بید مجنون جلوی خونۀ آقای "سعیدی" فضای شاعرانه­ای به انتهای کوچه داده بود امّا چند سالی بود که برگهاش وقت و بی وقت می­ریخت و همه جا را پر می­کرد مخصوصآ دم در خونۀ آقای سعیدی و بعضی وقتها حتی توی خونه­اش رُ.انگار بید مجنون، مجنون­تر شده بود!یکی دوماه ماه پیش بود.داشتم میومدم خونه همین که پیچیدم تو کوچه احساس کردم کوچه خلوت شده.جاهایی که هیچ­وقت دیده نمی­شد پیدا بود.اول متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده ولی جلوتر که رفتم دیدم بید سرجاش نیست.مادرم گفت امروز آقای سعیدی با ارّه بید رُ برید و روی ریشه­اش هم نفت ریخت که دیگه سبز نشه...این روزها حال آقای "سعیدی" بَده.همسایه­ها میگن سرطان گرفته.هر چند دکترها به خانواده­اش گفتن چندان امیدی به خوب شدنش نیست اما آقای سعیدی رُ "شیمی درمانی"می­کنن.تمام موهاش ریخته و قیافه­اش کلی تغییر کرده...دو سه روز پیش که از خونه در اومدم چشمم افتاد به ته­ماندۀ بید.اول فکر کردم اشتباه می­کنم ولی وقتی خم شدم دیدم که از گوشه­ای از ته بید جوونه­ای زده بیرون.بید سمج از همون یه ذرّه جایی که نفت بهش نرسیده دوباره سر زده بود...دیروز تشییع جنازۀ آقای "سعیدی" بود.گویا سرطانش پیشرفته بوده و "شیمی­درمانی" هم نتونسته بود براش کاری کنه...بید داره روز به روز بزرگتر می­شه!.