داستانک(دوست قدیمی)
با هم دوست قدیمی بودیم.خصوصیات خوبی داشت.بی توقع و صادق.هر چند پر حرف بود امّا حرفاش خوب بود و آدم از شنیدن اونها خسته نمی شد.خیلی وقت بود ندیده بودمش یعنی فرصتش رُ نداشتم.قبلآ که وقتم بیشتر بود و گرفتار نون و آب نشده بودم بیشتر با هم بودیم ولی سالهای اخیر گرفتار بودم و کمتر فرصت پیش اومده بود که با اون باشم و به حرفهای قشنگی که می زنه گوش بدم یا از آوازهای زیبایی که می خونه لذت ببرم.دیشب بعد از مدتها فرصت مناسبی پیش اومد و دیدمش.یه چایی تازه دم جمع دونفرۀ ما رُ رونق داد.آخر شب بود و دوباره اون شروع کرده بود به نقل خاطرات و گاهی هم وسط اون حرفها یه دهن آواز می خوند.با اینکه خوابم میومد نمی تونستم ازش دل بکنم و بخوابم امّا حرفهاش برای من مثل لالایی شده بود و برای اینکه ناراحت نشه سعی می کردم بیدار بمونم.......وقتی از خواب بلند شدم یادم افتاد که دیشب دوستم اینجا بود و من وسط حرفهای اون خوابم برد.با خودم گفتم حتمآ ناراحت شده و رفته امّا رادیو روشن بود و برنامۀ صبحگاهیش تازه شروع شده بود.وقتی صداشُ بلند کردم داشت می گفت:" سلام،صبح بخیر".
فاطمی هستم.در اینجا نوشته ها و یادداشتهایم را منتشر می کنم واگر فرصتی بود برخی کتابها را معرفی خواهم کرد و همۀ اینها را به خوانندگان و دوستان تقدیم می دارم.