او نوشت

یادداشتهایی در مورد همه چیز از جمله دلمشغولیهای شخصی


بايد امشب بروم.
من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم،
حرفي از جنس زمان نشنيدم..
هيچ کس زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت..
بايد امشب بروم.
بايد امشب چمداني را که
به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
که درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعتِ بي واژه که همواره مرا مي خواند.
يک نفر باز صدا زد: سهراب!

کفش هايم کو؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 22:55  توسط س.م.فاطمی  |