بچّه ها
تقدیم به فرزانه
بچّه هارُدوست دارم.دنیاشون قشنگه.قهرُ زیاد کِش نمی دن و با یه بهونۀ کوچیک زود آشتی می کنن.بعد از آشتی هم سعی نمیکنن به هم بقبولونن که کی پیشقدم شده یا منّت کشی کرده.زیاد میخندن.خنده هاشون دل آدمُ می بره مخصوصآ اونایی که لپّاشون تُپُله و موقع خندیدن بالا و پایین می پره بعضیاشون هم که دندونای جلوشون افتاده وقتی میخندن آدم یاد پدر بزرگ یا مادر بزرگایی می اُفته که دندون ندارن.خنده هاشون طبیعیه نه مصلحتی.برای ضایع کردن یا مسخره کردن کسی نمی خندن یا اگه موضوع خنده داری پیش بیاد خندَشونُ حبس نمی کنن.دروغ نمیگن چون انگیزشُ ندارن.به هم کلک نمی زنن لابد کلک زدن برای کسب منفعته و کدوم بچّه ایه که دنبال سود باشه؟دوستیاشون ساده و بی ریاست.حتّی اگه دوتا بچّه از جنس مخالف هم باهم دوست بشن میشه مطمئنّ بود که دوستیشون از روی مهربونی و محبّته نه از جنس نیاز.از اون دوستیایی که بزرگترا دنبالش میگردن و پیدا نمی کنن.دنیاشون پاک پاکه.همونی هستن که نشون میدن.ظاهر و باطنشون یکیه.حرفاشون قشنگ و بامزه اس.یادمه چند سال پیش توی یه جمعی بودیم.به یه بچّه که نزدیک تلویریون بود گفتن تلویزیونُ بلند کن.منظورشن صدای اون بود.اونم برگشت گفت نمی تونم خیلی سنگینه!نگاهاشونم قشنگ و سادَست.منظورشون از نگاه کردن دیدنه نه اینکه مثلآ بخوان به کسی یه وری نگاه کنن تا منظوری رُ برسونن.ساده حرف میزنن.لغتای قُلمبه سُلمبه به کار نمی برن تا سوادشونُ به رخ کسی بکشن.چی میگم اونا که اصلآ سواد ندارن.برای حرف زدن سه ساعت فکر نمی کنن و هزار تا ملاحظه رُ در نظر نمی گیرن تا این بدش نیاد و اون خوشش بیاد.در مورد هر کی هر چی بخوان بگن همون روبرو میگن و پشت سر کسی حرف نمی زنن.اهل تعارفایی که بزرگترا با هم دارن و بیشترش دروغه نیستن.اگه بخوان چیزی رُ که مال خودشونه به بچّۀ دیگه ای بدن میدن وگرنه خیلی صریح میگن نمیدیم و تکلیف خودشون و بقیّه رُ روشن می کنن.هر طوری بخوان غذا می خورن.غذا خوردنشون توی خونه با مهمونی و رستوران یکیه نه اینکه تو خونه غذا رُ کفلمه بخورن و چایی رُ هورتی بکشن بالا ولی جلوی دیگرون خودشونُ مبادی آداب جلوه بدن و برای مردم کلاس بذارن.اگه پدر مادراشون از اونا به عنوان ابزار خودنمایی استفاده نکنن خودشون پُز دادن بلد نیستن.بر خلاف ما بزرگترا که گریه رُ یادمون رفته و نمی دونیم که اونم مثل خنده برامون لازمه زیاد گریه می کنن و همین باعث تخلیه شدن روحشون از همۀ فشاراییه که ابناء بشر باهاش در گیرن.برای همین قلبشون پاک و بی آلایش و شفّافه عین یه ظرف شیشه ای تمیز که اگه خوب نگاه کنیم می تونیم توشُ ببینیم.اگه ما انواع محدودیتها رُ براشون درست نکنیم از هر چی قید و بنده آزادن.هر موقع دلشون خواست می خوابن یا از خواب بلند میشن.چون دغدغۀ نون و آب و اجارۀ خونه و این چیزا رُ ندارن هیچ موقع بد خواب نمیشن و برای خوابیدن لازم نیست قُرص خواب بخورن.همین که سرشونُ بذارن رو بالش خُر خُرشون بلند میشه.خوابایی که می بینن قشنگه چون هنوز تو نفع و ضررای روزانه غرق نشدن تا تو خواب ببینن اینُ چند بخرن بهتره یا اونُ چقدر بفروشن میتونن سود بیشتری به دست بیارن.اگه یه موقع خواستین دنبال خدا بگردین یه سری به قلب بچّه ها بزنین.خدای بچّه ها هم با خدای بقیّه فرق داره.خدای اونا همه اش مهربونی و صفاست و با خدای خشنی که ما تو ذهنمون ساختیم خیلی فرق داره.حیف که بچّه ها زود دنیای بی آلایش خودشونُ ترک می کنن.چقدر خوب بود اگه می شد بچّه ها بعضی چیزایی رُ که قابل انتقاله با خودشون میبردن به دنیای بعدیشون . مگه نه؟
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.