با ديدگان فروبسته لب بر شهد زندگى نهاده­ايم و اشك سوزان بر كنارهْ زرّين آن فرو مي­ريزيم امّا روزى مي­رسد كه دست مرگ نقاب از ديدگان ما برمى­دارد و هرآنچه را كه در زندگى مورد علاقهْ ما بود از ما مي­گيرد فقط آن وقت مى­فهميم كه جام زندگي از اوّل تهى بوده است و ما از روز نخست از اين جام جز بادهْ خيال ننوشيده­ايم.