سفرهای استانی


بازم احمدی نژاد و بقیه رفتن سفر استانی و احمدی نژاد سخنرانی کرده و گفته: "برای پیشرفت کشور باید سرعت کارها را بالا ببریم".این حرف که یک موضوع کاملآ بدیهی رُ بیان میکنه چیزی نیست که کسی ندونه بلکه مسئله اینه که چطوری میشه به این هدف رسید و سرعت کارها رُ بالا برد.سالهای ساله که مسئولین همین حرفا رُ تکرار می کنن و به جای حلّ مشکل فقط مشکلُ بیان می کنن در حالیکه "ذکر مصیبت حلّ مصیبت نیست".اینا انگار وقتی پشت تریبون قرار می گیرن فکر می کنن که با یه مشت کودن و احمق طرفن و یادشون میره که این حرفا همه جا منعکس میشه و در مورد حرف و گویندَش قضاوت میشه.اینکه این سفرها چقدر ضروری و لازمه و اصل مهم فایده و هزینه در اون رعایت میشه یا نه موضوعیه که احتیاج به بررسی بیشتر داره ولی به نظر من بیشتر به تبلیغات انتخاباتی زود هنگام شبیهه تا سفری که واقعآ برای رفع مشکلات مردم باشه فقط میشه گفت حداقل چیزی که در اینجا رعایت نمیشه محاسبۀ هزینه هاییه که این سفرها روی دست مردم بیچاره میذاره.البتّه احمدی نژاد گفته که این سفرا کم هزینه است و اونا برای صرفه جویی حتّی تو صبحونه های سفراشون پنیر هم نمی خورن!حرفی که بیشتر به یه شوخی شبیهه.کم هزینه بودن این سفرها و دروغ بودن این ادّعا موقعی آشکار میشه که به نوشتۀ سایت بازتاب سفر هیئت دولت به استان ایلام با سه هواپیمای اختصاصی انجام شد(یک هواپیما برای اعضاء اصلی کابینه، یک فوکر 100 برای همراهان ویک هواپیمای  کوچک برای پرسنل صدا و سیما و تجهیزات آنها) معلوم نیست ما باید تا کی این حرفها را بشنویم و از بی فکری و محبوبیت طلبی آقایون راحت بشیم.به قول مسعود بهنود:

"اگر قرارست برای مناطق محروم فکری شود نياز به برنامه و عزم دارد و حضور وزيران در محل هيچ کاری را حل نمی کند. تعطیل کل وزارت خانه ها برای نمايش ضروری نيست. و استانداران نمايندگان حکومت برای همين کارند.بزودی زود دولت تازه با اين پرسش روبرو خواهند شد که حاصل همه اين نمايش ها چيست. مگر تقسيم کردن درآمد نفت بين مردم، کاستن از ارزش پول و افزودن بر تورم کاری مهم و تفاخرآميزست؟"

تبادل لینک


از همۀ کسانی که مایل به تبادل لینک هستند درخواست می شود در بخش نطرات اعلام کنند.

نظر بدهید


اگه وبلاگُ با تموم فرقایی که با رسانه های مکتوب داره به روزنامه و مثل اون تشبیه کنیم خواننده های وبلاگ هم مثل خواننده های اون روزنامه هستن.مسئولین و نویسنده های روزنامه به وسیلۀ تلفن و نامه و ....از نظرات خواننده ها مطلع میشن و اگه بخوان موفق بشن نشریۀ خودشونُ با علاقه مندیهای اونا تطبیق می دن ولی اینترنت فضای مجازیه و خیلیا با هویت مستعار توی وبلاگشون می نویسن و تنها وسیلۀ ارتباط بین وبلاگ نویس و خوانندۀ وبلاگ بخش نظرات هر مطلبه و فکر می کنم نظر خواننده ها برای تمام وبلاگرها مهم و دوست داشتنیه و خوندَنِش لذّت بخش و جالبه.من هم دوست دارم نظر خواننده های این وب رُ بدونم بنا براین از تموم کسایی که نوشته های این کمترین رُ میخونن درخواست دارم گوشۀ چشمی هم به قسمت "نظر بدهید" داشته باشن و مقداری از وقتشونُ به من هدیه بدن و نظرشونُ بنویسن.

