داستانک(بیدمجنون)
بید مجنون جلوی خونۀ آقای "سعیدی" فضای شاعرانهای به انتهای کوچه داده بود امّا چند سالی بود که برگهاش وقت و بی وقت میریخت و همه جا را پر میکرد مخصوصآ دم در خونۀ آقای سعیدی و بعضی وقتها حتی توی خونهاش رُ.انگار بید مجنون، مجنونتر شده بود!یکی دوماه ماه پیش بود.داشتم میومدم خونه همین که پیچیدم تو کوچه احساس کردم کوچه خلوت شده.جاهایی که هیچوقت دیده نمیشد پیدا بود.اول متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده ولی جلوتر که رفتم دیدم بید سرجاش نیست.مادرم گفت امروز آقای سعیدی با ارّه بید رُ برید و روی ریشهاش هم نفت ریخت که دیگه سبز نشه...این روزها حال آقای "سعیدی" بَده.همسایهها میگن سرطان گرفته.هر چند دکترها به خانوادهاش گفتن چندان امیدی به خوب شدنش نیست اما آقای سعیدی رُ "شیمی درمانی"میکنن.تمام موهاش ریخته و قیافهاش کلی تغییر کرده...دو سه روز پیش که از خونه در اومدم چشمم افتاد به تهماندۀ بید.اول فکر کردم اشتباه میکنم ولی وقتی خم شدم دیدم که از گوشهای از ته بید جوونهای زده بیرون.بید سمج از همون یه ذرّه جایی که نفت بهش نرسیده دوباره سر زده بود...دیروز تشییع جنازۀ آقای "سعیدی" بود.گویا سرطانش پیشرفته بوده و "شیمیدرمانی" هم نتونسته بود براش کاری کنه...بید داره روز به روز بزرگتر میشه!.
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.