میدان ولیعصر(عج)

سالهای سال است که وسط میدان ولیعصر(عج) به کارگاه بزرگی تبدیل شده است.دیگر در آن از چمن و آب‌نما و مجسمه و خلاصه مشخصات یک میدان خبری نیست.هر چه هست تلی از شن و ماسه و ماشین‌الات حفاری است.گویا چاه بزرگی است که از آنجا خاکهای حاصل از کندن تونلهای مترو را به بیرون می‌آورند و ...امّا در این میان پیمانکار مربوطه دست به ابتکار جالبی زده و با نصب بنرهای  مناسبتی و رنگی  در اطراف این فضا آنهمه خشونت و نازیبایی را تبدیل به فضای قابل تحملی کرده است.هرچند بعضی از پیامهای مستقیمش که سعی دارد آداب زندگی  اجنماعی و شهروندی را تعلیم دهد  توی ذوق می‌زند ولی بازهم در این موقعیت که کسی به فکر این حرفها هم نیست خود غنیمتی است.

 ساعت 7 شب.اتوبان چمران به سمت شمال.ابتدای باقرخان شرقی.

ایستاده‌ام و منتظر هستم.ماشینها با سرعت در گذرند.بعضی از آنها سرعتشان را کم می‌کنند تا به داخل باقرخان بپیچند و سر از بلوار کشاورز درآورند یا به فاطمی و بیمارستان امام بروند.بعضی مسافرکشها هم  زیر پل عابرپیاده  نگه می‌دارند تا مسافرین از پل شوند و  خود را به ایستگاه BRT یا باقرخان غربی برسانند.ماشینی می‌ایستد. پژو پرشیاست.دو مرد در جلو نشسته‌اند و خانمی در عقب.خانم پیاده می‌شود.راننده همچنان نگه داشته است.مسافر جلویی هم پیاده می‌شود و خانم را سخت در آغوش می‌کشد با ماچ و بوسه و ...آنهم با مدتی نسبتاً طولانی.ماشینها در گذرند.

 تاخوگرافی محل

کیلومترشمار ماشین خراب شده است و برای تعمیر آن رفته‌ام.هوا سرد است و تا شاگرد مغازه باطری را بازکند و به تشکیلات مورد نظر برسد به داخل مغازه پناه آورده‌ام.تابلویی با این مضمون بر بالای سر استادکار نصب شده است:"از پس و پیش کردن کیلومتر ماشین معذوریم لطفاً اصرار نکنید".مردی وارد می ‌شود و  می‌پرسد ببخشید آقا میخواستم کیلومتر ماشینم را کم کنم و همزمان به ماشینش در بیرون مغازه اشاره می‎کند.منتظرم تا استادکار به استناد آن تابلو پاسخش را بدهد.امّا استادکار بی آنکه سرش را بلند کند می‌گوید منوچهر بعداز ظهر میاد!.

پی‌نوشت : چند روز پیش به خانۀ همسایه‌ای که کاسکویش گم شده بود(پست قبل) دزد زد تا مصیبتش کامل شود بیچاره مثل اینکه بدجوری بدآورده.