یافت می نشود


با وبهای ایران من ،دانشجوی تنها ، وب نوشته ها تبادل لینک داریم و آدرسشون توی بخش "پیوند هاست.دوستان مهربانم در این وبها چند روز پیش اطلاع دادند که  لینک وب منُ توی وبلاگشون گذاشتن.پریروز و دیروز که کانکت شدم دیدم توی  "نظرات تأیید نشده"  پیامهای رکیکی که قابل بازگویی نیست با اسم و آدرس همون وبلاگها گذاشته شده.با اینکه تجربۀ خیلی کمی توی وبلاگ نویسی دارم ولی فهمیدم که باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشه.بلافاصله به این وبلاگها مراجعه کردم و دیدم لینک وب من سر جاشه.بهشون پیام دادم و موضوع را گفتم.خوشبختانه اونا هم  جواب دادن و منظور اون شخص مغرض براورده نشد..نمی دونم چرا بعضیا این محیطُ با جاهای دیگه عوضی گرفتن.میخوام به این اشخاص تهی مغز بگم که اشتباه گرفتین اون چیزی که می خوایین اینجا "یافت می نشود".خودتونُ خسته نکنین لطفآ.پیشنهاد خوبی هم برای حلّ این مشکل که کسایی با اسم و مشخصات جعلی بخوان تو وبلاگها پیام بذارن دارم که به زودی به "بلاگفا" ارائه می کنم.

تبادل لینک


از همۀ کسانی که مایل به تبادل لینک هستند درخواست می شود در بخش نطرات اعلام کنند.

تبادل لینک


از همۀ کسانی که مایل به تبادل لینک هستند درخواست می شود در بخش نطرات اعلام کنند.

عقب افتاده یا پیشرفته؟


دکتر انور خامه ای در کتاب "خاطرات كنگو" مینویسد:

"در كشورهای عقب افتاده روحيات و احساسات مردم سخت متغير و ناپايدار است.افكار عمومی در اين كشورها  دايما" در حال جزر و مد است. عدم توجه به اين نكته يكی از علل شكست پاتريس لومومبا از مبارزين كنگو است. او به حد كافی واقع بين نبود. مردم و محيط كشور خود را آن طور كه بايد خوب نمي‌شناخت. از استقبال شورانگيز مردم در يك لحظه معين يا پس از يك پيروزی فريب مي‌خورد و گمان    می ‌كرد كه آنها به او ايمان دارند و همواره به همين گونه از وی پشتيبانی و در راه او فداكاری خواهند كرد." 

این اظهار نظرُُ دکتر خامه ای ر ُ که حدود 40 سال پیش وقتی که به عنوان استاد مدعوّ برای تدریس به کشور کنگو رفته بوده توی خاطراتش نوشته خوب بخونین و با روحیّات و احساسات ایرانی مقایسه کنین و نتیجه بگیرین که کشور ما عقب افتاده است یا پیشرفته؟                         

تبادل لینک


از همۀ کسانی که مایل به تبادل لینک هستند درخواست می شود در بخش نطرات اعلام کنند.

تبادل لینک


از همۀ کسانی که مایل به تبادل لینک هستند درخواست می شود در بخش نطرات اعلام کنند.

