داستانک(آزادی)
تابستون بود و هوا گرم.در یکی از میدونهای شهر ماشینهای خطّی ایستاده بودن و منتظر مسافربودن. مقصد میدان اصلی شهر بود،میدان آزادی.یکی از راننده ها که برای تکمیل مسافراش عجله داشت داد می زد:"آزادی ، آزادی".آب زرشک فروش میدون به کار خودش مشغول بود.یهو انگار اونهم چیزی یادش افتاد و صدا زد :"زرشک".کم کم راننده و فروشنده که صدای هم رُ می شنیدن با هم هماهنگی پیدا کردن.این داد می زد "آزادی" و اونهم می گفت "زرشک".مسافرهای اون ماشین تکمیل شد و رفت.لحظه ای سکوت برقرار شد.فروشنده هم دیگه چیزی نمی گفت.رانندۀ ماشین بعدی اومد سر خط.دستی رُ کشید و پیاده شد و صداد کرد:"آزادی،آزادی".دوباره صدای فروشنده بلند شد:"زرشک".عابرهای پیاده و ماشینهای دیگه تند و تند رد می شدن.زندگی جریان داشت.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر ۱۳۸۶ ساعت 0:10 توسط س.م.فاطمی
|
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.