داستان دو قسمتی-قسمت اوّل
جدایی
خیلی وقت بود با هم بودیم.یه روز که برای گردش رفته بودم ساحل اونم اونجا بود و با هم آشنا شدیم و اومدیم خونه.زودبه هم عادت کردیم.وجودش منُ زودبه خونه می کشوند.حالا کار کردن برام معنی پیدا کرده بود.هیچوقت به اون نگفتم ولی از شما چه پنهون چند بار تو درونم از اینکه سالهای زیادی رُ تنها گذرونده بودم احساس پشیمونی می کردم.همدیگه رُ خوب می فهمیدیم.صبح که از خونه می رفتم بیرون میومد دم در منُ راه می انداخت.عصرا که بر می گشتم منتظرم بود.سالهای زیادی پیش هم بودیم و با هم زندگی کردیم.تو این مدّت نه تنها هیچ مشکلی نداشتیم بلکه خیلی هم بهمون خوش میگذشت.هر جا می رفتم با من بود.با هم به گردش و به مسافرت می رفتیم.خیلی کم غذا می خورد.اوّلش فکر می کردم از مُد روز پیروی میکنه و رژیم میگیره ولی بعدآ دیدم نه بابا ذاتآ همین جوریه و من تعّجب می کردم که پس تو این مدّت چرا لاغر نمی شه و چطوری زنده اس و انرژیش از کجا تأمین میشه.یه بار تو فصل زمستون مریض شد و بردمش درمانگاه دهکده.دُکتر گفت باید ببریش شهر.راه افتادیم. پُرسون پُرسون به یه بیمارستان کوچک تو انتهای شهر رسیدیم.اونجا معاینه اش کردن و گفتن چیزی مهمّی نیست یه سرما خوردگی ساده اس ولی اگر زودتر نمی آوردیش خطرناک می شد.قرار شد یه آمپول بهش بزنن.بردمش اتاق تزریقات.حالش بد بود بلندش کردم و گذاشتمش روی تخت.از اتاق زدم بیرون. طاقتشُ نداشتم .متصدّی تزریقات یه مرد میانسال بود که با تجربه به نظر می رسید. با این حال از اتاق که اومد بیرون گفت موقع زدن آمپول یه مقدار مشکل داشته.توصیه کرد که چند دقیقه ای استراحت کنه و بعد ببرمش.برگشتم تو اتاق و صبر کردم.چشماش بسته بود ولی آه و ناله نمی کرد. کمی حالش بهتر شد.ترجیح دادم بغلش کنم که زیاد اذیّت نشه.هوا آفتابی بود ولی سوز سردی میومد.یواش گذاشتمش روی صندلی جلو.راه افتادم.توی ماشین گرم بود و چُرت زدن خیلی می چسبید.زود خوابش برد.منم خسته بودم و احتیاج به استراحت داشتم.یه لحظه آرزو کردم که کاش اون حالش خوب بود و رانندگی میکرد و من چُرت می زدم ولی زود یادم افتاد که اون رانندگی بلد نیست.از اینکه میدیدم راحت خوابیده خوشحال بودم.این نشونۀ خوبی بود که حالش بهتر شده.من حواسم تو جادّۀ خلوت بود ولی چند بار که چشماشُ باز کرد نگاهامون به هم گره خورد انگار یه نیروی نامرئی منُ وادار میکرد که در یه لحظۀ معیّن چشم از جادّه بردارم و به سمت اون برگردم.چشماش زیبا بود و رنگ سبزش باعث میشد نگاهش عمیق به نظر برسه.به خونه رسیدیم اون هنوز خواب بود.بغلش کردم و بردمش تو.گذاشتمش روی تخت.حالش بهتر به نظر می رسید.شب راحت خوابید.صبح که از خونه زدم بیرون خواب بود.زودتر از هر روز به خونه برگشتم.نگرانش بودم.دیدم حالش کاملآ خوب شده و انرزیشُ به دست آورده.درست مثل روزای قبل.