این بار جایی را در جنوب شهر در نظر گرفته بود.آپارتمانی تک واحدی در کوچه ای باریک.از اون کوچه هایی که بهش می­گن آشتی­کنان.صاحبخونه چند روز دیگه می­رفت مسافرت.اینُ در بررسیهاش فهمیده بود.راههای ورود و خروج را هم در نظر گرفته بود.سایر جوانب کار را هم سنجیده بود.ته کوچه یه راه باریکی بود که به خیابون پشتی راه داشت و کوچه رُ از حالت بن­بست در آورده بود.اون رُ هم به عنوان آخرین راه فرار در نظر گرفته بود...شب موعود به محل سوژه رفت.کارُ شروع کرد.همه چیز به خوبی پیش می رفت.ناگهان انبردست از دستش افتاد و صداش توی ساختمون پیچید.مدتی ایستاد ببینه چی میشه.نوری در راه پلّه به چشم خورد.نور از آپارتمان بالایی بود.کار خراب شده بود.تصمیم گرفت فرار کنه.شروع کرد به دویدن.پلّه ها را دوتا یکی کرد.صدای پاش بقیۀ اهالی ساختمون رُ هم بیدار کرد.وقتی از در اصلی خواست بره بیرون صدای "دزد...آی دزد" رُ پشت سرش می شنید.به کوچه رسید.تا خیابون اصلی راه زیادی بود.راه مخالف رُ پیش گرفت همون راه باریکه ته کوچه.به اونجا رسید.از راه خبری نبود و به جاش یه دیوار آجری سبز شده بود.خواست از دیوار بره بالا ولی دیوار نسبتآ بلند بود.تسلیم شد و همونجا ایستاد...لحظه ای بعد اهل محل با چوب و چماق سر رسیدند و اونُ محاصره کردند...شهرداری صبح اون روز به در خواست اهالی راه ته کوچه  را بسته بود.حالا دیگه کوچۀ  زندی بن بست بود.!