داستانک(مکالمه)
به بهانهْ نمايشگاه كتاب - تقديم به فرزانه
وقتی در آخرین روز نمایشگاه بین المللی کتاب به تابلویی رسید که با یه فلش بزرگ محلّ "غرفههای انتشارات خارجی"را نشون میداد خوشحال شد.آخه چند وقتی بود که میرفت کلاس زبان و از نظر خودش زبانش فول بود و دلش برای یه مکالمۀ واقعی با یه انگلیسی زبان لک زده بود.راه افتاد به سمت سالن و زود رسید اونجا و رفت تو.داخل غرفهای که بالای اون تابلوی بزرگی با عنوان "OXFORD PUBLICATIONS" جلب نظر میکرد مرد قد بلندی با موهای بور ایستاده بود. مثل اینکه سوژه رُ پیدا کرده بود.ضربان قلبش تند شد امّا به خودش غلبه کرد و رفت جلو:
- hello
- How are you?
- ………
انگار عجله داشت و میخواست تمام جملاتی دست و پا شکستهای رُ که بلد بود یه جا تحویل بده بنابراین منتظر نمیشد که طرف مقابل یه جوابی بده و بعد اون ادامه بده.مرد موبور با لبخندی بر لب اونُ نگاه میکرد.کم کم جملاتی که بلد بود داشت تموم میشد که یهو انگار یه پارچ آب یخ ریختن روش :
- آقا پسر راحت باش.من ایرانیم فقط قیافهام شبیه خارجیهاست!.
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.