خاطره(تلویزیون سنگین)
بچّه ها به خاطر روح پاک و لطیفی که دارن با مسائل خیلی ساده برخورد میکنند.خواهر زادۀ چهار پنج ساله ای دارم که اسمش نسترنه.چند وقت پیش توی یه مهمونی خودمونی بودیم.تلویزیون روشن بود و نمیدونم چی پخش می کرد که همه داشتن نگاه می کردن.صدای تلویزیون کم بود و کنترل دم دست نسترن.یه نفر به نسترن گفت : "یه ذرّه تلویزیونُ بلند کن" و منظورش صدای اون بود.نسترن خيلي ساده جواب داد: "نمی تونم آخه خیلی سنگینه!".![]()
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 21:2 توسط س.م.فاطمی
|
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.