در روشن کردن تلویزیون هیچوقت پیشقدم نمی شد امّآ وقتی من تلویزیون تماشا میکردم کنارم بود.هیچوقت نمی گفت بزن یه کانال دیگه یا از این برنامه خوشم نمیاد و اون کانال فیلم یا سریال میده و از این حرفا و این برای من که عاشق فوتبال بودم موهبت بزرگی بود.من عادت دارم صدای تلویزیون بلند باشه و اون هیچوقت به این وضع اعتراضی نداشت.حتّی یه بار دیر وقت بود و اون می خواست استراحت کنه ولی من تصمیم داشتم فینال مسابقۀ فوتبالُ نگاه کنم آخه یه پای اون مسابقه تیمی بود که من دوستش داشتم.یادمه وسط مسابقه با صدای بلند ازبازیکنا ایراد می گرفتم که چرا بد شوت می زنن یا پاس نامناسب میدن! یا موقع زدن گل تیم محبوبم از خوشحالی فریاد بلندی کشیدم ولی بازم اون ناراحت نشد و چیزی بهم نگفت فقط بلند شد و رفت توی اتاق خواب.همیشه برای بیرون رفتن آماده بود.یادم نمیاد حتّی یه دفعه برای حاضر شدن اون دم در یا تو ماشین متظر شده باشم.پیاده روی ، دوچرخه سواری یا ماهیگیری براش فرقی نمی کرد و همیشه صمیمانه منُ همراهی میکرد.اون وقتایی که مجبور بودم تنها به یه جاهایی برم و اونُ تو خونه می موند با چشمای مهربونش منُ بدرقه میکرد و اگه دیر بر میگشتم خونه از جر ّو بحثهایی که بقیّه با هم دارن و توضیحات طولانی هیچ خبری نبود.اهل رفت و آمد نبود.میدونستم که تو محلّ قبلی زندگیش دوستای زیادی داشته ولی حتّی ندیده بودم یه بار به یکیشون تلفن بزنه یا یکی از دوستاش بیان خونۀ ما.با همَشون قطع رابطه کرده بود.هم با اونا و هم با خانواده و خواهر برادراش.آخه می دونست که من تنهایی رُِ دوست دارم و برای همین سالهای ساله که از همه بُریدم و این گوشۀ دنج یه دهکدۀ خلوتُ برای زندگی بی دغدغه انتخاب کرده ام تا کسی مزاحمم نباشه.زندگی آروم و ساکت ما به خوبی ادامه داشت و ما از وجود همدیگه کاملآ راضی بودیم و از کنار هم بودن لذّت می بردیم.یه روز تعطیل با هم رفتیم همون ساحلی که اوّلین بار اونجا همدیگه رُ دیده بودیم.هم برای شنا و هم برای تجدید خاطره.بهار بود.هوا عالی بود.دو سه ساعتی از اومدن ما به ساحل میگذشت و کم کم هوای ناپایدار بهاری داشت خودشُ نشون میداد.هوا داشت ابری می شد وباد ملایمی شروع به وزیدن کرده بود ولی ما دل نمی کندیم و دوست نداشتیم به خونه بر گردیم.با هم می رفتیم توی آب و خودمونُ می سپردیم به دست امواجی که فعلآ ملایم بودن.خیلی کیف میداد.هم شنا و هم کنار هم بودن.شناش خوب بود.موج سواری هم بلد بود.بهش حسودی میکردم.چند بار خواسته بودم این کار زیبا رُ ازش یاد بگیرم امّا موفّقیت زیادی نداشتم.این تواناییهاش نگرانی منُ توی این هوای متغیّر کاهش میداد.یه بار از هم دور افتادیم.من نزدیک ساحل بودم و اون یه مقدار از ساحل دور شده بود.با نگاهم تعقیبش میکردم. ناگهان موج بلندی از راه رسید.
ادامه داره
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.