داستان دو قسمتی-قسمت دوّم


قسمت اوّل را در اینجا بخوانید

جدایی

من به سمت ساحل دویدم امّا اون روی موج سوار بود. ولی ناگهان موج برگشت به سمت دریا و اونُ با خودش برد.با اینکه قبلآ هم یکی دو بار اینطوری شده بود این دفعه نگران شدم ولی امیدوار بودم برگرده.تا غروب آفتاب اونجا منتظر شدم.خبری نشد.خسته و ناراحت به خونه برگشتم.حوصلۀ هیچ کاری رُ نداشتم.فکر اینکه بعد از چند سال همراهی از دستش دادم و دیگه نمی بینمش خیلی ناراحتم میکرد.احساس تنهایی شدیدی میکردم.در طول شب خوابم نبرد.دم دمای صبح تازه خوابم برده بود که با فکر اون از خواب پریدم.به ساحل دویدم. امیدوار بودم برگشته باشه ولی چه خیال باطلی.حالا روزای زیادیه که من صبح به ساحل میرم و هوا که تاریک میشه بی نتیجه و دست خالی به خونه بر میگردم.یه موقع فکر نکنین از دوری اون دیوونه شدم ها. نه نه!اشتباه میکنین.من هر روز میام اینجا و مطملنّم که اون برمی گرده و خاطرات اون روزای خوبی که با هم بودیم بازم تکرار میشه.آخه دوست من یه لاک پشت بود که غرق نمیشه وعمرش هم زیاده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.

تبادل لینک


از همۀ کسانی که مایل به تبادل لینک هستند درخواست می شود در بخش نطرات اعلام کنند.

آقت کارمندی


چند روز پیش رفته بودم مأموریت و اونجا برای چندمین بار متوّجه شدم که از بدیهای کارمند بودن(دولتی و خصوصیش فرقی نمیکنه)اینه که مجبوری بعضی مواقع مدافع چیزهایی باشی که به آنها اعتقاد نداری یا از چیزهایی صرف نظر کنی که شدیدآ به درستی اونها مطمئنّی.من فکر می کنم کارمندایی که بتونن این روحیه رُ داشته باشن که خودشونُ با این سیستم تطبیق بدن و به اصطلاح توی سیستم ذوب بشن تو کارشون موّفقن و گرنه اگر بخوای توی این جور محیطای کاری برای دل خودت کار کنی کُلات پس معرکه است.یادمه سال 69 که کلاس کامپیوتر می رفتم استادی داشتیم به نام آقای یاسینی.اون میگفت :

"اوّل  انقلاب خیلیا فکر می کردن همه چیز از درست و غلط باید عوض بشه(هنوزم خیلیا اینطوری فکر می کنن مخصوصآ توی دولت فعلی.معلومه که از اوّل انقلاب تا حالا طرز فکرشون ثابت مونده.شایدهم کرکرۀ مخشونُ کشیدن پایین- فاطمی) و خیلی چیزا از جمله کامپیوترُ مقصّر عقب افتادگی و مشکلات می دونستن و می گفتن باید حذف بشه.من اون موقع توی مخابرات مشغول کار بودم و در قسمت مشترکین فیش تلفنها رُ صادر می کردیم.شخصی به نام آقای باجمول که مدیر ما بود و اسمش از شدّت عجیب بودن به یادم مانده است(به همین دلیل هم در خاطر من مانده است- فاطمی)همه رُ جمع کرد و سخنرانی مفصّلی در لزوم جمع آوری کامپیوتر هایی که برای صدور قبض تلفن استفاده میشدن ایراد کرد از فردای اون روز همۀ کارمندا نشستن و شروع کردن به محاسبۀ دستی کارکرد تلفنها.چند روزی که گذشت هم صدای کارمندا دراومد و هم صدای مردم که اشتباهات فیشهاشون خیلی زیاد بود.مسئولین دیدن نه بابا اینجوری نمیشه و کامپیوتر اونقدرا هم که میگن بد نیست.دوباره آقای باجمول اومد و سخنرانی  کرد و کامپیوترا به کار افتادن و ...."

شاید بعدآ در مورد سایر آفات کارمندی هم نوشتم.

تبادل لینک


از همۀ کسانی که مایل به تبادل لینک هستند درخواست می شود در بخش نطرات اعلام کنند.

