اعتراف می کنم (1)
این داستان واقعی است.
دیروز برای انجام کاری رفتم میدان ونک.موقع برگشتن سوار BRT شدم که بهترین وسیله است برای مسیر ونک به پایین مخصوصاً وسط روز که خلوتتره.در ایستگاه بعدی یه نفر سوار شد و اومد کنار من ایستاد.مردی که روی صندلی جلوی ما دونفر نشسته بود سرک کشید و تابلوهای خیابان را دید زد و معلوم شد که میخواد پیاده بشه من با خودم گفتم اگر اون پیاده بشه من بشینم و به اونی که بغل دستم ایستاده بود تعارف نکنم. اتوبوس به ایستگاه بعد رسید تعدادی سوار و پیاده شدند و من مجبور شدم کمی جلوتر برم مرد مورد نظر پیاده شد و اون آقا(همون کسی که من ازش خوشم نیومده بود و تصمیم گرفته بودم بهش تعارف نزنم) تعارف بلند بالایی به من زد(که من رد کردم) و بعد نشست. من دوباره رفتم جلوتر. در ایستگاه بعدی یکی دیگه از مسافرینی که من بالا سرش ایستاده بود پیاده شد و بغل دستی من خیلی شیک و بدون کوچکترین تعارفی جای اون نشست.اینجوری میشه که خدا میذاره توی کاسه آدم.
پی نوشت : پیشاپیش عید نوروز را تبریک عرض می کنم.شاید این آخرین مطلب امسال باشد.
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.