تابستون بود و هوا گرم.در یکی از میدونهای شهر ماشینهای خطّی ایستاده بودن و منتظر مسافربودن. مقصد میدان اصلی شهر بود،میدان آزادی.یکی از راننده ها که برای تکمیل مسافراش عجله داشت داد می زد:"آزادی ، آزادی".آب زرشک فروش میدون به کار خودش مشغول بود.یهو انگار اونهم چیزی یادش افتاد و صدا زد :"زرشک".کم کم راننده و فروشنده که صدای هم رُ می شنیدن با هم هماهنگی پیدا کردن.این داد می زد "آزادی" و اونهم می گفت "زرشک".مسافرهای اون ماشین تکمیل شد و رفت.لحظه ای سکوت برقرار شد.فروشنده هم دیگه چیزی نمی گفت.رانندۀ ماشین بعدی اومد سر خط.دستی رُ کشید و پیاده شد و صداد کرد:"آزادی،آزادی".دوباره صدای فروشنده بلند شد:"زرشک".عابرهای پیاده و ماشینهای دیگه تند و تند رد می شدن.زندگی جریان داشت.