چه كسي پنير مرا جابجا كرد؟


اين عنوان كتابي است از اسپنسر جانسون نويسنده آمريكايي كه توسط خانم شمسي بهبهاني به فارسي ترجمه شده و انتشارات اختران آن را در 78 صفحه منتشر كرده‌است. تيراژ كتاب 15000 است كه با توجه به میانگين تيراژ كتاب در ايران كه بين دو تا سه هزار جلد برآورد مي‌شود جالب توجه است.ضمن اينكه كتاب تا چاپ دوازدهم هم رسيده‌است كه حاكي از استقبال خريداران است.{نه خوانندگان، زيرا بعضي فقط كتاب را مي‌خرند بدون اينكه آن را بخوانند{. داستان متن ساده‌اي دارد. چهار شخصيت خيالي و رفتارهاي آنها  داستان را شكل مي‌دهند: دو موش به نامهاي «اسنيف» و «اسكوري» و دو آدم كوچولو به نامهاي «هم»و «ها».‌اين چهار شخصيت براي نشان دادن قسمت‌هاي ساده و پيچيده درون ما، بدون توجه به سن، جنس، نژاد يا مليت در نظر گرفته‌شده‌اند. ما گاهي اوقات ممكن است مثل« اسنيف» عمل كنيم كه تغييرات را زود بو مي‌كشد، يا مثل«اسكوري» كه به سرعت وارد عمل مي‌شود.گاه مانند «هم» مي‌شويم كه با انكار تغييرات در مقابل آنها مي‌ايستد، چرا كه مي‌ترسد  به طرف چيزي بدتر كشيده‌شود. يا مثل «ها» كه ياد مي‌گيرد وقتي شرايط او را به طرف چيزي بهتر راهنمايي مي‌كند، خود را با آن تغيير وفق دهد. «چه كسي پنير مرا جابجا كرد» داستاني است درباره تغييراتي كه در يك هزار تو {ماز} رخ مي‌دهد. جايي كه چهار شخصيت گفته شده در جستجوي پنير هستند. پنير، استعاره‌اي است براي آنچه كه ما مي‌خواهيم در زندگي داشته باشيم، اعم از يك شغل، يك رابطه، پول، خانه‌اي بزرگ، آزادي، سلامتي، آرامش روحي يا حتي ورزشي مانند گلف. هر يك  از ما در مورد پنير نظر خاصي را داريم و در پي آن هستيم زيرا معتقديم اگر آن را به دست بياوريم راضي مي‌شويم. اغلب ما به پنير خود دل بسته‌ايم و اگر آن را از دست بدهيم يا كسي آن را از ما بگيرد ضربه تكان دهنده‌اي به ما وارد مي‌شود. همچنين در اين داستان "هزار تو" نماد جايي است كه ما براي رسيدن به اهداف خودمان در آن وقت مي‌گذرانيم. اين نماد مي‌تواند سازماني باشد كه در آن كار مي‌كنيم يا اجتماعي كه در آن زندگي مي‌كنيم يا مجموعه روابطي كه با ديگران داريم.

داستان اصلي از آن جايي شروع مي‌شود كه 4 شخصيت در هزار تو دنبال پنير مورد علاقه خودشان مي‌گردند. موشها داراي يك مغز ساده جوینده هستند كه غرايز خوبي هم  دارند. آنها طبق معمول دائماً به دنبال پنير سفت و خوش خوراكشان هستند. آدم كوچولوها، يعني «هم» و «ها» از مغزشان كه مملواز عقايد و احساسات است براي يافتن پنيري استثنايي و نمونه كه اعتقاد دارند آنها را خوشحال و موفق خواهد كرد استفاده مي‌كنند. هر چهار تاي آنها عليرغم تفاوتهاي زيادشان يك وجه اشتراك دارند. آنها هر روز صبح از خانه بيرون می‌آیند و به سرعت در هزارتو دنبال پنير دلخواهشان مي گردند. هزار تو داراي اتاق‌هاي تو در تو و راهروهاي پيج در پيچ است كه در بعضي از آنها پنيرهاي خوشمزه وجود دارد، اما گوشه‌هاي تاريك و مسيرهاي بن بستي هم  هست كه راه به جايي ندارد  و امكان گم شدن در آنها زياد است . پيدا كردن راه در هزار تو و گريز از گم شدن باعث لذت بخش شدن زندگي مي شود. موشها براي پيدا كردن پنير  از روش آزمون و خطا استفاده مي‌کنند اما آدم‌ها براي اين كار از مغز پيچيده و قدرت تفكرخود بهره مي‌ برند. گاهي موفق مي شوند و زماني اعتقادات آنها نگرششان را به امور تغيير مي‌دهد. يك روز همه آنها پنير مورد نظرشان را مي يابند لذا از جنب و جوش اوليه مي افتند و حتي به نزديك پنير نقل مكان مي كنند تا زحمت طي راه خانه تا محل پنير را به خود ندهند. آنها اين پنير را از آن خود و هميشگي فرض كرده بودند، اما يك روز كه به ايستگاه پنير رسيدند آن را نيافتند. آنها متوجه تغييرات جزئي هر روزه نشده بودند بنابراين نبودن پنير براي آنها خيلي عجيب و تجزيه و تحليل وضع موجود كمي دشوار بود. در حاليكه موشها در مواجهه با اين وضع به دليل غريزه و فكر ساده خود سريع تصميم گرفتند و  به دنبال پنير ديگري رفتند و آن را يافتند ولي آدمها (هم و ها)با دو طرز فكر متفاوت با موضوع برخوردكردند. يكي عاقبت تصميم گرفت به دنبال پنير مورد نظر خود در جاي ديگري از هزار تو بگردد ولي ديگري همچنان اميدوار بود كه وضع قبلي {وجود پنير در يك جاي ثابت} دوباره ايجاد شود و زحمت او را براي جستجوي پنير كم كند. عاقبت يكي از آنها كه پنير را يافته بود به ديگري نيز كمك كرد تا به پنير مورد نظر خود دست بيابد.

