتم مرده ها رُ توی یه روز برگزار می کنن.سه روز بعد که به خونه میومدم.چراغ اضافه ای که دم خونشون زده بودن رُ جمع کرده بودن.خونَش تاریک و سوت و کور بود و فقط باد اعلامیۀ روی در حیاطُ تکون میداد.