دوستی دارم که الان رفته کانادا.هر چند اونجا هم راضی نیست و اگه دست خودش بود تا الآن برگشته بود ولی بچه­هاش مدرسه و دانشگاه میرن و اون مجبوره تا زمانی که اونها رُ به سر و سامون برسونه اونجا بمونه.پارسال که اومده بود ایران شاکی بود و می­گفت : "کار و زندگی اونجا خیلی خسته کننده است البته برای پدر و مادرها چون بچّه­ها مسئولیتی ندارن، درس می­خونن و کیفشون کوکه.اینجا اصطلاحی است که معمولا در مورد مهاجرین به کار می­ره :بچّه­ها عشق و حال می­کنن و  پدر و مادرها ارتحال".بگذریم.این دوستم چند روز قبل از اینکه بره به من گفت بیا بریم برای من چمدون بخریم.دونفری راه افتادیم به سمت خیابون منوچهری که بازار کیف و چمدونِ تهرونه.بین راه گفت می­خوام از خودپرداز بانکی ملی پول بگیرم.جلوی یه باجه ایستادیم.عجله داشتیم.اون کارتُ میذاشت توی دستگاه و من پولُ میگرفتم و اون صورتحسابُ میگرفت و دوباره کارتُ میذاشت و خلاصه کارها حسابی قاطی شده بود و هیچکدوممون تمرکز نداشتیم که چی به چیه.دوستم یهو گفت اِ دستگاه کارتمُ خورد.رفتیم توی شعبه.دوست من­ به متصدی دستگاه گفت آقا خودپرداز کارت منُ ضبط کرده.مرد دستگاه رُ باز کرد و گفت اینجا کارتی نیست.دوستم اصرار کرد و مرد گفت اگه کارت توی دستگاه باشه جاش مشخصّه و الآن اونجا هیچ کارتی نیست.دوستم عصبانی شد و شروع کرد داد زدن.کم کم مردم و کارمندا هم جمع شدن و دور ما حلقه زدن.یهو متصدی گفت حالا شما جیباتُ نگاه کن شاید کارتُ گذاشتی جیبت.این حرف عصبانیت دوستمُ زیاد کرد و گفت آقا یعنی چه کارت تو دستگاه بود و اون موقع شما به من میگی جیبتُ نگاه کن.متصدی گفت آقا ما از این حرفها زیاد شنیدیم حالا جیبتُ نگاه کن.دوست من با عصبانیت دستشُ کرد توی جیب پیرهنشُ و یهو کارتُ در آورد و گرفت بالا و گفت اینجاست پیدا شد.خندۀ اونایی که دورمون جمع شده بودن با کارتی که توی هوا بود و با خجالت دوتاییمون صحنۀ به یاد ماندنی بود که هیچوقت یادم نمی­ره.