پسر و دختری که نمیدانم دوست بودند  یا نامزد یا فعلاً دوست بعد نامزد یا بالعکس و چند احتمال دیگر! در طول خیابان انقلاب روان بودند.حرف می­زدند و می­خندیدند و در آسمانها سیر می­کردند چون هنوز گرسنگی نکشیده بودند که عاشقی یادشان برود!.به ایستگاه BRT  رسیدند.در نزدیکی ایستگاه دختر به پسر گفت : با اتوبوس بریم؟پسر جواب داد: آره دیگه و دختر خندید : خله! بلیط نداریم که!پسر که گویا تازه چیزی یادش افتاده نگاهی به نگهبان انداخت که دم در ایستگاه ایستاده  ودست درجیبش کرد و تکه کاغذی درآورد و به سرعت دو تکه از آن را به شکل دوبلیط برید.حالا دیگر به ورودی ایستگاه رسیده­ بودند.پسر بلیطها! را در صندوق ایستگاه انداخت و هردو به سلامت وارد شدند!.