نويسنده در طول داستان از زبان آدمها شعارهايي را روي ديوارهاي هزارتو نقل مي‌كند كه { با توجه به مفهوم پنيردر اين داستان} آموزنده‌است. بعضي از آنها چنين است :

 -  هر چه پنيرتان براي شما مهم باشد در حفظ آن بيشتر تلاش مي‌كنيد.

 -  اگر تغيير نكني، از بين مي‌روي.

 -  پنیر را بو كنيد تا از زمان كهنه شدن آن آگاه شويد .

  - حركت در مسيري جديدتر كمك خواهد كرد تا پنير جديدي پيدا كني .

نويسنده با خلق اين شخصيت‌ها و داستان پنير و هزار تو در واقع زندگي روزمره انسانها را به نمايش مي‌گذارد و نشان مي‌دهد كه تغييرات در زندگي تدريجي هستند كه بايد به آنها توجه كنيم و خودمان را با آنها تطبيق دهيم در غير اينصورت تغييرات ناگهاني جلوه كرده و ما را با مشكل مواجه مي‌سازند. ضمناً بايد در مسير زندگي اين قابليت را بيابيم كه با وقوع تغييرات ، خود را با آنها و با وضعيت حاصل از آنها وفق دهيم و گر نه با مشكلات جدي مواجه خواهيم شد.نويسنده با هوشمندي و ظرافت در قالب داستاني كوتاه به خلق 4  شخصيت پرداخته كه عليرغم كم بودن ،خلق و خوي آنها با كمي اغماض تقريباً بر همۀ آدمها منطبق است. براستي خصوصيات  ما با كدامين يك از آنها مطابقت دارد؟

