با آنكه عبوس نيستم امّا كمتر پيش مي­آيد كه در خلوت بخندم.خواندن اين حكايت از كتاب "كليله و دمنه" از معدود موارد بود كه در خلوت باعث خندهْ من شد :

بوزنه­اى درودگرى ديد كه بر چوبى نشسته بود و آن را  مي­بريد و دوميخ پيش او ،هرگاه كه يكى را كوفتى ،ديگرى را كه پيشتر كوفته بودى برآوردى.در اين ميان درودگر به حاجتى برخاست،بوزنه بر چوب نشست از آن جانب كه بريده بود،انثيين او در شكاف چوب آويخته شد و آن ميخ كه در كار بود پيش از آن كه ديگرى بكوفتى بر آورد ،هردوشق چوب به هم پيوست،انثيين او محكم در ميان بماند، از هوش بشد.دوردگر باز رسيد وي را دست بردى سَرَه بنمود تا در آن هلاك شد و در اينجا گفته­اند "درودگرى كار بوزنه نيست"

توضيحات :

انثيين : بيضه­ها

سَرَه : خوب ، نيكو.دست­بردى سَرَه بنمود يعنى چنانكه بايد و شايد او را زد و كوفت.