بچّه ها


تقدیم به فرزانه

بچّه هارُدوست دارم.دنیاشون قشنگه.قهرُ زیاد کِش نمی دن و با یه بهونۀ کوچیک زود آشتی می کنن.بعد از آشتی هم سعی نمیکنن به هم بقبولونن که کی پیشقدم شده یا منّت کشی کرده.زیاد میخندن.خنده هاشون دل آدمُ می بره مخصوصآ اونایی که لپّاشون تُپُله و موقع خندیدن بالا و پایین می پره بعضیاشون هم که دندونای جلوشون افتاده وقتی میخندن آدم یاد پدر بزرگ یا مادر بزرگایی می اُفته که دندون ندارن.خنده هاشون طبیعیه نه مصلحتی.برای ضایع کردن یا مسخره کردن کسی نمی خندن یا اگه موضوع خنده داری پیش بیاد خندَشونُ حبس نمی کنن.دروغ نمیگن چون انگیزشُ ندارن.به هم کلک نمی زنن لابد  کلک زدن برای کسب منفعته و کدوم بچّه ایه که دنبال سود باشه؟دوستیاشون ساده و بی ریاست.حتّی اگه دوتا بچّه از جنس مخالف هم باهم دوست بشن میشه مطمئنّ بود که دوستیشون از روی مهربونی و محبّته نه از جنس نیاز.از اون دوستیایی که بزرگترا دنبالش میگردن و پیدا نمی کنن.دنیاشون پاک پاکه.همونی هستن که نشون میدن.ظاهر و باطنشون یکیه.حرفاشون قشنگ و بامزه اس.یادمه چند سال پیش توی یه جمعی بودیم.به یه بچّه که نزدیک تلویریون بود گفتن تلویزیونُ بلند کن.منظورشن صدای اون بود.اونم برگشت گفت نمی تونم خیلی سنگینه!نگاهاشونم قشنگ و سادَست.منظورشون از نگاه کردن دیدنه نه اینکه مثلآ بخوان به کسی یه وری نگاه کنن تا منظوری رُ برسونن.ساده حرف میزنن.لغتای قُلمبه سُلمبه به کار نمی برن تا سوادشونُ به رخ کسی بکشن.چی میگم اونا که اصلآ سواد ندارن.برای حرف زدن سه ساعت فکر نمی کنن و هزار تا ملاحظه رُ در نظر نمی گیرن تا این بدش نیاد و اون خوشش بیاد.در مورد هر کی هر چی بخوان بگن همون روبرو میگن و  پشت سر کسی حرف نمی زنن.اهل تعارفایی که بزرگترا با هم دارن و بیشترش دروغه نیستن.اگه بخوان چیزی رُ که مال خودشونه به بچّۀ دیگه ای بدن میدن وگرنه خیلی صریح میگن نمیدیم و تکلیف خودشون و بقیّه رُ روشن می کنن.هر طوری بخوان غذا می خورن.غذا خوردنشون توی خونه با مهمونی و رستوران یکیه نه اینکه تو خونه غذا رُ کفلمه بخورن و چایی رُ هورتی بکشن بالا ولی جلوی دیگرون خودشونُ مبادی آداب جلوه بدن و برای مردم کلاس بذارن.اگه پدر مادراشون از اونا به عنوان ابزار خودنمایی  استفاده نکنن خودشون پُز دادن بلد نیستن.بر خلاف ما بزرگترا که گریه رُ یادمون رفته و نمی دونیم که اونم مثل خنده برامون لازمه زیاد گریه می کنن و همین باعث تخلیه شدن روحشون از همۀ فشاراییه که ابناء بشر باهاش در گیرن.برای همین قلبشون پاک و بی آلایش و شفّافه عین یه ظرف شیشه ای تمیز که اگه خوب نگاه کنیم  می تونیم توشُ ببینیم.اگه ما انواع محدودیتها رُ براشون درست نکنیم از هر چی قید و بنده آزادن.هر موقع دلشون خواست می خوابن یا از خواب بلند میشن.چون دغدغۀ نون و آب و اجارۀ خونه و این چیزا رُ ندارن هیچ موقع بد خواب نمیشن و برای خوابیدن لازم نیست قُرص خواب بخورن.همین که سرشونُ بذارن رو بالش خُر خُرشون بلند میشه.خوابایی که می بینن قشنگه چون هنوز تو نفع و ضررای روزانه غرق نشدن تا تو خواب ببینن اینُ چند بخرن بهتره یا اونُ چقدر بفروشن میتونن سود بیشتری به دست بیارن.اگه یه موقع خواستین دنبال خدا بگردین یه سری به قلب بچّه ها بزنین.خدای بچّه ها هم با خدای بقیّه فرق داره.خدای اونا همه اش مهربونی و صفاست و با خدای خشنی که ما تو ذهنمون ساختیم خیلی فرق داره.حیف که بچّه ها زود دنیای بی آلایش خودشونُ ترک می کنن.چقدر خوب بود اگه می شد بچّه ها بعضی چیزایی رُ که قابل انتقاله با خودشون میبردن به دنیای بعدیشون . مگه نه؟